هر روز که می گذره، متوجه می شم که راهی که شروع کردم داره سخت تر و سخت تر می شه. برگشتن بابا به ایران برام خیلی سخت بود.
هرچه
سریعتر باید کار پیدا کنم، اینجا برای چسیدن هم باید پول بدی،جوان زیر 24
سال و دانشجوی کالج هم نیستم که حداقل تخفیفی برام قائل بشن و چند درصدی
چسیدن را ارزانتر حساب کنند.
سه
روزه که از لس آنجلس به سن هوزه یا سن خوزه خودمان اومدم، باید از خونه
مامان بزرگم می اومدم بیرون، از اون خونه پر رفت و آمد که کوچکترین حریم
شخصی ای نداری.
درد جدایی از
آقای کمرنگ داره به استخوانم می رسه و نتیجه اش بیقراری هر دومون شده.گاهی
با هم سر ناسازگاری بر می داریم و زندگی رو از اینی که هست برای خودمون سخت
تر می کنیم.
امروز مامان زنگ زد، صداش می لرزید از دست خاله بزرگم به ستوه آمده و من نگرانش هستم.
برنامه
داشتم بروم سانفرانسیسکو ( نه اون سانفرانسیسکوای که عمو اسداله می گفت،
شهر سانفرانسیسکو) اما نگرانم مامانم تنهایی از پس نگهداری مامان بزرگم
برنیاید و خاله و دختر خاله ام دیوانه اش کنن.
پس مجبورم برگردم و حداقل چند ماهی اونجا بمونم.
جدا از همه این ها، اینجا جای خوبی است، آبجو فراوان، آسمان آبی و خیابان ها عاری از گشت ارشاد می باشد.