Friday, March 25, 2011

New Family Member




اسمش لوبیای سیاه هست، یه درختچه چینیه
ما تو خونه جعفرصداش می کنیم

Saturday, March 12, 2011

خون آشام شهر ما



حس می کنم یه سیاه چاه هست که همه داریم توش می افتیم
زن و مرد
پول دار و فقیر
خودی و غیر خودی
یه سری اون بالا وایسادن خون خوارن انگار هرچی آدم بیشتر بیوفته تو اون سیاه چال بیشتر لذت می برن
دونه دونه آدما رو می گیرن و پرت می کنن اون تو
اونا حتی به خودشون هم رحم نمی کنن هر کی خون خوارتر باشه و زورش بیشتر اون بالا می مونه بقیه همه جاشون ته سیاه چالِ
بعضی ها که پرت می شن تلاش می کنن به دیواره ها چنگ می زنن
بعضی ها هم راحت تسلیم می شن و مقاومتی نمی کنن
اما آخرش همه سقوط می کنیم و می افتیم ته سیاه چال
اونجا ته سیاه چال خیلی بدِ
همه گشنن، همه به هم بی اعتمادن
مردم همدیگه رو دوس ندارن
اون جا خبری از خنده، رقص، نقاشی، تئاتر، فیلم، اینترنت، علم، دانشگاه هیچی نیس ...
هیچ کی اون جا حرف نمی زنه کتاب  نمی نویسه آواز نمی خونه
چون اونی که بالای سیاه چال وایساده نمی ذاره.
 اگه کسی جیکش در بیاد خونش رو می خوره ...


هدیه عید




دیروز تو میرداماد داشتم راه می رفتم یه صدا جیغ شنیدم یه کم دور و برم رو نگا کردم چیزی ندیدم. دوباره سر وصدا اومد که متوجه شدم بالای پل عابر پیدا یه زن جوون خم شده و گریه می کنه یه مرده هم که دو سه تا کیسه خرید دستش بود بالا سرش ایستاده هی تهدید می کنه که حالا وایسا برسیم ... بقیه حرفاش واسم نا مفهوم بود. مرد به زن با دست اشاره کرد که برو، اما زنه همین جور خم وایساده بود و گریه می کرد، مرده دست زن رو از پشت گرفت و پیچوند ( پلیس چه جوری دست کسی رو که دست گیر می کنه رو از پشت می گیره؟ همون جوری) زن هم از جاش کنده شد رفت یه کم جلوتر دوباره شروع کرد به گریه کردن.
همین طور که داشتم نگاه می کردم و فکر می کردم چه کار می شه کرد، یه خانوم جا افتاده ای از پایین داد زد ولش کن ... مرده هم از بالای پل تا تونست به خانومه فحش داد.
دیدم دیگه وایسادن اونجا فایده که نداره هیچ ممکنه مرده هم بیشتر قاطی کنه سر زنه خالی کنه.
 سرم رو انداختم پایین و رفتم تو کوچه ...
الان هم نه می خوام شعار بدم نه نصیحت کنم نه فمینیست بازی در بیارم داستان رو بخونید و ببینید ته دلتون چی حس می کنید
 

Thursday, March 3, 2011

شیخ در خواب ما


دیشب خواب کروبی رو دیدم یه جا نشیته بودیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم
یهو یه شوخی خرکی کرد یادم نیس چی بود اما بهم برخورد. بهش گفتم ناراحت شدم از دستت، گفت بابا رفیقیم ناراحت نشو. گفتم اوکی.
اومدم خونه به خودم گفتم این بنده خدا یه منظور دیگه داشته من نفهمیدم. برگشتم پیشش گفتم چی می خواستی بهم بفهمونی؟؟
گفت بیا این فلش مموری رو بگیر خیلی مهم هستش،برو فرانسه این رو هم با خودت ببر. خانومش هم گفت یه خلبان آشنا داشتی با اون برو! منم گفتم چشم! ( تو خواب داشتم خوب). بهم گفتن تا رسیدی اونجا سریع اطلاعات رو پخش می کنی دیگه همه چیز حل می شه
سریع اومدم خونه یه دست لباس گرم برداشتم و تو کمدم گشتم یه کم پول جم کرده بودم برم مسافرت، اونو برداشتم. از خونه که اومدم بیرون از خواب بیدار شدم ...
وقت نشد تو فلش مموری ببینم چیه حتی!