Friday, October 21, 2011

 امروز مشغول مرتب کردن اتاقم بودم، هر دفتری رو باز کردم اسمت رو دیدم.
هر جا تلمبار کاغذ بود، خبری از اسمت بود یا نقاشی که برات کشیده بودم
یا نوشته ای که برات نوشته بودم 
یا نوشته که برای خودم از تو نوشته بودم
از تقویم سال 79 تا تیکه کاغذ باطله که دیشب کنار تختم بود

Sunday, October 16, 2011

دوست بسیجی

اون موقع که دانشجو بودم تو کلاسمون سه تا پسر بودن بد جوری بسیجی بودن ، از این ریش شل ها داشتن و پیرهن های مردونه رو شلوار و نگاه ها به زمین. از بین این سه تا یکی شون با خانوم ها حرف می زد گاهی لبخند می زد. معلوم بود زیر اون ریش چهره دلنشینی داره، قد و هیکل اش هم خوب بود. اسم عجیبی هم داشت که بعدا عوضش کرد ولی من همچنان به همون اسم قدیمیش صداش می کردم ،باهام خوب بود. وقتی باهاش حرف می زدم به جای اینکه زمین چرک و کثیف کلاس رو نگاه کنه سعی می کرد تو صورتم نگاه کنه ، شوخی اسلامی هم می کرد ... که یکی دوبار باعث شد فک بچه ها به زمین بخوره.
پسری که همه ازش می ترسیدن که مبادا واسمون پا پوش درست کنه یا پامون رو به کمیته انضباطی بکشونه با خاطی ترین چهره کلاس، یعنی بنده، شوخی می کرد و هرهر و کرکر راه می انداخت. چند بار دوستام بهم گفتن حواست باشه این ممکنه خطرناک باشه اما من می دیدم تو چشماش که ذغالش خوبه
ما فارغ التحصیل شدیم و دیگه خبری از این برادر نشنیدیم. اما هر از چندگاهی از خودم می پرسم که بعد از خرداد 88 چه کار کرد؟ یادش مونده بود که می تونه با آدم هایی مثل من دوست باشه؟ یادش مونده بود که دو نفر از دو تای دنیای متفاوت با عقاید کاملا متفاوت می تونن با خوبی و خوشی کنار هم باشن؟؟
یا باطوم به دست گرفت و