Monday, April 29, 2013

تولد به سبک اِل اِی

نشستم مثل احمق ها با انگشتام سنم رو حساب کردم، دوبار شمردم شد بیست و نه، بیست ونه تمام. بعد گفتم حتما اشتباهی شده و شعور خودم رو برای بار سوم زیر سوال بردم و رفتم تقویم رو نگاه کردم تا شاید هنوز سال نود و یک باشه.
فکر می کردم بیست و هشت سالم تمام می شه و میرم تو بیست و نه سال... وای چقدر من بیشعورم ! خوب درسته دیگه رفتم تو بیست و نه سال...ای وای نه بیست ونه سالم تموم می شه... فردا می شه بیست و نه سال و یک روز!
خوب فکر کنم بلاخره به نتیجه رسیدم... آخرین شب "بیست و نه سالگی" رو می خوام با خوردن شراب و سوشی بگذرونم و اسمی از سی سالگی ... اه ! لعنتی ! مجبور شدم بگم ... و اسمی از هی هالهی نمی آرم.
برای اینکه بیشتر از این خرابکاری نکنم بحث رو عوض می کنم.
به کار عادت کردم، روتین صبح زود پاشدن و آماده شدن، برام عادت شده و حتی گاهی از اینکه قبل از کار قهوه و شیرینی برای صبحانه می خرم لذت می برم.
برای گرفتن حقوقم روز شماری می کنم و در یک چشم بهم زدن همه را خرج شکمم می کنم.آخه این هم شد حقوق؟ با سه چهار وعده غذا تموم می شه.
از نوع کار و اندازه حقوق راضی نیستم اما خوشحالم که کار می کنم و پولی در می آرم.
امروز نارضایتی از نوع کار و اینکه من می تونم جای بهتری باشم رفته بود رو مخم که مدیرمون، از همه جا بی خبر بهم گفت نمی خواهد کسانی مثل من که "روحیه لیدری" دارن یک مغازه دار ساده بمونن و می خواهد بعد از یک امتحان ده روزه من رو به کمپانی معرفی کنه تا شغل بهتری بهم بدن. اگه بگم از این حرف خوشحال نشدم و به تخمم بود، دروغ گفتم! چون این شغل برای من مهم نیست فقط یه منبع درآمد چسکی به حساب می آد اما شروع کار جدی تر یعنی شروع زندگی جدی تر.
اما اگر برم ایران چی؟ خوب این موقعیت رو از دست می دم. اما خاله ام و دخترش دارن دیوانه ام می کنن و تنهایی ... ای امان از تنهایی ... نزدیک ترین دوست بهم دوساعت با اتوبوس باهام فاصله داره، مثل تهران تا قزوین...
به آقای کمرنگ فکر نمی کنم. درش رو بستم و کنار گذاشتم.رفقات رو زیر سوال برد و خیلی ازش ناامید شدم و همه اعتمادم بهش رو از دست دادم.
کار دیگه ای نمی کنم ... باید طراحی رو شروع کنم امروز رفتم با حقوق خودم کمی خرت و پرت خریدم شاید به ذوق اون ها کار رو شروع کنم.
باید گواهینامه هم بگیرم... چه آمریکا بمونم چه ایران این دو کار باید انجام بشه، طراحی و گواهینامه.
فعلا تا وقتی بابام بیاد اینجا هستم، اواسط تیر، اون موقع تصمیم می گیرم.
فعلا می می گساریم و به آیین هر سال می خونیم ای دل دیگه بال و پر نداری، داری پیر می شی و خبر نداری

Sunday, March 24, 2013

خوب آقاى كمرنگ تو زرد از آب در اومد.
چند روز پيش بهش گفتم مى خوام بيام ايران و اشتباه بزرگى كردم و بهش گفتم به خاطر تو مى خوام بيام، در حالى كه مى خوام براى خودم برم و براى خوشى خودم.
اون هم گفت كه دوست عادى باشيم تا من برم ايران و من قبول نكردم و گفتم چنين رابطه اى برام معنى نداره.
روز دوم عيد بهم پيغام داد كه چهارشنبه سورى با كسى آشنا شده و به هم بزنيم و من هم گفتم اگه چنين كارى كردى پس ديگه نه من و نه تو ! چون مرا با آدم خائن كارى نيست و اون اصرار كرد كه خيانت نكرده 
بعد گفت بهترين دوران زندگيش با من بوده، بعد گفت تعهدى به من نمى تونه بده، بعد گفت هر وقت برم ايران اون هم هست بعد گفت نمى خواد زندگى من خراب شه و به خاطرش برم ايران ...
هزار جور حرف زد، كسى كه تا چند روز پيش دم از تا آخر با هم بودن و ازدواج و هزار چيز مى زد، يهو رنگ عوض كرد.
اول فكر كردم فردين بازى در آورده، اما كم كم به اين نتيجه رسيدم مدت ها بوده با كس ديگه اى بوده و تمام اداهاش، ابراز بدبختى كردن جلو دوستاى من و دوستاى مشتركمون همه فيلم بوده.
كلى سؤال تو كله ام هست كه چطورى ٦ ماه فيلم بازى كرد، چطورى انقدر ابراز علاقه الكى كرد يا اصلا چرا از من خواست با هم جدى بمونيم و به آينده فكر كنيم ... 
در هر صورت راهى براى من نمونده جز اينكه اين جريان رو هضم كنم و ازش بگذرم.
تنها هستم و يه كم اوضاع سخت تره ولى من از پس گنده تر از اين ها بر اومدم. سرم به كار گرمه و دارم خودم رو براى نمايشگاه آماده مى كنم. هر چند كه هنوز موفق نشدم دوباره دست به قلم بشم.

Thursday, March 14, 2013

رسمی شد! من هوم سیک شدم! دل تنگی برای بابا و آقای کمرنگ و دوستام به کنار، دلم برای تهران تنگ شده. برای اتاق خوابم و دیوارهای آبیش و پرده های راه راهش.
جایی که خودم با اختیار خودم همه چیزش رو انتخاب کردم، که کجا چه باشد و چه جور باشد.
کار پیدا کردم و از این بابت خوشحالم، اما کاری نیست که بخوام زندگی ام رو روش بنا کنم. می خواستم نقاش شوم اما این روزها خودم رو بیشتر از همیشه از نقاش بودن دور می بینم. نه ذوقی دارم نه ایده ای.
اینجا رو دوست ندارم و دارم عذاب می کشم. دوری دارد رابطه ام را به فنا می دهد، خودم رو هم بی طاقت کرده. 
دلم تجريش دم عيد مى خواد... برم لا به لاى دست فروش ها بگردم. گل ها و سبزه ها رو نگاه كنم... با حسرت ماهی گلی ها رو نگاه کنم بعد مامانم کلافه بشه و بگه "انقدر اینجوری نگاه نکن اگه می خوای، بخر!" و من آه بکشم و بگم نه می میره!
شاید دلیل اینکه سالهاست ماهی گلی نخریدم، عذاب وجدانی است که از بچگی مونده، اون موقع ها پدر ماهی هامون رو در می آوردم.سعی می کردم وقتی شنا می کنند یکهو دمشان را بگیرم. چند بار هم با انگشت چشم اون ماهی چشم قلمبه ها را فشار دادم.
یک بار ماهی مان مرد و من تشریحش کردم و عدسی چشمش را درآوردم ... 
با مامان سبزه ریختیم  و دعا کردیم سال دیگر در خانه مان باشیم در کنار هم، سه نفری. ما عید رو خیلی جدی می گیریم. دم سال تحویل حمام می ریم به هم عیدی می دیم و خوشحالی می کنیم.
بگذریم...در تمام عمر فکر می کردم که باید اکسترا اوردینری باشم، باید همه فن حریف باشم. باید سختی بکشم و عشق و پسر رو نادیده بگیرم تا به یک سری درجات عالی برسم و این درجات عالی در کشور خودم دستیافتنی نیست.
وقتی اومدم اینجا و دیدم همه نق می زنند و از تنهایی گله می کنند و در ایران همه تق می زنند و از مشکلات گله می کنند، خودم رو سر دوراهی ای دیدم که باید یکی را انتخاب می کردم، یک طرف دوری، جدا شدن از خیلی ها در کنار آرامش محیط و امکانات تفریحی و حقوق ریز، و یک طرف خانواده و دوست پسری که نمی دانم چقدر برایم خواهد ماند و دوستان و تفریح و خانه و ماشین شخصی و کلاس های مختلف ورزشی و نقاشی و عکاسی و خیاطی و بیکاری و عدم امنیت و دود...
راستش راه دوم را بیشتر دوس می دارم دلم می خواد راه اول رو برم و در آینده شاید روزی به راه اول هم سری زدم، با تجربه بیشتر و با امید و جیب پر پول...
شاید آنقدرها توانایی اکسترا اوردینری بودن را ندارم، شاید بهتر باشد اوردینری بودن را هم تجربه کرد، شاید تجربه خوبی باشه!

Friday, March 1, 2013

حالم خوش نيست ! بين اينجا و ايران گير كردم. احساس مي كنم هيچ جا، جايي برام نمونده.
از آقاي كمرنگ دورم و مي ترسم دورتر بشم. دنبال كار مي گردم چون ديگه نمي شه ريال رو به دلار تبديل كرد. صد هزار تومن مي شود ٢٥ دلار، يعني چس !!!!
مي دونم هرروز تو  وبلاگ هاي خارج نشين ها از اين حرف ها مي شنويد اما از من هم بشنويد...
صبح ها كه بيدار مي شم براي پياده روي به ساحل مي رم اگه اين اقيانوس اينجا نبود تا حالا ديوونه شده بودم. مردم به هم لبخند مي زنن و صبح به خير مي گن و من تمام مدت به اين فكر مي كنم كه اگر آقاي كمرنگ اينجا بود چه قدر همه چيز متفاوت بود، حتي گاهي به اين فكر مي كنم كه اگر بهم بزنيم زندگيمان بهتر مي شود بعد دردم مي گيره، نمي دونم كجام اما درد مي گيره...
تف به جدايي !!
هرچه باشه دارم تحمل مي كنم و مي سازم و اميدوارم هرچه زودتر همه چي رو به راه شه.
وقتي با خودم خلوت مي كنم مي فهمم كه هر چه اينجا بي قرارم و عصباني همه به خاطر دوري از آقاي كمرنگ هست.



Wednesday, January 30, 2013

ماه اول

هر روز که می گذره، متوجه می شم که راهی که شروع کردم داره سخت تر و سخت تر می شه. برگشتن بابا به ایران برام خیلی سخت بود.
هرچه سریعتر باید کار پیدا کنم، اینجا برای چسیدن هم باید پول بدی،جوان زیر 24 سال و دانشجوی کالج هم نیستم که حداقل تخفیفی برام قائل بشن و چند درصدی چسیدن را ارزانتر حساب کنند.
سه روزه که از لس آنجلس به سن هوزه یا سن خوزه خودمان اومدم، باید از خونه مامان بزرگم می اومدم بیرون، از اون خونه پر رفت و آمد که کوچکترین حریم شخصی ای نداری.
درد جدایی از آقای کمرنگ داره به استخوانم می رسه و نتیجه اش بیقراری هر دومون شده.گاهی با هم سر ناسازگاری بر می داریم و زندگی رو از اینی که هست برای خودمون سخت تر می کنیم.
امروز مامان زنگ زد، صداش می لرزید از دست خاله بزرگم به ستوه آمده و من نگرانش هستم.
برنامه داشتم بروم سانفرانسیسکو ( نه اون سانفرانسیسکوای که عمو اسداله می گفت، شهر سانفرانسیسکو) اما نگرانم مامانم تنهایی از پس نگهداری مامان بزرگم برنیاید و خاله و دختر خاله ام دیوانه اش کنن.
پس مجبورم برگردم و حداقل چند ماهی اونجا بمونم.
جدا از همه این ها، اینجا جای خوبی است، آبجو فراوان، آسمان آبی و خیابان ها عاری از گشت ارشاد می باشد.