دارم لیست می نویسم... لیست کسانی که باید باهاشون خداحافظی کنم بعد اسم ها رو دسته بندی می کنم، تا اونایی که همدیگرو می شناسن یک جا ببینم. این جوری وقت بیشتری دارم.
یک لیست دیگه لیست دکترهایی هستن که باید برم...چشم، دندون، ارتوپد، زنان ... به قول آقای کمرنگ از این روزها تجزیه می شم.
یک سری کتاب جدا کردم که با خودم ببرم، نود درصدشون کتاب زبان است... وای وای زبان... وقتی رفتم با این لهجه و گرامر خراب چه کنم؟!
دم رفتن است و ثمیلا همچنان از من کار می خواهد و قبول نمی کنه که نه وقت دارم نه تمرکز.
فک و فامیل هم دسته بندی شدن، می خوان بیان خداحافظی، اما به آسونی خداحافظی با دوستان نیست که! دوستان می آیند عرقی می خوریم، پیتزایی سفارش می دهیم می گیم و می خندیم و تمام می شود. اما فامیل... فامیل باید روزی بیایند که توله هایشان کلاس و درس نداشته باشند، بعضی هایشان گوشت کوفت نمی کنند و باید غذای مرغی درست کنیم. یک سری ها از اون یکی سری ها خوششان نمی آید و من از هر دوی آن ها. فک و فامیل در ظرف یکبار مصرف غذا نمی خورن و مدام باید برایشان چایی دم کنی و پوست های میوه هایشان را از جلویشان جمع کنی. فک و فامیل مدام سوال می پرسن و از دیده ها و شنیده هایشان از سفر خود ، فرزندان، عروس، داماد، نوه، خواهر و برادر زاده هایشان به خارج، زر مفت می زنن.
آنها مدام سوال های تخمی می پرسن که چه شهری می روی؟ چه کار خواهی کرد؟ با کی زندگی خواهی کرد؟ چه خواهی خورد؟ چه می خواهی خوند؟
دیروز موردی می گفت با خودتون لباس گرم ببرید!! آخه مگه ما خریم ؟ یا تا به حال سفر نرفتیم؟
پدر جان هم هر روز یک اعتراضی داره. همین الان زنگ زده می گه چرا هر شب از بیرون که می آیی بعدش پای تلفنی و ما رو بیدار می کنی؟؟ بعد هم گفت وسایلی که می خوای ببری مشخص کن! بذار تو چمدون بعد خودش متوجه شد که چه حرف عجیبی زده و قطع کرد.
خلاصه خر تو خری است برای خودش... هر کس سازی می زنه و هر کس یه توقع عجیب و غریب داره. دلم می خواست دو روزی فرار می کردم و با آقای کمرنگ می رفتم شمال اما نمی شه...
گیلدا و همسرش این هفته از ایران رفتن، الینا هم هفته آینده می رود... من هم بیست روز دیگه می رم. تف به جدایی !