Monday, October 29, 2012

جدی جدی دارم می رم...

امروز ویزای بابا اومد. خیالم راحت شد، درگیری های ذهنیم روز به روز بیشتر می شد.
دیشب تا 5 صبح تو جام بیدار بودم و فکر می کردم. به رفتن و کارهایی که مونده و اوضاع خانه و آقای کمرنگ.
می خواهیم بریم سفر، آخرین روزهایی هستن که می تونیم با هم باشیم. شیوا به امیر گفته که می خواد روزهای آخر با من بیاد سفر. احمد می خواد کلاسش رو جا به جا کنه تا بتونه پنج شنبه رو نره، آقای کمرنگ داره به هر دری می زنه تا سفر کنسل نشه...
دلم گرفته، نمی خوام مرثیه خونی کنم، هر چی باشه، خیلی وقته که منتظر چنین فرصتی بودم و جای بدی هم نمی رم که بخوام ننه من غریبم بازی در بیارم. می رم درسی که دوست دارم می خونم، بعد از چند وقت هر کشوری دلم بخواد می تونم برم.
ولی خوب دلتنگی رو هم نمی تونم نادیده بگیرم.
سعی می کنم دیگه روز شماری نکنم اما چهل روزی بیشتر نمانده

Sunday, October 14, 2012

ریتم گذار روزها تغییر کرده، زودتر می گذرن و من سعی می کنم شمارش معکوس را شروع نکنم.
ویزای بابا هنوز نیامده و این حال مرا خراب می کند.
اوضاع من و آقای کمرنگ هم خوب است.از بودنش خوشحالم و از آینده نگران. دارم سعی می کنم دیوارهایی که دور خودم کشیدم پایین بیارم.
دیوارها رو جوری ساخته ام که هرکی خواست می تونه به من نزدیک شه اما من نمی تونم به کسی نزدیک شم. حالا این دیوار داره کوتاه و کوتاه تر می شه.
آغوش آقای کمرنگ جای امنیه و کنارش به آدم خوش می گذره، همین آخر هفته سه روز پشت سرهم پا به پای ما علف کشید و کلی با همه معاشرت کرد. دوستای مشترکی داریم که من خیلی دوستشون دارم. پایه هر کس خل بازی هست و خیلی معاشرتی است.
در عین حال فرد کار بلد و پدر سوخته ایست.
وقت کمی دارم که باهاش باشم و بشناسمش ... فعلا که سه هفته گذشت و تنها کاری که می تونم بکنم اینه که از زمان حال لذت ببرم.
قسط آخر خونه 18 مهر پرداخت شد. بعد از نزدیک 20 سال، اعصاب خوردی و نگرانی تموم شد.هرچند که واقعا در حقمون ظلم شد و مجبور شدیم پول خونه رو تقریبا دوبار پرداخت کنیم اما خوشحالم که دیگه راحت شدیم.
ترس حکم تخلیه و به باد رفتن تنها سرمایه زندگیمون، وحشت کردن از صدای زنگ آیفون ...بلاخره تموم شد.
وای صدای زنگ آیفون ...حتی بعد از وقتی که قرارداد خونه رو(تقریبا دو سال پیش) بستیم هم آزاد دهنده بود و هنوز هم هست. هر بار با صدای زنگ از جامون می پریدیم و تپش قلب می گرفتیم. کلی از وسایلمون توی کارتن بسته بندی شده بودن و همیشه آمادگی این رو داشتیم که از خونمون بیرونمون کنن.
فکر کنید در خانه خود نشسته باشید و افرادی بیایند در خانه را بزنند که آمده ایم خونه را ببینیم، ستاد اموال فلان مزایده گذاشته.
ما از سال اول زندگی من در این خانه ساکن بودیم و اوایل دهه هفتاد  تصمیم گرفتیم خانه را بخریم بعد از پرداخت پول خانه، آن هم به دلار آن زمان به آقای صاحب خانه ی فوق العاده مرفه، متوجه شدیم ستاد فلان، اموال صاحب خانه را مصادره کرده و خانه مال آنهاست نه ما. به صاحب خانه قبلی گفتیم کاری کن... گفت متاسفم در حالی که داشت در سواحل هاوایی در ویلایش تفریحش را می کرد. ما ماندیم و یک قولنامه و جیب خالی و یک اداره ی کله گنده که می خواست خونمون رو به مزایده بذاره.
بعد از سال ها آن اداره راضی شد با کم کردن پولی که آن زمان پرداختیم از قیمت "فعلی" خانه، آن را به صورت قسطی به ما بفروشد ما هم که راه چاره ای نداشتیم، قبول کردیم.
پدر پدرم درآمد، مامانم پیر شد، خودم خل و مریض شدم اما الان دیگه راحت شدیم.
احمد می گفت چرا پِخَت می کنم مثل روانی ها از جات می پری؟ گفتم به خاطر اعصاب ضعیف است، من حتی با زنگ در هم این جوری می شم.
خلاصه که یک بحران دیگه هم تموم شد. خیلی خوب است که یک بحران تمام شود...  خیلی ...
حالم خوب است.

Tuesday, October 2, 2012

دو روزی است در خانه افتاده ام، سینوزیت و فین فین و سرفه ...
مامان که به دادم نمی رسه، سر چیزی که نمی دانم چیست با هام سر سنگینه.
اما آقای کمرنگ حواسش بهم هست، دور و برم می چرخد و لوسم می کند و من خوشحالم و نگران.خوشحال از این که هست و نگران از اینکه مبادا تو زرد از آب در بیاید.
می خواهم سری به شیوا بزنم اما جان در بدن ندارم، مهرداد بار و بندیل را جمع کرده و به ایران آمده تا کار کند... خوب تخمی دارد، بهش افتخار می کنم. به تخمش نه ها به خودش !
برم کمی چرت بزنم، تنها کاری که در حال حاضر ازم بر می آد...