Wednesday, May 30, 2012

شیوا می گه برای تعطیلات باهاشون برم جنگل و آفرود
الینا می گه برای تعطیلات باهاشون برم طالقان
اما دل و دماغ ندارم، سفر دل و دماغ می خواد. آدمی که حالش عنی است،اگه بره سفر همه جا رو به عن می کشه، بعد کی حال داره اون همه عن رو جمع کنه؟! تو این گرونی و بی پول
گفتم بی پولی ... از ساوه کماکان خبری نیست. از دوستای بابا و دایی هم خبری نیست. سه چهار روزی هست که دارم به کارهای دیگه فکر می کنم، شاید بهتر باشه تهران بمونم و به کارهایی که می تونم انجام بدم فکر کنم

پ.ن : ما مردیم و آخر سر نفهمیدم چرا نقطه های آخر جمله هی می پره اول جمله

Friday, May 25, 2012

اخخخ تمام شو !

امروز از اون روزهاست... از اون جمعه ها
از صبح که مشغول شستن لباس و جمع آوری اتاق بودم تا اون جایی که توانایی داشتم اتاق رو مرتب کردم وبقیه اش ماند برای فردا.
سه چهار تا گالری می خواستم برم که نه تنها هیچ کس پایه نیست من رو همراهی کنه بلکه ماشین هم ندارم.
یک کمی هم بگی نگی از دوستام شاکی ام ... جمعه را باید از هفته حذف کرد...

Saturday, May 19, 2012

Setting Up Two Friends ...

در زندگی آدمی زیاد پیش می آد دو نفر که با هم دوست می شن، بخوان دوست های صمیمی شون رو باهم آشنا کنن. هم پایه قرارهای چهار نفره جور می شه هم دوستای آدم به یه سر و سامونی می رسن.
من امشب برای بار چندم، نمی خوام بگم قربانی ... مممم ... اصلا اسم روش نمی ذارم! من امشب برای چندمین بار در چنین شرایطی قرار گرفتم. شیوا بهم گفته بود ببین فلانی می آد حواست باشه و مطمئنا امیر هم به اون نداهایی داده بود.
شرایط سختی می شه، می دونی سه نفر دارن رفتارت رو بررسی می کنن تا ببینن چه کار می کنی، از این سه نفر، اون دو نفری که دوستت هستن هم مشتاق ترن و بیشتر هم آدم رو پان.هی چشم و ابرو می آن و زیر زیرکی یه چیزایی می گن  و خلاصه شرایط عجیب تر می شه.
این مسئله برای آدمی مثل من سخت تره. نه تنها وسواس های عجیب غریب دارم، اصرار هم دارم که پسر رو باید خودم انتخاب کنم.هر دو مورد همیشه باعث شدن که دوست پسر پیدا کردن برام سخت بشه و پسرهایی که ازشون خوشم می اومده تعداد محدود باشن.البته کیفیت مهم است نه کمیت!
خلاصه من امشب خیلی سعی کردم خودم باشم و گندی نزنم که نشه جمعش کرد به امیر و شیوا هم نگفتم نظرم راجع به پسره چی بود ولی فردا حتما خفتم می کنن.
نهایتش این است که حال می کنی رفقات به فکرت هستن تا تو هم سرت گرم شه

پ.ن : امیر در امر ستینگ آپ فردی بسیار ماهر می باشد

Wednesday, May 9, 2012

یک چهارشنبه

امروز حال ما بهتر است. بعد از سه چهار روز عصبانیت از اوضاع کار و رفقا احساس آرامش بیشتری می کنم. با مامان برای نهار به مهمانی رفتیم، وسط راه سر دستمال کاغذی (!) دعوایمان شد و مامان گریه کرد.بعد سر آدرس دعوایمان شد ولی این بار کسی گریه نکرد. خوشبختانه در مهمانی بهمان خوش گذشت و یادمان رفت دعوا کردیم و به خوبی و خوشی برگشتیم سر خانه و زندگی مان.
سری به فیس بوک زدم؛ دوست پسر 17 سالگی پیغام داده ! دلم می خواد بهش بگم "آخه تو رو کجای دلم بگذارم؟" هنوز جوابش رو ندادم؛ولی نمی خوام براش چسی بیام.برایم بی تفاوت تر از این حرفاست که برایش ادا در بیاورم، بیشتر موضوع برایم خنده دار است تا هر چیز دیگر ....
از آن طرف عذاب وجدان گرفتم و یاد این افتادم که جواب دوست پسر(اغراق) 12 سالگیم رو ندادم لذا جوابش را دادم.
من اعتقاد دارم که هر بلایی سر کسی بیاری، همان بلا سرت خواهد آمد. برای همین وقتی کسی جوابم را نمی دهد فوری یاد این می افتم که من فلان روز جواب فلان کس را ندادم...
خوشبختانه در حال حاضر همه جوابم را می دهند.
امشب شدیدا هوس پیاده روی کرده بودم اما برنامه جور نشد.هوس کافه انجمن خوشنویسان رو هم کرده ام. دلم آب شد خوب !
برم تبوله درست کنم و با عرق بزنم به بدن. بابا زنگ خانه را زد، به به پایه هم جور شد.

Friday, May 4, 2012

There Was Something About You Boy

من در نوع خودم انسان خیلی دست به عصایی هستم، مسائل را بارها بالا و پایین می کنم. بارها تا مرز خریت و وحشی بازی رفتم اما سر بزنگاه گفتم نکنه فلان کسک بهش بر بخورد و پشیمان شدم
امروز حرف های مسیح مرا تکان داد، بی پروایی به من نمی آید، من آن زنی خواهم ماند که در ذهنش هزاران بی پروایی و عشق بازی می کند اما در واقعیت به دلیل موقعیت مادرانه اش در جمع های دوستانه همیشه مریم مقدس خواهد ماند. ملالی نیست، من به تک تک دوستانم عشق می ورزم و نمی خواهم هیچ کدام را از دست بدهم
لغزیدان هایم باشد برای انسان های غریبه و کم ارزش
شاید رسم طبیعت این باشد که در همه چیز نمی توان بلند پرواز بود، بهم گفتن ایمنی صنعتی را ادامه نده، دادم. گفتن توانایی ورزش تنیس را نداری بهشون نشان دادم که دارم، گفتن نمی تونی تو شهرستان دوام بیاری، دوام آوردم.
الان می گن نمی تونی فلان کس را مدل دلخواهت داشته باشی...شاید حق با آن ها باشد
شاید واقعا نمی شود هم خدا را داشت هم خرما را
چیزی که باقی می ماند اینست که بگویم الان عصبانیم چون امکانش هست که یک دوست خوب رو از دست داده باشم به خاطر یک هوس...

Wednesday, May 2, 2012

جریان زندگی

خوب تولد 28 سالگی هم تموم شد. یکم متفاوت با سال های گذشته.
یاد پارسال افتادم، حالم اصلا خوب نبود مشغول درست کردن کاغذ دودی بودم که اسکایپم زنگ خورد. تمام نگرانی ها و ناراحتی های ماه های قبل بهم حمله کرده بودن. اون پیغام های متظاهرانه فیس بوک، اون "این ا ریلیشن شیپ" دروغی...
دیگه نمی کشیدم، تمام انرژی ام گرفته شده بود. شبنم سابق نبودم اون آدم یک دنده ای که هیچ کسی جلودارش نبود و به هر طریقی کار خودش رو می کرد تبدیل شده بود به یه گریه رو که زندگی اش شده بود یه لپ تاپ و دکمه ی ریفرش. خیره مونده بودم تا این سیرک لعنتی که راه انداخته بود تموم بشه.
با دست و پای ذغالی اسکایپ رو جواب دادم، بعد از سه چهار تا جمله اشکام در اومد، دستام سیاه بود و نمی تونستم اشکام رو پاک کنم شبیه بچه گداهایی شده بودم که با دست و صورت کثیف و دماغ آویزون تو خیابون ها از رو ناچاری گریه می کنن. خلاصه بعد از چند کلمه گفت که تمومش کرده، مثل همون بچه با یه جمله گل از گلم شکفت به خیال خودم فکر کردم همه چیز اوکی شده اما اشتباه می کردم.
شاد و خندان از همون روز شروع کردم به برنامه ریزی برای یک سفر دونفره.
اون سیرک چند ماه دیگه هم ادامه پیدا کرد، ولی بلاخره تموم شد، برنامه سفر دو نفره جور نشد و من یک روز به خودم اومدم و فهمیدم تو چه کثافتی افتاده بودم و مقصر اصلی رو خودم می دونم، خودم اجازه دادم کار به اینجا ها برسه.
این روزها خوبم،کلی آدم هست که دوستشون دارم، کلی کارها هست که با لذت انجامشون می دم.
نه اینکه بگم الان خیلی گل و بلبل است، نه این جوری ها هم نیست، بلاخره همیشه یک سری مشکلات وجود داره، نگران بابا هستم، مشکلات کار و جامعه و ... هم که به قوت خود باقی است. اما خیالم راحته که دستی دستی خودم رو تو هچل نمی اندازم و وقت می کنم کمی به خودم و کارهای عقب افتادم برسم.
چون که داره به 30 نزدیک می شه و وقت بسیار کم است!