خوب آقاى كمرنگ تو زرد از آب در اومد.
چند روز پيش بهش گفتم مى خوام بيام ايران و اشتباه بزرگى كردم و بهش گفتم به خاطر تو مى خوام بيام، در حالى كه مى خوام براى خودم برم و براى خوشى خودم.
اون هم گفت كه دوست عادى باشيم تا من برم ايران و من قبول نكردم و گفتم چنين رابطه اى برام معنى نداره.
روز دوم عيد بهم پيغام داد كه چهارشنبه سورى با كسى آشنا شده و به هم بزنيم و من هم گفتم اگه چنين كارى كردى پس ديگه نه من و نه تو ! چون مرا با آدم خائن كارى نيست و اون اصرار كرد كه خيانت نكرده
بعد گفت بهترين دوران زندگيش با من بوده، بعد گفت تعهدى به من نمى تونه بده، بعد گفت هر وقت برم ايران اون هم هست بعد گفت نمى خواد زندگى من خراب شه و به خاطرش برم ايران ...
هزار جور حرف زد، كسى كه تا چند روز پيش دم از تا آخر با هم بودن و ازدواج و هزار چيز مى زد، يهو رنگ عوض كرد.
اول فكر كردم فردين بازى در آورده، اما كم كم به اين نتيجه رسيدم مدت ها بوده با كس ديگه اى بوده و تمام اداهاش، ابراز بدبختى كردن جلو دوستاى من و دوستاى مشتركمون همه فيلم بوده.
كلى سؤال تو كله ام هست كه چطورى ٦ ماه فيلم بازى كرد، چطورى انقدر ابراز علاقه الكى كرد يا اصلا چرا از من خواست با هم جدى بمونيم و به آينده فكر كنيم ...
در هر صورت راهى براى من نمونده جز اينكه اين جريان رو هضم كنم و ازش بگذرم.
تنها هستم و يه كم اوضاع سخت تره ولى من از پس گنده تر از اين ها بر اومدم. سرم به كار گرمه و دارم خودم رو براى نمايشگاه آماده مى كنم. هر چند كه هنوز موفق نشدم دوباره دست به قلم بشم.