Sunday, March 24, 2013

خوب آقاى كمرنگ تو زرد از آب در اومد.
چند روز پيش بهش گفتم مى خوام بيام ايران و اشتباه بزرگى كردم و بهش گفتم به خاطر تو مى خوام بيام، در حالى كه مى خوام براى خودم برم و براى خوشى خودم.
اون هم گفت كه دوست عادى باشيم تا من برم ايران و من قبول نكردم و گفتم چنين رابطه اى برام معنى نداره.
روز دوم عيد بهم پيغام داد كه چهارشنبه سورى با كسى آشنا شده و به هم بزنيم و من هم گفتم اگه چنين كارى كردى پس ديگه نه من و نه تو ! چون مرا با آدم خائن كارى نيست و اون اصرار كرد كه خيانت نكرده 
بعد گفت بهترين دوران زندگيش با من بوده، بعد گفت تعهدى به من نمى تونه بده، بعد گفت هر وقت برم ايران اون هم هست بعد گفت نمى خواد زندگى من خراب شه و به خاطرش برم ايران ...
هزار جور حرف زد، كسى كه تا چند روز پيش دم از تا آخر با هم بودن و ازدواج و هزار چيز مى زد، يهو رنگ عوض كرد.
اول فكر كردم فردين بازى در آورده، اما كم كم به اين نتيجه رسيدم مدت ها بوده با كس ديگه اى بوده و تمام اداهاش، ابراز بدبختى كردن جلو دوستاى من و دوستاى مشتركمون همه فيلم بوده.
كلى سؤال تو كله ام هست كه چطورى ٦ ماه فيلم بازى كرد، چطورى انقدر ابراز علاقه الكى كرد يا اصلا چرا از من خواست با هم جدى بمونيم و به آينده فكر كنيم ... 
در هر صورت راهى براى من نمونده جز اينكه اين جريان رو هضم كنم و ازش بگذرم.
تنها هستم و يه كم اوضاع سخت تره ولى من از پس گنده تر از اين ها بر اومدم. سرم به كار گرمه و دارم خودم رو براى نمايشگاه آماده مى كنم. هر چند كه هنوز موفق نشدم دوباره دست به قلم بشم.

Thursday, March 14, 2013

رسمی شد! من هوم سیک شدم! دل تنگی برای بابا و آقای کمرنگ و دوستام به کنار، دلم برای تهران تنگ شده. برای اتاق خوابم و دیوارهای آبیش و پرده های راه راهش.
جایی که خودم با اختیار خودم همه چیزش رو انتخاب کردم، که کجا چه باشد و چه جور باشد.
کار پیدا کردم و از این بابت خوشحالم، اما کاری نیست که بخوام زندگی ام رو روش بنا کنم. می خواستم نقاش شوم اما این روزها خودم رو بیشتر از همیشه از نقاش بودن دور می بینم. نه ذوقی دارم نه ایده ای.
اینجا رو دوست ندارم و دارم عذاب می کشم. دوری دارد رابطه ام را به فنا می دهد، خودم رو هم بی طاقت کرده. 
دلم تجريش دم عيد مى خواد... برم لا به لاى دست فروش ها بگردم. گل ها و سبزه ها رو نگاه كنم... با حسرت ماهی گلی ها رو نگاه کنم بعد مامانم کلافه بشه و بگه "انقدر اینجوری نگاه نکن اگه می خوای، بخر!" و من آه بکشم و بگم نه می میره!
شاید دلیل اینکه سالهاست ماهی گلی نخریدم، عذاب وجدانی است که از بچگی مونده، اون موقع ها پدر ماهی هامون رو در می آوردم.سعی می کردم وقتی شنا می کنند یکهو دمشان را بگیرم. چند بار هم با انگشت چشم اون ماهی چشم قلمبه ها را فشار دادم.
یک بار ماهی مان مرد و من تشریحش کردم و عدسی چشمش را درآوردم ... 
با مامان سبزه ریختیم  و دعا کردیم سال دیگر در خانه مان باشیم در کنار هم، سه نفری. ما عید رو خیلی جدی می گیریم. دم سال تحویل حمام می ریم به هم عیدی می دیم و خوشحالی می کنیم.
بگذریم...در تمام عمر فکر می کردم که باید اکسترا اوردینری باشم، باید همه فن حریف باشم. باید سختی بکشم و عشق و پسر رو نادیده بگیرم تا به یک سری درجات عالی برسم و این درجات عالی در کشور خودم دستیافتنی نیست.
وقتی اومدم اینجا و دیدم همه نق می زنند و از تنهایی گله می کنند و در ایران همه تق می زنند و از مشکلات گله می کنند، خودم رو سر دوراهی ای دیدم که باید یکی را انتخاب می کردم، یک طرف دوری، جدا شدن از خیلی ها در کنار آرامش محیط و امکانات تفریحی و حقوق ریز، و یک طرف خانواده و دوست پسری که نمی دانم چقدر برایم خواهد ماند و دوستان و تفریح و خانه و ماشین شخصی و کلاس های مختلف ورزشی و نقاشی و عکاسی و خیاطی و بیکاری و عدم امنیت و دود...
راستش راه دوم را بیشتر دوس می دارم دلم می خواد راه اول رو برم و در آینده شاید روزی به راه اول هم سری زدم، با تجربه بیشتر و با امید و جیب پر پول...
شاید آنقدرها توانایی اکسترا اوردینری بودن را ندارم، شاید بهتر باشد اوردینری بودن را هم تجربه کرد، شاید تجربه خوبی باشه!

Friday, March 1, 2013

حالم خوش نيست ! بين اينجا و ايران گير كردم. احساس مي كنم هيچ جا، جايي برام نمونده.
از آقاي كمرنگ دورم و مي ترسم دورتر بشم. دنبال كار مي گردم چون ديگه نمي شه ريال رو به دلار تبديل كرد. صد هزار تومن مي شود ٢٥ دلار، يعني چس !!!!
مي دونم هرروز تو  وبلاگ هاي خارج نشين ها از اين حرف ها مي شنويد اما از من هم بشنويد...
صبح ها كه بيدار مي شم براي پياده روي به ساحل مي رم اگه اين اقيانوس اينجا نبود تا حالا ديوونه شده بودم. مردم به هم لبخند مي زنن و صبح به خير مي گن و من تمام مدت به اين فكر مي كنم كه اگر آقاي كمرنگ اينجا بود چه قدر همه چيز متفاوت بود، حتي گاهي به اين فكر مي كنم كه اگر بهم بزنيم زندگيمان بهتر مي شود بعد دردم مي گيره، نمي دونم كجام اما درد مي گيره...
تف به جدايي !!
هرچه باشه دارم تحمل مي كنم و مي سازم و اميدوارم هرچه زودتر همه چي رو به راه شه.
وقتي با خودم خلوت مي كنم مي فهمم كه هر چه اينجا بي قرارم و عصباني همه به خاطر دوري از آقاي كمرنگ هست.