Wednesday, December 5, 2012

دم رفتن

دارم لیست می نویسم... لیست کسانی که باید باهاشون خداحافظی کنم بعد اسم ها رو دسته بندی می کنم، تا اونایی که همدیگرو می شناسن یک جا ببینم. این جوری وقت بیشتری دارم.
یک لیست دیگه لیست دکترهایی هستن که باید برم...چشم، دندون، ارتوپد، زنان ... به قول آقای کمرنگ از این روزها تجزیه می شم.
یک سری کتاب جدا کردم که با خودم ببرم، نود درصدشون کتاب زبان است... وای وای زبان... وقتی رفتم با این لهجه و گرامر خراب چه کنم؟!
دم رفتن است و ثمیلا همچنان از من کار می خواهد و قبول نمی کنه که نه وقت دارم نه تمرکز.
فک و فامیل هم دسته بندی شدن، می خوان بیان خداحافظی، اما به آسونی خداحافظی با دوستان نیست که! دوستان می آیند عرقی می خوریم، پیتزایی سفارش می دهیم می گیم و می خندیم و تمام می شود. اما فامیل... فامیل باید روزی بیایند که توله هایشان کلاس و درس نداشته باشند، بعضی هایشان گوشت کوفت نمی کنند و باید غذای مرغی درست کنیم. یک سری ها از اون یکی سری ها خوششان نمی آید و من از هر دوی آن ها. فک و فامیل در ظرف یکبار مصرف غذا نمی خورن و مدام باید برایشان چایی دم کنی و پوست های میوه هایشان را از جلویشان جمع کنی. فک و فامیل مدام سوال می پرسن و از دیده ها و شنیده هایشان از سفر خود ، فرزندان، عروس، داماد، نوه، خواهر و برادر زاده هایشان به خارج، زر مفت می زنن.
آنها مدام سوال های تخمی می پرسن که چه شهری می روی؟ چه کار خواهی کرد؟ با کی زندگی خواهی کرد؟ چه خواهی خورد؟ چه می خواهی خوند؟ 
دیروز موردی می گفت با خودتون لباس گرم ببرید!! آخه مگه ما خریم ؟ یا تا به حال سفر نرفتیم؟ 
پدر جان هم هر روز یک اعتراضی داره. همین الان زنگ زده می گه چرا هر شب از بیرون که می آیی بعدش پای تلفنی و ما رو بیدار می کنی؟؟ بعد هم گفت وسایلی که می خوای ببری مشخص کن! بذار تو چمدون بعد خودش متوجه شد که چه حرف عجیبی زده و قطع کرد.
خلاصه خر تو خری است برای خودش... هر کس سازی می زنه و هر کس یه توقع عجیب و غریب داره. دلم می خواست دو روزی فرار می کردم و با آقای کمرنگ می رفتم شمال اما نمی شه...
گیلدا و همسرش این هفته از ایران رفتن، الینا هم هفته آینده می رود... من هم بیست روز دیگه می رم. تف به جدایی !


Sunday, November 18, 2012

امروز توانایی بیرون اومدن از تختم رو ندارم، دیروز همش شل و ول بودم. این روزها تمام تلاشم اینه که نگذارم ناراحتی رفتن روزهام رو خراب کنه.
روزهای اولی که با آقای کمرنگ معاشرت می کردم به اطلس گفتم پسر خوبی است، باهاش معاشرت می کنم اما من که دارم می رم، اتفاقی نخواهد افتاد. هیچ وقت فکر نمی کردم، همین آدم باعث بشه که نخوام برم.
رابطه راحتی داریم، اختلاف سلیقه کمی داریم و شباهت های زیاد. هر جا باشیم بهمون خوش می گذره حتی اگر لوس ترین مهمانی دنیا باشه.از هم کم ناراحت می شویم و اگر هم بشویم به زودی برطرف می شه.
پنج شنبه مهمان برادر آقای کمرنگ بودیم. اول مهمونی خیلی مودب و موذب نشسته بودم اما بعد از مقداری ویسکی برای برادر آقای کمرنگ رقص چاقو کردم و سعی کردم ازش شاباش بگیرم... هنوزم که یادم می افته خجالت می کشم.
هنوز بلیط نگرفتیم، قیمت بلیط روز به روز بالاتر می ره و ما همگی نگران هزینه ها هستیم.
باید از جام بلند شم و برم کلاس بعد از 3 هفته، دست خالی...حوصله غرغر هم ندارم در عین حال بهونه ای ام برای کار نکردن ندارم .چطوره بگم درگیر یک نفر شدم و تمام وقتم رو با اون می گذرونم و وقت طراحی ندارم؟
رفتم کلاس و اومدم خونه. دیشب با حال گرفته خوابیده بودم و صبح هم با همون حال بیدار شدم. تمام مدت کلاس با لب و لوچه آویزون نشسته بودم و نمی تونستم با کسی معاشرت کنم. قبل از اینکه بیام خونه رفتم یه سر پیش آقای کمرنگ. از وقتی دیدمش مثل خل و چل ها خندیدم تا وقتی از هم جدا شدیم. انقدر الکی خندیدم فکر می کرد علف کشیدم، ولی حالم بهتر شد. خیلی بهتر شد...
یا دچار بیماری روانی شدم یا اینکه دیدن آقای کمرنگ لازم داشتم.
امروز یه لیست نوشتم از کسایی که باید باهاشون خداحافظی کنم، خواستم یه مهمونی بگیرم و همه رو یک جا ببینم، اما هم خرجم زیاد می شه هم مهمونی شلوغی می شه و خیلی ها به هم نمی خورن...
خسته ام و کارهای زیادی دارم 

Sunday, November 11, 2012

می خوام از سفرمون بگم، از امشب بگم که آقای کمرنگ حال و هوای عجیبی داشت ...اما هم وقت زیادی می خواد و هم نمی خوام پست های عاشقانه ی بو دار بنویسم.

Monday, October 29, 2012

جدی جدی دارم می رم...

امروز ویزای بابا اومد. خیالم راحت شد، درگیری های ذهنیم روز به روز بیشتر می شد.
دیشب تا 5 صبح تو جام بیدار بودم و فکر می کردم. به رفتن و کارهایی که مونده و اوضاع خانه و آقای کمرنگ.
می خواهیم بریم سفر، آخرین روزهایی هستن که می تونیم با هم باشیم. شیوا به امیر گفته که می خواد روزهای آخر با من بیاد سفر. احمد می خواد کلاسش رو جا به جا کنه تا بتونه پنج شنبه رو نره، آقای کمرنگ داره به هر دری می زنه تا سفر کنسل نشه...
دلم گرفته، نمی خوام مرثیه خونی کنم، هر چی باشه، خیلی وقته که منتظر چنین فرصتی بودم و جای بدی هم نمی رم که بخوام ننه من غریبم بازی در بیارم. می رم درسی که دوست دارم می خونم، بعد از چند وقت هر کشوری دلم بخواد می تونم برم.
ولی خوب دلتنگی رو هم نمی تونم نادیده بگیرم.
سعی می کنم دیگه روز شماری نکنم اما چهل روزی بیشتر نمانده

Sunday, October 14, 2012

ریتم گذار روزها تغییر کرده، زودتر می گذرن و من سعی می کنم شمارش معکوس را شروع نکنم.
ویزای بابا هنوز نیامده و این حال مرا خراب می کند.
اوضاع من و آقای کمرنگ هم خوب است.از بودنش خوشحالم و از آینده نگران. دارم سعی می کنم دیوارهایی که دور خودم کشیدم پایین بیارم.
دیوارها رو جوری ساخته ام که هرکی خواست می تونه به من نزدیک شه اما من نمی تونم به کسی نزدیک شم. حالا این دیوار داره کوتاه و کوتاه تر می شه.
آغوش آقای کمرنگ جای امنیه و کنارش به آدم خوش می گذره، همین آخر هفته سه روز پشت سرهم پا به پای ما علف کشید و کلی با همه معاشرت کرد. دوستای مشترکی داریم که من خیلی دوستشون دارم. پایه هر کس خل بازی هست و خیلی معاشرتی است.
در عین حال فرد کار بلد و پدر سوخته ایست.
وقت کمی دارم که باهاش باشم و بشناسمش ... فعلا که سه هفته گذشت و تنها کاری که می تونم بکنم اینه که از زمان حال لذت ببرم.
قسط آخر خونه 18 مهر پرداخت شد. بعد از نزدیک 20 سال، اعصاب خوردی و نگرانی تموم شد.هرچند که واقعا در حقمون ظلم شد و مجبور شدیم پول خونه رو تقریبا دوبار پرداخت کنیم اما خوشحالم که دیگه راحت شدیم.
ترس حکم تخلیه و به باد رفتن تنها سرمایه زندگیمون، وحشت کردن از صدای زنگ آیفون ...بلاخره تموم شد.
وای صدای زنگ آیفون ...حتی بعد از وقتی که قرارداد خونه رو(تقریبا دو سال پیش) بستیم هم آزاد دهنده بود و هنوز هم هست. هر بار با صدای زنگ از جامون می پریدیم و تپش قلب می گرفتیم. کلی از وسایلمون توی کارتن بسته بندی شده بودن و همیشه آمادگی این رو داشتیم که از خونمون بیرونمون کنن.
فکر کنید در خانه خود نشسته باشید و افرادی بیایند در خانه را بزنند که آمده ایم خونه را ببینیم، ستاد اموال فلان مزایده گذاشته.
ما از سال اول زندگی من در این خانه ساکن بودیم و اوایل دهه هفتاد  تصمیم گرفتیم خانه را بخریم بعد از پرداخت پول خانه، آن هم به دلار آن زمان به آقای صاحب خانه ی فوق العاده مرفه، متوجه شدیم ستاد فلان، اموال صاحب خانه را مصادره کرده و خانه مال آنهاست نه ما. به صاحب خانه قبلی گفتیم کاری کن... گفت متاسفم در حالی که داشت در سواحل هاوایی در ویلایش تفریحش را می کرد. ما ماندیم و یک قولنامه و جیب خالی و یک اداره ی کله گنده که می خواست خونمون رو به مزایده بذاره.
بعد از سال ها آن اداره راضی شد با کم کردن پولی که آن زمان پرداختیم از قیمت "فعلی" خانه، آن را به صورت قسطی به ما بفروشد ما هم که راه چاره ای نداشتیم، قبول کردیم.
پدر پدرم درآمد، مامانم پیر شد، خودم خل و مریض شدم اما الان دیگه راحت شدیم.
احمد می گفت چرا پِخَت می کنم مثل روانی ها از جات می پری؟ گفتم به خاطر اعصاب ضعیف است، من حتی با زنگ در هم این جوری می شم.
خلاصه که یک بحران دیگه هم تموم شد. خیلی خوب است که یک بحران تمام شود...  خیلی ...
حالم خوب است.

Tuesday, October 2, 2012

دو روزی است در خانه افتاده ام، سینوزیت و فین فین و سرفه ...
مامان که به دادم نمی رسه، سر چیزی که نمی دانم چیست با هام سر سنگینه.
اما آقای کمرنگ حواسش بهم هست، دور و برم می چرخد و لوسم می کند و من خوشحالم و نگران.خوشحال از این که هست و نگران از اینکه مبادا تو زرد از آب در بیاید.
می خواهم سری به شیوا بزنم اما جان در بدن ندارم، مهرداد بار و بندیل را جمع کرده و به ایران آمده تا کار کند... خوب تخمی دارد، بهش افتخار می کنم. به تخمش نه ها به خودش !
برم کمی چرت بزنم، تنها کاری که در حال حاضر ازم بر می آد...

Saturday, September 22, 2012

اتاق تکانی معمولا خیلی بیش از حد لازم طول می کشد. از هر کشو و کمدی چیزهای فراموش شده سر در می آورن و مدت ها آدم چت خاطراتش می شه.
امروز به دنبال چس مثقال کارت ضبط ماشین، کمد ها رو ریختم بیرون ...  تی شرت مهراد رو دیدم ... اوه ... چند وقت می شه که نپوشیدمش؟؟
یک نامه هم پیدا کردم که آخرین باری که مهراد ایران بود نوشته بودمش ... صفحه اولش رو خوندم و سه صفحه بعدیش رو بیخیال شدم...
پنج شنبه عروسی گیلدا بود، خیلی عروسی خوبی بود. عروس و داماد قد بلند بودن، خیلی قشنگن بودن.
کلی دوستای قدیمی دبیرستان رو دیدم. با یه آقای کمرنگ هم آشنا شدم که مثل چندلر می رقصید... آقای کمرنگ به آقاهایی می گن که موهاشون سیاه نیست.
فکر کنم آقای کمرنگ آقای خوبی باشه.
کارها همچنان روی هم تلنبار شده ...کارها همیشه روی هم تلنبارن و من هر روز تنبل تر از دیروز.
امشب باید حداقل دوتا نقاشی بکشم...چه چیزهای مزخرفی از آب در بیان !

Monday, September 17, 2012

حال و روز خوشی ندارم. دلم گرفته... 
دارم به حال مالیخولیایی ام برمی گردم.همان چیزی که مدت هاس هستم.چند وقتی بود سعی می کردم خودم رو خوب نگه دارم اما کم کم دارد کنترلش از دستم در می رود.
نامزدی آذین نرفتم چون ولیان بودم نمی خواستم برگردم چون اون جا خلوت تر بود.دیوارها کمتر بود درخت ها بیشتر بود و فرصت فکرهای آزاردهنده کمتر.
ترسو شدم، ضعیف شدم و از همه بدتر ناامیدم. امروز موسی گفت عاشق شده و اگر پول داشت ازدواج می کرد. من ته دلم بهش خندیدم و با خودم گفتم الکیه بابا. این ها که می گویند عاشق شدیم و آخ شدیم و اوخ شدیم همه برایم غیر باورست. مگر این روزها کسی عاشق می شود؟ امکان ندارد.
.پنج شنبه عروسی گیلداست... این هایی که دارند فرت وفرت عروسی می کنند، سالهای قدیم با هم آشنا شدند همان سالهایی که عشق و عاشقی وجود داشت و من هم اعتقاد داشتم که وجود دارد.اما این روزها که کسی عاشق نمی شود.
الف رفته رو اعصابم... دلم می خواهد بزنمش. امروز خیلی دلم می خواست ببینمش اما وقتی دیدمش به غلط کردن افتادم.
این ویزای لعنتی هم نمی آید... یازده سال تو نوبت بودن یک طرف؛ این چند ماه یک طرف دیگر.
دست و دلم به کار نمی رود وقتی هم می رود آن چیزی که می خواهم نمی شود.
دلم می خواد صبح ها بروم همان قسمت لواسون که خیلی دوست دارم و کارهام رو اونجا انجام بدم اما می ترسم این آدم گریزی حالم را بدتر کند.
آزمایش های عجیب و غریبی که دکتر به مامان داده رفته رو اعصابم.کمر خودم هم همچنان درد می کند و گاهی دردش تا قفسه سینه و پاهام ادامه پیدا می کند.
اخخخ چه پیرزنی شدم!

Friday, August 31, 2012

دیشب نیکی برگشت.در این سفر نیکی با آقای ست آپ آشنا شد و با هم دوست شدند باید بگم که من با این مسئله مشکلی نداشتم، هر چه باشد اخلاق آقای ست آپ هیچ جوره به من نمی خورد.
دیشب میان خداحافظی به این نتیجه رسیدم که من نهایتا چهار ماه و نیم دیگر در ایران خواهم بود،چون اعتبار آزمایش های پزشکی 6 ماه بیشتر نیست. البته اگر ویزای لعنتی بیاید.
تو دلم خالی شد... کارهای نکرده، آدم ها، دوست ها تو کله ام همهمه شده بود.
گند بزنن به این شرایط که نمی دونی خوشحالی که داری می روی یا ناراحت. هر روز سایت رو چک می کنم که ببینم چه می گوید و نگرانم که چرا انقدر دیر شده، از طرفی وقتی ویزا بیاید غصه خواهم خورد که باید خداحافظی رو شروع کنم.
ممدرضا ازدواج کرد، برایش خوشحال بودم و اگر از ترس فرزانه نبود که تا سال ها مسخره ام کنه حتما گریه ام می گرفت، اولین دوست مذکرم بود که ازدواج می کرد. دخترها که آمارشان بالاست... 14 روز دیگر آذین هم نامزد می کنه.
شاید عروسی آذین هم نباشم.
حوصله ام سر رفته ولی هزار تا کار دارم... ممکن است الف را خفت کنم تا برویم چرخی بزنیم.

Tuesday, August 14, 2012

از یک سفر دو روزه برگشتم و نتونستم کلاس ثمیلا رو برم. با اینکه کمی ازش دلگیرم اما نرفتن کلاس کلافه ام کرد اما تولد نیکی بود و ممکن بود از اینکه تولدش تنهاش بگذارم ناراحت بشه.
وقتی با 8 نفر می ری مسافرت کمتر فرصتی پیش می آد که بتونی با خودت خلوت کنی.از وقتی رسیدم چپیدم تو اتاق و دارم کیف می کنم. هر چند تنهایی تو طبیعت خیلی لذت بخش تره اما نمی شد...
نمی دونم چرا وقت دعوا مامان و بابا به من می گن که می خواهم اون ها رو بگذارم دم در!! امروز شنیدم که بابام این حرف رو زده و فکرم رو مشغول کرده. من همیشه بهشون گفتم اونی که باید بره منم و بعد از جدا شدن از خونه اون ها تعیین خواهند کرد که چقدر می خوان من تو زندگیشون باشم، اما تو گوششون نمی ره.
کارهام عقب مونده و نگرانم کرده، اما برام جالبه که بعد از مدت ها  دغدغه ی کار داشته باشم.
فردا شیوا برمی گرده ایران، احساس می کنم نوه ام می خواد برگرده، حس عجیبی است.

Thursday, August 9, 2012

دیگه داره کم کم باورم می شه که دوست داشتن رو فراموش کرده ام. تبدیل به یک آدم بی تفاوت شده ام. موضوعی که قبلا روزها غمگینم می کرد حالا یک ساعت فِسم می کنه و بعد هم خوب می شم.
نمی دونم به خاطر افزایش سنِ یا نه ولی این رو می دونم که مهراد خیلی تاثیر داشت... رفتار بچه گانه او باعث شد به دوست داشتن و حتی رابطه 4 سالمون شک کنم و شاید به همین دلیل هست که هنوز نتونستم ببخشمش.
راحت می تونم بگم که تو خونه حکومت نظامی است و من سرباز فراری هستم. تو خونه نافرمانی گستاخانه ای رو سر گرفتم که خیلی هم خودم راضی نیستم.
خسته ام ولی باید برم پیش الکا 
 

Friday, August 3, 2012

بعد ظهر چتی !

کف کرده بودم... مثل گوشت اضافه افتاده بودم رو تخت.رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم، بابا کلی سوال پرسید که کجا و یعنی چی هیچ جا و ... و من داد زدم.مامان هم پرید وسط که بریم دبنهامز گفتم اصلا. تنهایی سوار ماشین شدم و راه افتادم انداختم تو رسالت رو پلی که به سمت صیاد می ره جوینتم رو روشن کردم و یواشکی چند تا پوک زدم، هنوز افطار نشده بود، حتی اگه افطار هم شده بود سیگار کشیدن پشت فرمون ممنوع شده.
افتادم تو صیاد و بعد هم بابایی.. افتادم تو جاده داشت خوش می گذشت، تنها بدون صدای تلویزیون و اطرافیان.رفتم سمت لواسون، تا تهش رفتم و پیچیدم تو افجه ... یکمی رفتم که اطلس زنگ زد و گفت که کس خلم که تنهایی این کار رو کردم و گفت که دور بزنم و برم پیشش. دیگه هوا هم داشت تاریک می شد و دیگه فایده ای نداشت. دور زدم و برگشتم به سمت تهران.
تو راه برگشت هوس کردم از جاده تلو بیام آسفالت افتضاح و بود و جاده خیلی خلوت بود.چون یک جاهایی پرنده پر نمی زد و کمی هم ترسیده بودم ولی خوب همچنان خوش می گذشت.
بعد از تموم شدن مسیری که طولانی تر از اون چیزی که بود فکر می کردم با یه محاسبه اشتباه افتادم توی بابایی شرق ... دم شهرک امام(!) از یه آقای ریش داری آدرس پرسیدم گفت مستقیم بری بعد از بعد از اون .. نظامی یه دور برگردون هست.
دنبال یه دکه نیروی انتظامی بودم که تابلو دور برگردون رو دیدم، رفتم جلو دیدم به به ... یه در هست که تا آسمون رفته و اون بالا هم نوشته وزارت دفاع و نیروی های مسلح ! برای بار چندم پشمام ریخت و دور زدم و بلاخره به خونه رسیدم.
الانم که چتی ام پریده ولی این خل و چل بازی باعث شد هم حالم خوب شه هم یه فکرهای بدجنسی ای به ذهنم خطور کنه، هم اینکه آدرنالینم بره بالا و کلی سرحال بیام.
عجب هفته ای بود...
کم کم دارم فکر می کنم روزهای بد شده پترن زندگیم. فکر می کردم با درست شدن کار رفتنم بیوفتم روی غلطک اما اشتباه بود، تصادف کردم، بیمه، پول رو نصفه داد، یه هفته بعد ماشین دوباره خراب شد، باز خرج گذاشت رو دستمون.
دوشنبه اتفاقی افتاد که باعث شد دیدم نسبت به رفاقت و دوستی ها کاملا عوض بشه،جزئیات ماجرا رو تکرار کردن فایده ای نداره، فقط همین کافی است که پای من بی دلیل به ماجرایی کشیده شد که توش هیچ کاره بودم و کلی بهم بی احترامی شد و بهم تهمت زده شد، بعد از ساعت ها اعصاب خوردی، فهمیدم که دوستی که دیگر آنقدرها نازنین نیست با عوض کردن یک نقل قول پای من رو به یک ماجرا کشیده و بعد هم با دوستی دیگر تصمیم گرفتن که من فردی هستم که دهنم چفت و بست نداره و من رو محکوم به صد کار نکرده کردن.
حق با احمد بود، وقتی زیادی محبت می کنی، توقع ها بالا می ره و فکر می کنن که وظیفه ات رو انجام می دی.
دیشب هم خونه صالح جمع شده بودیم که الف با دوست دخترش اومده بود.اومد و برنامه ی شیطنت های ما رو به هم ریخت.
صورتک های شو تقریبا آماده شده، این هفته رو جلد دفترها کار می کنم، تنها چیزی که می مونه تی شرت ها خواهد بود.
دلم دشت و دمن می خواهد.

Friday, July 20, 2012

بلاخره این هفته هم تمام شد... هفته ی طولانی ای بود، امروز بعد از کلی جنگ تو خونه صلح برپا شد. ظهر با هم رفتیم لواسون و از اونجا زدیم به یه جاده فرعی و ادامه دادیم و از جاجرود سر در آوردیم.
سبزی دره و هوای خنک یه کم دیوانگی همون رو خوابوند و آروم شدیم.
دارم سعی می کنم کارهای ثمیلا رو انجام بدم اما مغزم یاری نمی کنه.

Wednesday, July 18, 2012

کنترل اوضاع از دستم خارج شده، روز دومیست که دارم با بابا دعوا می کنم.
از بحث و جدل خسته شدم، دلم هم نمی خواد بیشتر از این قلدر بازی در بیارم.
امروز با الف رفتیم شهر کتاب مرکزی بعد هم پیاده روی و بعد هم رفتیم شام بخوریم... دست بندی که بهش دادم دستش بود،خیلی داشت خوش می گذشت و خوشحال بودم که داره خوش می گذره که فهمیدم موبایلم رو تو ماشین جا گذاشتم رفتم دیدم 9 تا میس کال دارم و دعوا شروع شد، انقدر اوضاع بد شد که الف در خونه ما پیاده شد و نتونستم برسونمش و هزار چیز دیگه 
با اعصاب خورد اومدم نشستم تو اتاقم، خواستم با نیکی حرف بزنم، مهمون داشت ...خیلی ناراحت شده بودم، آخر سر یه جوینت پیچیدم و کشیدم هنوز هم دارم حرص می خورم که چه جوری امروز از دماغم در اومد.
خیلی داشت امروز هیجان انگیز می شد ولی دم آخری یهو ریده شد وسطش ! 
...
حرص ادامه دارد...

Monday, July 16, 2012

می خوام بنویسم اما نوشتنم نمی آد
می خوام طراحی کنم، اما طراحی کردنم نمی آد
می خوام حرف بزنم، حتی اگه حرف زدنم هم بیاد نمی دونم چی باید بگم
دیشب زیر بارون رقصیدیم،عروسی دیما بود، بارون گرفت و با کفش و لباس های" پلو خوری" زیر شر شر بارون تا تونستیم رقصیدیم
از اسم ویزا و فرم و سفارت حالم بهم می خوره،فک و فامیل هم زنگ می زنن هی سوال می پرسن و نظر می دن، به راحتی می تونم همشون رو خفه کنم
تو سفر آخر فهمیدم دردهایی که همیشه تو پهلوم داشتم و فکر می کردم شاید کلیه درد ناشی از سرما باشه، در واقع کمر درد عجیبی است که نمی دانم از کجا آمده، برای همین باید به فکر یک دکتر باشم، اما دکتر رفتنم هم نمی آد
همه اون هایی که من رو درک نمی کنن می گن چرا تا دوشنبه صبر نکردی تا ویزات رو بگیری ... من جمله مامان ...هی بهش می گم بابا اول اینکه یک ماه به وقت خروجمون اضافه شد بعد هم می خواستم مطمئن بشم بابا مجبور می شه بره دنبال کار ویزاش
ولی باز هم حرف خودش رو می زنه
چشم هام سنگین شده، برم چرتی بزنم شاید خوش اخلاق شدم

Friday, July 6, 2012

هنر سخت نگرفتن

قرار نیست همه چیز را بلد بود ...من سخت نگرفتن را بلد نیستم
انقدر مسئله سفر را سخت گرفتم که حواسم پرت شد و تصادف کردم و ماشین به فنا رفت
انقدر سخت گرفتم که الف برام معضل شد
از امروز... یعنی از امشب دیگر سخت نمی گیرم
ببینیم چه می شود

Friday, June 15, 2012

مخلوق بیچاره

از صبح تا حالا این بغض لعنتی داره بیچاره ام می کنه
آدمیزاد بد ساخته شده، موجود های وابسته به هم، نیازمند محبت، نیازمند خواسته شدن
انقدر بد ساخته شدیم که یک جمله می تونه حالت رو زیر و رو کنه، می تونه از عرش اعلا با مغز پرتت کنه رو زمین جوری که نتونی حالا حالاها پاشی
زندگیت ریزه ریزه با آدم های دور و برت قاطی می شه و یکهو می فهمی اگر یکی از این دور و بری ها نباشه انگار یه تیکه از زندگیت نیست، یه تیکه از وجودت نیست. و وقتی می فهمی اون آدم ها هم چنین احساسی بهت دارن اون موقع است که از لذت "های" می شی
و این لذت الان داره من رو اذیت می کنه، حال اُوِردوز بهم دست داده
شاید بهتر باشه هیچ وقت ندونی اطرافیانت دقیقا چه حسی بهت دارن،اینجوری آسون تر با دوری ها و نزدیکی هاشون کنار می آیی
آدمیزاد انقدر بد ساخته شده که جنبه دونستن زیاد رو نداره 

Saturday, June 9, 2012

National Visa Center's Email

 ساعت 5 صبح خسته و کوفته و مست رسیده بودم خونه.
با شیوا و امیر رفته بودیم مهمونی و تا صبح خوردیم و خوندیم و حرف زدیم. آقای ست آپ مجبورم کرد که یه آهنگ بخون و من چون مست بودم خوندم، سر اومد زمستون رو خوندم.
ماجرای آقای ست آپ که منتفی شد چون چند روز دیگه می ره سربازی.
بعد از مهمونی رفتیم و کله پاچه ای زدیم و راهی خونه هامون شدیم.صبح جمعه بود، تهران رو هیچ وقت انقدر ساکت ندیده بودم، آسمون آبی و خاکستری و خنکی صبح رو خیلی دوست داشتم.
رسیدم خونه گلدون ها رو آب دادم و برای رفتن به رختخواب آماده شدم، گفتم قبل از خواب موبایلم رو بزنم به برق چون باید 10 بیدار می شدم، دیدم ایمیل دارم، وقتی چکش کردم، ایمیلی که سال ها منتظرش بودم اومده بود
وقت سفارت بهمون داده بودن... 12 جولای، تقریبا یک ماه دیگه...بعد از مدت ها بلاخره تکلیفم داره معلوم می شه.تو چند سال گذشته هر تصمیمی می خواستم بگیرم تحت تاثیر این لنگ در هوایی بود
رفتم مامان و بابا رو بیدار کردم و خبر رو بهشون دادم و رفتم با خیال راحت تو جام غش کردم.
از دیروز تا حالا موج احساسات مختلف هی داره بهم هجوم می آره، ترکیب خوشحالی و هیجان و ترس و غم و نگرانی و هزار تا حس جدید دیگه.
مدام کارهایی که باید انجام بدم یادم می آد و باید لیست تهیه کنم.
هنوز به کسی نگفتم، دارم می رم به نیکی بگم،می خواستم تو دوستام اولین نفری باشه که این خبر رو می شنوه.
 

Tuesday, June 5, 2012

ارتهالیدی هم تمام شد.
با دلی آرام و قلبی مطمئن و کبدی داغون و ریه ای به فنا رفته  به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی روزمرگی سفر میكنم.
بعد از تقریبا یک هفته ولگردی طبیعی است که امروز حالم غریب باشه.یک هفته تحت تاثیر علف و عرق بودن چیز کمی نیست! (حداقل برای من) 
 برنامه هایی که ریختم باید امروز استارت بخوره... از گِل بازی شروع می کنم.
 
 

Wednesday, May 30, 2012

شیوا می گه برای تعطیلات باهاشون برم جنگل و آفرود
الینا می گه برای تعطیلات باهاشون برم طالقان
اما دل و دماغ ندارم، سفر دل و دماغ می خواد. آدمی که حالش عنی است،اگه بره سفر همه جا رو به عن می کشه، بعد کی حال داره اون همه عن رو جمع کنه؟! تو این گرونی و بی پول
گفتم بی پولی ... از ساوه کماکان خبری نیست. از دوستای بابا و دایی هم خبری نیست. سه چهار روزی هست که دارم به کارهای دیگه فکر می کنم، شاید بهتر باشه تهران بمونم و به کارهایی که می تونم انجام بدم فکر کنم

پ.ن : ما مردیم و آخر سر نفهمیدم چرا نقطه های آخر جمله هی می پره اول جمله

Friday, May 25, 2012

اخخخ تمام شو !

امروز از اون روزهاست... از اون جمعه ها
از صبح که مشغول شستن لباس و جمع آوری اتاق بودم تا اون جایی که توانایی داشتم اتاق رو مرتب کردم وبقیه اش ماند برای فردا.
سه چهار تا گالری می خواستم برم که نه تنها هیچ کس پایه نیست من رو همراهی کنه بلکه ماشین هم ندارم.
یک کمی هم بگی نگی از دوستام شاکی ام ... جمعه را باید از هفته حذف کرد...

Saturday, May 19, 2012

Setting Up Two Friends ...

در زندگی آدمی زیاد پیش می آد دو نفر که با هم دوست می شن، بخوان دوست های صمیمی شون رو باهم آشنا کنن. هم پایه قرارهای چهار نفره جور می شه هم دوستای آدم به یه سر و سامونی می رسن.
من امشب برای بار چندم، نمی خوام بگم قربانی ... مممم ... اصلا اسم روش نمی ذارم! من امشب برای چندمین بار در چنین شرایطی قرار گرفتم. شیوا بهم گفته بود ببین فلانی می آد حواست باشه و مطمئنا امیر هم به اون نداهایی داده بود.
شرایط سختی می شه، می دونی سه نفر دارن رفتارت رو بررسی می کنن تا ببینن چه کار می کنی، از این سه نفر، اون دو نفری که دوستت هستن هم مشتاق ترن و بیشتر هم آدم رو پان.هی چشم و ابرو می آن و زیر زیرکی یه چیزایی می گن  و خلاصه شرایط عجیب تر می شه.
این مسئله برای آدمی مثل من سخت تره. نه تنها وسواس های عجیب غریب دارم، اصرار هم دارم که پسر رو باید خودم انتخاب کنم.هر دو مورد همیشه باعث شدن که دوست پسر پیدا کردن برام سخت بشه و پسرهایی که ازشون خوشم می اومده تعداد محدود باشن.البته کیفیت مهم است نه کمیت!
خلاصه من امشب خیلی سعی کردم خودم باشم و گندی نزنم که نشه جمعش کرد به امیر و شیوا هم نگفتم نظرم راجع به پسره چی بود ولی فردا حتما خفتم می کنن.
نهایتش این است که حال می کنی رفقات به فکرت هستن تا تو هم سرت گرم شه

پ.ن : امیر در امر ستینگ آپ فردی بسیار ماهر می باشد

Wednesday, May 9, 2012

یک چهارشنبه

امروز حال ما بهتر است. بعد از سه چهار روز عصبانیت از اوضاع کار و رفقا احساس آرامش بیشتری می کنم. با مامان برای نهار به مهمانی رفتیم، وسط راه سر دستمال کاغذی (!) دعوایمان شد و مامان گریه کرد.بعد سر آدرس دعوایمان شد ولی این بار کسی گریه نکرد. خوشبختانه در مهمانی بهمان خوش گذشت و یادمان رفت دعوا کردیم و به خوبی و خوشی برگشتیم سر خانه و زندگی مان.
سری به فیس بوک زدم؛ دوست پسر 17 سالگی پیغام داده ! دلم می خواد بهش بگم "آخه تو رو کجای دلم بگذارم؟" هنوز جوابش رو ندادم؛ولی نمی خوام براش چسی بیام.برایم بی تفاوت تر از این حرفاست که برایش ادا در بیاورم، بیشتر موضوع برایم خنده دار است تا هر چیز دیگر ....
از آن طرف عذاب وجدان گرفتم و یاد این افتادم که جواب دوست پسر(اغراق) 12 سالگیم رو ندادم لذا جوابش را دادم.
من اعتقاد دارم که هر بلایی سر کسی بیاری، همان بلا سرت خواهد آمد. برای همین وقتی کسی جوابم را نمی دهد فوری یاد این می افتم که من فلان روز جواب فلان کس را ندادم...
خوشبختانه در حال حاضر همه جوابم را می دهند.
امشب شدیدا هوس پیاده روی کرده بودم اما برنامه جور نشد.هوس کافه انجمن خوشنویسان رو هم کرده ام. دلم آب شد خوب !
برم تبوله درست کنم و با عرق بزنم به بدن. بابا زنگ خانه را زد، به به پایه هم جور شد.

Friday, May 4, 2012

There Was Something About You Boy

من در نوع خودم انسان خیلی دست به عصایی هستم، مسائل را بارها بالا و پایین می کنم. بارها تا مرز خریت و وحشی بازی رفتم اما سر بزنگاه گفتم نکنه فلان کسک بهش بر بخورد و پشیمان شدم
امروز حرف های مسیح مرا تکان داد، بی پروایی به من نمی آید، من آن زنی خواهم ماند که در ذهنش هزاران بی پروایی و عشق بازی می کند اما در واقعیت به دلیل موقعیت مادرانه اش در جمع های دوستانه همیشه مریم مقدس خواهد ماند. ملالی نیست، من به تک تک دوستانم عشق می ورزم و نمی خواهم هیچ کدام را از دست بدهم
لغزیدان هایم باشد برای انسان های غریبه و کم ارزش
شاید رسم طبیعت این باشد که در همه چیز نمی توان بلند پرواز بود، بهم گفتن ایمنی صنعتی را ادامه نده، دادم. گفتن توانایی ورزش تنیس را نداری بهشون نشان دادم که دارم، گفتن نمی تونی تو شهرستان دوام بیاری، دوام آوردم.
الان می گن نمی تونی فلان کس را مدل دلخواهت داشته باشی...شاید حق با آن ها باشد
شاید واقعا نمی شود هم خدا را داشت هم خرما را
چیزی که باقی می ماند اینست که بگویم الان عصبانیم چون امکانش هست که یک دوست خوب رو از دست داده باشم به خاطر یک هوس...

Wednesday, May 2, 2012

جریان زندگی

خوب تولد 28 سالگی هم تموم شد. یکم متفاوت با سال های گذشته.
یاد پارسال افتادم، حالم اصلا خوب نبود مشغول درست کردن کاغذ دودی بودم که اسکایپم زنگ خورد. تمام نگرانی ها و ناراحتی های ماه های قبل بهم حمله کرده بودن. اون پیغام های متظاهرانه فیس بوک، اون "این ا ریلیشن شیپ" دروغی...
دیگه نمی کشیدم، تمام انرژی ام گرفته شده بود. شبنم سابق نبودم اون آدم یک دنده ای که هیچ کسی جلودارش نبود و به هر طریقی کار خودش رو می کرد تبدیل شده بود به یه گریه رو که زندگی اش شده بود یه لپ تاپ و دکمه ی ریفرش. خیره مونده بودم تا این سیرک لعنتی که راه انداخته بود تموم بشه.
با دست و پای ذغالی اسکایپ رو جواب دادم، بعد از سه چهار تا جمله اشکام در اومد، دستام سیاه بود و نمی تونستم اشکام رو پاک کنم شبیه بچه گداهایی شده بودم که با دست و صورت کثیف و دماغ آویزون تو خیابون ها از رو ناچاری گریه می کنن. خلاصه بعد از چند کلمه گفت که تمومش کرده، مثل همون بچه با یه جمله گل از گلم شکفت به خیال خودم فکر کردم همه چیز اوکی شده اما اشتباه می کردم.
شاد و خندان از همون روز شروع کردم به برنامه ریزی برای یک سفر دونفره.
اون سیرک چند ماه دیگه هم ادامه پیدا کرد، ولی بلاخره تموم شد، برنامه سفر دو نفره جور نشد و من یک روز به خودم اومدم و فهمیدم تو چه کثافتی افتاده بودم و مقصر اصلی رو خودم می دونم، خودم اجازه دادم کار به اینجا ها برسه.
این روزها خوبم،کلی آدم هست که دوستشون دارم، کلی کارها هست که با لذت انجامشون می دم.
نه اینکه بگم الان خیلی گل و بلبل است، نه این جوری ها هم نیست، بلاخره همیشه یک سری مشکلات وجود داره، نگران بابا هستم، مشکلات کار و جامعه و ... هم که به قوت خود باقی است. اما خیالم راحته که دستی دستی خودم رو تو هچل نمی اندازم و وقت می کنم کمی به خودم و کارهای عقب افتادم برسم.
چون که داره به 30 نزدیک می شه و وقت بسیار کم است!

Saturday, April 7, 2012

پنجره بهاری من

Friday, April 6, 2012

تیک تاک

دلم می خواد زمان رو نگه دارم
می خوام جلوی چرخش عقربه های ساعت رو بگیرم
هر ساعت که می گذره بیشتر اذیت می شم
به خاطر چیزایی که باید داشته باشم و ندارم
به خاطر چیزایی که باید بلد باشم و نیستم
به خاطر کسایی که باید باهام باشن و نیستن
و تمام مدت این سوال تو ذهنم تکرار می شه که کجای کارم اشتباه بود
تنها راه آرامش رو فرار از اینجا می دونم و این هم خودش به نوعی آزارم می ده
روزها بسیار سخت می گذره و من همچنان امید دارم که
یه روز خوب می آد

Monday, March 26, 2012

پدر جان خوب از اول بگو

فرزند جماعت باید همه چیز رو راجع به ننه باباش بدونه
اینطوری اگه یه فکر داغونی اومد توی ذهنش میفهمه که آیا مشکل ارثیست یا روانی‌
امشب وسط کوه و دشت و دمن تازه میگه نمایشنامه مینوشته ! بعد از ۲۷ سال میگه جوونیهاش مینوشته
خوب آدم داغون می‌شه دیگه
یه عمر فکر می‌کردم علاقه‌ام به نوشتن و" تولید محتوا" داره کم کم جرقه می‌زنه و ممکنه روزی شعله‌ور شه، اما امروز فهمیدم خیر ! اینها ته مونده ای بیش نیست که از پدر به ما رسیده و هر لحظه ممکن ته بکشه

Monday, February 6, 2012

کجایی؟

متاسفم
متاسفم از این که مرا درک نکردی
دردم را نفهمیدی
وقتی‌ گفتم حالم بد است نمی‌‌توانم نفس بکشم، درکم نکردی
قرار بود رفیقم باشی‌
هم صحبتم باشی‌
اما نتونستی، تا تونستم سعی‌ کردم، صبر کردم و منتظر موندم تا تو هم تلاش کنی‌ اما سر بزنگاه شونه‌ خالی‌ کردی
جایت بسیار خالیست
نامه‌ای پیدا کردم که فقط تو میتونی‌ ته و توهش رو در بیاری
کلی‌ نقاشی کشیدم، حیف که نیستی‌ ببینی‌
من تلاشم رو کردم
و وقتی‌ منتظر موندم تا تو هم تلاش کنی
...
کپه‌ای خورد و ریز جم کرده بودم که برات بفرستم اما الان دارن گوشه اتاق خاک می‌‌خورن
نگران اون روزی هستم که نبودنت تبدیل به روزمرگی بشه

Friday, January 13, 2012

روزگار ما

زندگی را به مستی و نعشگی می گذارم
نه به این دلیل که خوش آیندتر می شود
به این دلیل که، کمی قابل تحمل تر شود