Friday, August 31, 2012

دیشب نیکی برگشت.در این سفر نیکی با آقای ست آپ آشنا شد و با هم دوست شدند باید بگم که من با این مسئله مشکلی نداشتم، هر چه باشد اخلاق آقای ست آپ هیچ جوره به من نمی خورد.
دیشب میان خداحافظی به این نتیجه رسیدم که من نهایتا چهار ماه و نیم دیگر در ایران خواهم بود،چون اعتبار آزمایش های پزشکی 6 ماه بیشتر نیست. البته اگر ویزای لعنتی بیاید.
تو دلم خالی شد... کارهای نکرده، آدم ها، دوست ها تو کله ام همهمه شده بود.
گند بزنن به این شرایط که نمی دونی خوشحالی که داری می روی یا ناراحت. هر روز سایت رو چک می کنم که ببینم چه می گوید و نگرانم که چرا انقدر دیر شده، از طرفی وقتی ویزا بیاید غصه خواهم خورد که باید خداحافظی رو شروع کنم.
ممدرضا ازدواج کرد، برایش خوشحال بودم و اگر از ترس فرزانه نبود که تا سال ها مسخره ام کنه حتما گریه ام می گرفت، اولین دوست مذکرم بود که ازدواج می کرد. دخترها که آمارشان بالاست... 14 روز دیگر آذین هم نامزد می کنه.
شاید عروسی آذین هم نباشم.
حوصله ام سر رفته ولی هزار تا کار دارم... ممکن است الف را خفت کنم تا برویم چرخی بزنیم.

Tuesday, August 14, 2012

از یک سفر دو روزه برگشتم و نتونستم کلاس ثمیلا رو برم. با اینکه کمی ازش دلگیرم اما نرفتن کلاس کلافه ام کرد اما تولد نیکی بود و ممکن بود از اینکه تولدش تنهاش بگذارم ناراحت بشه.
وقتی با 8 نفر می ری مسافرت کمتر فرصتی پیش می آد که بتونی با خودت خلوت کنی.از وقتی رسیدم چپیدم تو اتاق و دارم کیف می کنم. هر چند تنهایی تو طبیعت خیلی لذت بخش تره اما نمی شد...
نمی دونم چرا وقت دعوا مامان و بابا به من می گن که می خواهم اون ها رو بگذارم دم در!! امروز شنیدم که بابام این حرف رو زده و فکرم رو مشغول کرده. من همیشه بهشون گفتم اونی که باید بره منم و بعد از جدا شدن از خونه اون ها تعیین خواهند کرد که چقدر می خوان من تو زندگیشون باشم، اما تو گوششون نمی ره.
کارهام عقب مونده و نگرانم کرده، اما برام جالبه که بعد از مدت ها  دغدغه ی کار داشته باشم.
فردا شیوا برمی گرده ایران، احساس می کنم نوه ام می خواد برگرده، حس عجیبی است.

Thursday, August 9, 2012

دیگه داره کم کم باورم می شه که دوست داشتن رو فراموش کرده ام. تبدیل به یک آدم بی تفاوت شده ام. موضوعی که قبلا روزها غمگینم می کرد حالا یک ساعت فِسم می کنه و بعد هم خوب می شم.
نمی دونم به خاطر افزایش سنِ یا نه ولی این رو می دونم که مهراد خیلی تاثیر داشت... رفتار بچه گانه او باعث شد به دوست داشتن و حتی رابطه 4 سالمون شک کنم و شاید به همین دلیل هست که هنوز نتونستم ببخشمش.
راحت می تونم بگم که تو خونه حکومت نظامی است و من سرباز فراری هستم. تو خونه نافرمانی گستاخانه ای رو سر گرفتم که خیلی هم خودم راضی نیستم.
خسته ام ولی باید برم پیش الکا 
 

Friday, August 3, 2012

بعد ظهر چتی !

کف کرده بودم... مثل گوشت اضافه افتاده بودم رو تخت.رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم، بابا کلی سوال پرسید که کجا و یعنی چی هیچ جا و ... و من داد زدم.مامان هم پرید وسط که بریم دبنهامز گفتم اصلا. تنهایی سوار ماشین شدم و راه افتادم انداختم تو رسالت رو پلی که به سمت صیاد می ره جوینتم رو روشن کردم و یواشکی چند تا پوک زدم، هنوز افطار نشده بود، حتی اگه افطار هم شده بود سیگار کشیدن پشت فرمون ممنوع شده.
افتادم تو صیاد و بعد هم بابایی.. افتادم تو جاده داشت خوش می گذشت، تنها بدون صدای تلویزیون و اطرافیان.رفتم سمت لواسون، تا تهش رفتم و پیچیدم تو افجه ... یکمی رفتم که اطلس زنگ زد و گفت که کس خلم که تنهایی این کار رو کردم و گفت که دور بزنم و برم پیشش. دیگه هوا هم داشت تاریک می شد و دیگه فایده ای نداشت. دور زدم و برگشتم به سمت تهران.
تو راه برگشت هوس کردم از جاده تلو بیام آسفالت افتضاح و بود و جاده خیلی خلوت بود.چون یک جاهایی پرنده پر نمی زد و کمی هم ترسیده بودم ولی خوب همچنان خوش می گذشت.
بعد از تموم شدن مسیری که طولانی تر از اون چیزی که بود فکر می کردم با یه محاسبه اشتباه افتادم توی بابایی شرق ... دم شهرک امام(!) از یه آقای ریش داری آدرس پرسیدم گفت مستقیم بری بعد از بعد از اون .. نظامی یه دور برگردون هست.
دنبال یه دکه نیروی انتظامی بودم که تابلو دور برگردون رو دیدم، رفتم جلو دیدم به به ... یه در هست که تا آسمون رفته و اون بالا هم نوشته وزارت دفاع و نیروی های مسلح ! برای بار چندم پشمام ریخت و دور زدم و بلاخره به خونه رسیدم.
الانم که چتی ام پریده ولی این خل و چل بازی باعث شد هم حالم خوب شه هم یه فکرهای بدجنسی ای به ذهنم خطور کنه، هم اینکه آدرنالینم بره بالا و کلی سرحال بیام.
عجب هفته ای بود...
کم کم دارم فکر می کنم روزهای بد شده پترن زندگیم. فکر می کردم با درست شدن کار رفتنم بیوفتم روی غلطک اما اشتباه بود، تصادف کردم، بیمه، پول رو نصفه داد، یه هفته بعد ماشین دوباره خراب شد، باز خرج گذاشت رو دستمون.
دوشنبه اتفاقی افتاد که باعث شد دیدم نسبت به رفاقت و دوستی ها کاملا عوض بشه،جزئیات ماجرا رو تکرار کردن فایده ای نداره، فقط همین کافی است که پای من بی دلیل به ماجرایی کشیده شد که توش هیچ کاره بودم و کلی بهم بی احترامی شد و بهم تهمت زده شد، بعد از ساعت ها اعصاب خوردی، فهمیدم که دوستی که دیگر آنقدرها نازنین نیست با عوض کردن یک نقل قول پای من رو به یک ماجرا کشیده و بعد هم با دوستی دیگر تصمیم گرفتن که من فردی هستم که دهنم چفت و بست نداره و من رو محکوم به صد کار نکرده کردن.
حق با احمد بود، وقتی زیادی محبت می کنی، توقع ها بالا می ره و فکر می کنن که وظیفه ات رو انجام می دی.
دیشب هم خونه صالح جمع شده بودیم که الف با دوست دخترش اومده بود.اومد و برنامه ی شیطنت های ما رو به هم ریخت.
صورتک های شو تقریبا آماده شده، این هفته رو جلد دفترها کار می کنم، تنها چیزی که می مونه تی شرت ها خواهد بود.
دلم دشت و دمن می خواهد.