Saturday, December 17, 2011

جوانی ام به چه می گذرد...

نمی دونم تا حالا امتحان کردید برید تو استخر پر آب، کف استخر بشینید؟؟
مدت هاست روزگار من این جوری می گذره، کف یه استخر پر آب نشستم، می دونم دور و برم اتفاق هایی می افته اما برای من مبهم̦
انرژی هم برام باقی نمونده که دست و پا بزنم و به سطح آب بیام .
توانایی کمک به دوستام رو ندارم، کاری که قبلا توش خبره بودم و همه رو کمکم حساب می کردن.
طراحی ام در حال پس رفته،
لیست کتاب های نخونده ام روز به روز طولانی تر می شه،
هر از چندگاهی ورزشی می کردم و به موفقیتم می بالیدم که به دلیل هزینه ی نامنصفانه مجبور شدم اون رو هم کنار بگذارم
از همه بدتر عاشق شدن رو فراموش کردم، مثل وقتی که زبان دوم را مرور نمی کنید از یادتان می رود، من هم این جوری شدم... در حدی که برایم مثل یک جوک شده.
اگر بیشتر زیر آب بمونم خفه می شم،اگر نفسی پیدا کنم، خودم رو نجات می دم  ...

Wednesday, November 9, 2011

اومدم بازی کنم، اما ارور داد. می گه
You are accessing this page from a forbidden country. That’s all we know.
دتس آل یو نو ؟! چی بگم آخه ؟ از بدبختی مردم این مملکت بگم یا از تنگی اونی که اون ور دنیا نشسته و ریموت کنترل رو گرفته دستش
دردناکی موضوع اینه که این ارور رو برای یه بازی گرفتم
وقتی اینترنت رو به روی آدم می بندن، وقتی برای هر کاری از خورد و خوراک گرفته تا کتاب و تحصیل محدودیت داری و صدات در نمی آد، انتظار داری یه نفر اون سر دنیا به فکرت باشه؟
دلم خیلی گرفت. قبلا سر گوگل تاک و گوگل ارث و ... به این ارور برخورده بودم اما سر بازی نه
یاد اون عکسی افتادم که آب خوری رنگین پوستان از سفید پوستان جدا بود. حال و هوای ما هم همین طور شده، چک کردن پاسپورت های ایرانی با دیگر پاسپورت ها فرق دارد، نگاه ها فرق دارد، بازی ها فرق دارد
دفعه اول نبود ولی دلم خیلی گرفت

Tuesday, November 8, 2011

یادداشت های یک روز برفی

امروز برف اومد، برف پاییزی، من هم سرما خوردم. حالم حکم گرسنه ای رو داره که ظرف غذای خوشمزه نشونش می دن و می گن حق نداری بخوری
امشب همه خونه شیوا اینا هستن و من به دلیل سرماخوردگی نرفتم
فکر کنم جمعه موقع پرفورمنس امیر سرما خوردم، پرفورمنسش رو همه چیزم تاثیر گذاشت، روح و روان و جسم و سینوس و کسینوس
به خاطر داروها همش نعشه هستم، خیلی دلم می خواد تو مسابقه آرت اکسپو شرکت کنم، دیشب سعی کردم یه کم از ایده ای که دارمُ رو کاغذ بیارم، ولی نشد. خیلی از خودم نا امید شدم
ساعت ده و نیم شبه و آبریزش بینی همچنان ادامه داره
میرم یه کم استراحت کنم
منتظر یک انقلاب درونی/بیرونی هستم، اما نمی آد لامصب

Friday, October 21, 2011

 امروز مشغول مرتب کردن اتاقم بودم، هر دفتری رو باز کردم اسمت رو دیدم.
هر جا تلمبار کاغذ بود، خبری از اسمت بود یا نقاشی که برات کشیده بودم
یا نوشته ای که برات نوشته بودم 
یا نوشته که برای خودم از تو نوشته بودم
از تقویم سال 79 تا تیکه کاغذ باطله که دیشب کنار تختم بود

Sunday, October 16, 2011

دوست بسیجی

اون موقع که دانشجو بودم تو کلاسمون سه تا پسر بودن بد جوری بسیجی بودن ، از این ریش شل ها داشتن و پیرهن های مردونه رو شلوار و نگاه ها به زمین. از بین این سه تا یکی شون با خانوم ها حرف می زد گاهی لبخند می زد. معلوم بود زیر اون ریش چهره دلنشینی داره، قد و هیکل اش هم خوب بود. اسم عجیبی هم داشت که بعدا عوضش کرد ولی من همچنان به همون اسم قدیمیش صداش می کردم ،باهام خوب بود. وقتی باهاش حرف می زدم به جای اینکه زمین چرک و کثیف کلاس رو نگاه کنه سعی می کرد تو صورتم نگاه کنه ، شوخی اسلامی هم می کرد ... که یکی دوبار باعث شد فک بچه ها به زمین بخوره.
پسری که همه ازش می ترسیدن که مبادا واسمون پا پوش درست کنه یا پامون رو به کمیته انضباطی بکشونه با خاطی ترین چهره کلاس، یعنی بنده، شوخی می کرد و هرهر و کرکر راه می انداخت. چند بار دوستام بهم گفتن حواست باشه این ممکنه خطرناک باشه اما من می دیدم تو چشماش که ذغالش خوبه
ما فارغ التحصیل شدیم و دیگه خبری از این برادر نشنیدیم. اما هر از چندگاهی از خودم می پرسم که بعد از خرداد 88 چه کار کرد؟ یادش مونده بود که می تونه با آدم هایی مثل من دوست باشه؟ یادش مونده بود که دو نفر از دو تای دنیای متفاوت با عقاید کاملا متفاوت می تونن با خوبی و خوشی کنار هم باشن؟؟
یا باطوم به دست گرفت و

Friday, July 8, 2011





قدش از تو بلند تره

همه اخلاقام رو دوست داره
پا به پام همه جا می آد
خیلی با هم خوبیم، هر کاری بتونه برام انجام می ده
فقط  باهاش یه مشکل دارم
اون تو نیستی

Wednesday, June 29, 2011

بوی آفتاب

بلاخره بعد از کلی امتحان تعطیلات تابستان شروع شده بود، نگار تصمیم گرفته بود تا می تواند خوش بگذاراند.
روز گرمی بود، هوس آب تنی به سرش زده بود، به دوستش رها زنگ زد و به زور راضیش کرد تا با هم به استخر برن.
وارد محوطه استخر که شدند، چند دختر با پوست های برنزه و عینک های گران قیمت و بیکینی های رنگارنگ دور استخر خوابیده بودند، پوستشان زیر آفتاب برق زیبایی داشت. دو زن با مایوهای یک تکه کنار استخر نشسته بودند و باهم حرف می زدند و به بچه هاشون که تو استخر در حال بالا پایین پریدن بودن نگاه می کردن و هر از چندگاهی بهشون اخطار می دادند که مواظب باشند و دوباره مشغول حرف زدن می شدند.
نگار گفت بریم شنا کنیم، داخل آب پریدند، آب تمام تنش رو خنک کرد، چه حس خوبی داشت ... بعد از شنا از آب بیرون اومدن، حوله هاشونو رو زمین پهن کردن و روش ولو شدن . رها از تو کیفش یه روغن درآورد و بهش گفت از این بزن که نسوزی،نگار قوطی روغن رو گرفت و بو کرد ممم چه بوی خوبی می داد مخلوطی از بوی نارگیل و یه بوی دیگه که نمی دونست چه بوییه ...یه بویی مثل بوی آفتاب ... تنشون رو کرم زدن و دراز کشیدن. نگار تابیدن خورشید به پوستش را دوست داشت، هر از چندگاهی نسیمی توی موهاش می پیچید لذت می برد، آخر با این مانتو و روسری نمی شد این حس ها رو تجربه کرد.
 مدتی گذشت که صدای جیغ و داد از سمت در ورودی شنیدند. به سمت در ورودی چشم دوخته بودن که یک سری مرد سیاه پوش با نقاب وارد شدند. یکی از مسئولین استخر جلوشون دوید تا مانع ورودشون بشه، یکی از مردها سیلی به گوشش زن زد و پرتش کرد، زن بیهوش یه گوشه افتاد  
 مردها گنده بودند و فحش می دادند و هر به زنی می رسند به او لگد می زدن، دو نفرشون هم دوربین دستشون بود و فیلم می گرفتند، یکی از مردها موهای دختری رو گرفت و شروع کرد به بدنش دست زدن، دختر دست و پا می زد ولی زورش نمی رسید کاری کند.
نگار و رها ترسیده بودن در حالی که بدن هاشون رو زیر حوله هاشون پنهان می کردند دنبال یه راه فراری می گشتن، هر لحظه جانوران دوپای سیاه پوش بهشون نزدیک می شدن و با هر قدمشون سردی عجیبی در اون روز گرم تن نگار رو فرامی گرفت.
مردها جلو آمدند، یکی از آنها رها را با خودش کشان کشان برد، رها التماس می کرد و گریه می کرد...
مرد دیگری به سمت نگار آمد شروع کرد به سینه هاش دست زدن، نگار انگار لال شده بود، فقط سعی می کرد بدنش را عقب بکشد، مرد نگار را گرفت و به زور او را روی زمین انداخت و هیکل گنده اش رو روی نگار انداخت، مایو را از تنش پاره کرد و شلوارش رو پایین کشید و به جان نگار افتاد... با هر ضربه، دردی تمام ستون فقراتش رو فرا می گرفت به دور و بر نگاه کرد، دو تا مرد به جان یه دختر افتاده بودند، صدای زجه رها می اومد اما نمی دیدش، اشک از چشماش می اومد اما توانایی داد زدن نداشت.
به صورت مرد نقاب پوشی که روش افتاده بود نگاه کرد، مرد با وقاحت تو صورت نگار نگاه می کرد و لبخند می زد و حرف های رکیک می زد... نگار چشمش رو از مرد برداشت وبه آسمان خیره شد، اشک می ریخت، خورشید را پیدا کرد و بهش خیره شد، چشمش جز یک نور تند چیزی نمی دید چشماش هم با ستون فقراتش می سوخت، دیگر صدای رها رو هم نمی شنید، فقط درد بود و صدای هن و هن مرد ...
وقتی بهوش اومد، تو بیمارستان بود، مادرش گریه می کرد، پدرش آرام و قرار نداشت اما سعی می کرد به روی خودش نیاورد.
پرسید رها کجاست؟ مادرش گفت مادر و پدرش ساعتی پیش او را به بیمارستان دیگری بردند.
همه از او سوال می پرسیدند، پلیس ها، خبرنگارها ... بلاخره به خانه برگشت، هر چه سعی کرد با رها تماس داشته باشه موفق نشد.
بعدا شنید که رها در خارج از ایران زندگی می کند و خانواده اش تمام تلاششان رو کرده اند که اتفاقی که افتاد به گوش کسی نرسد و خود رها به ظاهرا زندگی خوبی دارد.
زخم های تن نگار کم کم خوب می شد، تعداد سوال ها کمتر می شد و از پلیس ناامید تر می شد واوضاع به حالت عادی بر می گشت اما چند چیز تغییر کرده بود.
او خودش را هرگز به خاطر اصراری که به رها کرد که آن روز به استخر بروند نبخشید، هرچند شنیده بود رها زندگی خوبی دارد، اما باور نکرده بود. عشق بازی و در آغوش مرد بودن دیگر برای نگار معنی قبل رو نداشت.از استخر بیزار بود، تابستان دیگر مثل قبل نبود، آفتاب همان آفتاب نبود و نارگیل دیگر بوی خوب نمی داد کرمهای آفتاب دیگر او را به یاد بوی آفتاب نمی انداختند، بلکه یاد آور هن و هن های حریصانه ی مردی بود که زندگی اش را برای همیشه عوض کرد.  

Tuesday, June 28, 2011

نفس بکش بوی آشنا می آید

من مانده ام و این لیوان نیمه
بویی گرفته ام که از نظر بعضی ها تند است و از نظر بعضی ها حرام
اما این بو برای من بوی شیطنت است، بوی وحشی بازیست، بوی بیخیالیست، بوی آغوش گرم است
بوی من و توست

Saturday, May 7, 2011

خر پیره


اصلا از سنم راضی نیستم
همیشه فکر می کردم به این سن که برسم حتما تکلیف خیلی چیزها معلوم خواهد بود، درس، شغل
 فکر می کردم در تو این سن مشغول پول جمع کردن باشم، برای آینده
اون رو هم کنارم می دیدم
فکر می کردم در این سن باید کم کم شروع کنم از خونه بیام بیرون و تنها زندگی کنم
 گشادی خودم و اتفاق هایی که برام افتاد و شرایط گل و بلبل مملکت همه دست به دست هم دادن تا به هیچ کدوم نرسم
برای همین وقتی می گن چند سالته ؟ دلم نمی خواد جواب بدم
اصلا امسال حساب نیست! والا ! از کسی که چیزی کم نمی شه!

Thursday, May 5, 2011

پنج شنبه ها

نشستم تو اتاقم، لیوانم پره
نمی دونم بغض دارم یا غصه یا توهم
همش فکر می کنم من و تو چی می شیم؟

Tuesday, May 3, 2011

مادر بزرگم، مامانی

دیروز از در خونه ی مادر بزرگم رد شدم، خیلی دلم براش تنگ شد، هیچ وقت نتونستم بهش بگم دوسش دارم، آخه همیشه ابراز علاقه کردن برام سخت بود، اما ته دلش حتما می دونست...
مامان بزرگم رو همه مامانی صدا می زدن،با اینکه جنوبی بود پوست خیلی سفیدی داشت، تپل بود و نرم.قرتی هم بود، اصلا لباس مشکی نداشت، اگر هم ما لباس تیره می پوشیدیم بهمون می گفت برو لباس رنگی بپوش. اهل کتاب و شعر خوندن هم بود.
مهمترین چیزی که خیلی من رو تحت تاثیر قرار می داد، مقاومت این زن در برابر مشکلات بود.مامانی از دوران جوونیش همیشه درگیری های مختلف داشت، دو تا برادرش در عرض یک ماه فوت کرده بودند،پدر بزرگم هیچ وقت همسر خوبی براش نبود، بچه هاش رفتن دنبال سیاست وهمین باعث شد مدت زیادی از عمرش رو دم در زندان ها بگذرونه و بچه های یکیشون رو مدت ها پیش خودش نگه داشت و آخر سر هم یکی از بچه ها برای همیشه مجبور شد از ایران بره و یکی دیگه هم کشته شد و مامانی حتی نتونست براش ختم بگیره.
بعد از اون پدربزرگم از غصه بچه اش مرد، خواهر زاده هاش رو هم گرفتن و یکیشون رو کشتن. دو تا از خواهرهاش رو از دست داد.برادر بزرگشم فوت کرد.یکی از نوه هاش فوت کرد.اما تمام مدت می گفت زندگی همینه و برای هیچ کس بیشتر از چند روز لباس سیاه نمی پوشید،اصلا تو ختم ها جیغ و فریاد نمی کرد.بگذریم از بدجنسی دو تا از عروس ها که چقدر اذیتش کردن.
روزی فهمیدم که پشت این چهره ی قوی و بشاش این آدم چه غمی هست که رفته بودیم بهشت زهرا، سرش رو گذاشته بود رو قبر پسرش و گریه می کرد، بعد از بیست سال! طوری که ما مجبور شدیم بلندش کنیم که حالش بد نشه. انگار اون جا تنها جایی بود که نقاب قوی بودنش می شکست.
سال 84 بود که یکی دیگه از برادراش فوت کرد، خیلی با هم نزدیک بودن، ما رفتیم مسجد، نشسته بود و هر آشنایی می آمد لبخند می زد، طبق معمول گاهی آروم اشکی می ریخت، به عمه ام گفت من بعد از این دیگه نمی مونم، دیگه خسته شدم.
سی-سی و پنج روز از اون روز گذشت، داشتم برای آخر هفته از قزوین می اومدم تهران، نزدیکای کرج مامانم زنگ زد گفت رسیدی ترمینال سریع بیا خونه، جایی نرو چون مامانی بیمارستانِ.
برای دوستم ماجرا رو تعریف کردم، گفت یعنی حالشون بده؟؟ گفتم خوب می شه آدم مقاومیه
اومدم خونه من رو نشوندن و گفتن که مامانی صبح فوت کرد.
واقعا خسته شده بود، خودشم گفته بود.مراسمش رو هم همون جور که خودش می خواست گرفتیم با پولی که خودش برای این کار کنار گذاشته بود و کارهایی که خودش از قبل سفارش کرده بود. فقط هم چند روز برای راضی نگه داشتن مهمون ها لباس سیاه پوشیدیم.
  

Tuesday, April 26, 2011

Monday, April 25, 2011

دلم برای بالین آشنا تنگ می شه

امشب قراره سرم را روی یه بالشت نو بذارم، بالشت پر قوی فرد اعلا و بسیار خارجی، با یه رو بالشی نوی ارغوانی که بوی گل های بهاری می ده، اما می دونم تا صبح خوابم نخواهد برد، چون من عادت به بالشت پنبه ای زوار در رفته ای دارم که می شه رد خط چشمم را روش پیدا کنی، می تونی رد اشکام رو روش ببینی و بفهمی چند صد شب من روش انقدر اشک ریختم تا بیهوش شدم

Sunday, April 24, 2011

به کدامین گناه


بعد از خرداد 88 اون رو هم مثل خیلی های دیگر به هیچ دلیل گرفته بودند. از خودش که بگذریم، می گفت یه روز آمدند دم سلول و دختری که به جرم بهایی بودن و بر سر اعتقادش ماندن دستگیر کرده بودند رو، صدا زدند برای بازجویی.
گفت: هر چی دنبال مقنعه اش گشت پیداش نکرد، یکی از هم سلولی ها مقنعه خودش رو به دختر داد تا سرش کنه...
گفت: خبری ازش نشد تا سه روز بعد یکی از زندانبان ها مقنعه رو که از اشک خیس بود، آورد و به صاحبش داد و بعد از اون دیگه هیچ کس نه دختر رو دید نه خبری ازش شنید.

پ.ن: امروز عجیب یاد این داستان بودم، هی گفتم فردا می نویسمش، اما خوابم نمی برد...

یه دل خوش


دلم می خواد یه روز آرامش داشته باشم، آرامش واقعی ها !
صبح پاشم شاد و سر حال، بیام از اتاق بیرون ببینم همه با لبخند می گن سلام
منم بگم سلام و لبخند بزنم
خیالمم از هفت دولت آزاد باشه
نه خبر بدی، نه سوال بی جوابی
نه غمی، نه غصه ای
نه نگرانی ای، نه بی قراری ای
نه دل شکسته ای، نه بغضی
نه تنگی نفسی، نه ضربان قلب نامنظمی
آروم آروم هر کاری که دوس دارم انجام بدم
شب هم راحت بخوابم بدون اینکه خوابای بد ببینم
فقط یه روز

Saturday, April 23, 2011

I Put A Spell On You

اون روزی که این ورژنش رو شنیدم حالی شدم ... رو هوا بودم، ریختمش رو فلش و اومدم پیشت..
گفتم گوش کن ...گوش دادی بعد هم رفتی تو فکر که مال گیلمورش رو قبلا شنیدی یا نه
  :D اما من هدفم این نبود، تو نگرفتی موضوع رو ...حالا بعدا می فهمی

Thursday, April 14, 2011

بچه که بودم


یادم هست قدیم ها یه دستگاه پخش ویدیو داشتیم، خیلی گنده بود شاید هم من خیلی کوچک بودم، خلاصه این دستگاه نسل قبل از بتا مکس بود...
چیز باحالی بود خیلی دلم می خواست هنوز هم داشتیمش ...
یه "نوار" یادم هست داشتیم که اولش چندتا آهنگ معین بود بعد یه خانوم پاکستانی می اومد و یه آهنگ می خوند که :
آی انار انار بیا به بالینم
"شبنم" گل ناز بیا به بالینم
و من ذوق مرگ می شدم که تو این آهنگ اسمم را می شنوم...
معین را می خواستم برایتان بگم، آهنگ های قدیمی این آقا را از قدیم ها در گوشم بوده، مادرم طرف دار پرو پا قرصش هست، پدرم هم اگر باشد گوش می دهد و من هم به طبع آهنگ های قدیمی اش را دوست دارم ...
برایم مخلوطی است از خراباتی و نوستالجی ... و برای زمان حال همراه با ته مزه ی جوادیت ...
اما واقعا آهنگ های قدیمی اش خوب است، یکی از نقاط قوتش این است که با ساز های واقعی نواخته شدن،نه ساز های الکترونیکی
البته آهنگ های جدیدش این جور حال و هوا ها را ندارد و آنچنان به من نمی چسبد.
یکی از آهنگ های مورد علاقه ام "کعبه" هست. که یک جا می گوید:
استخاره کردم خوب اومده مبارکه
و من از سال ها فکر می کردم که می گوید : "بو اومده ، مبارکه" و همیشه با خود می گفتم بو انقدر خوشحالی ندارد که ...
از من می شنوی این را گوش کن، امتحانش ضرر ندارد ...

پ.ن : اگه خواستی خیلی بچسبه، عرق یادت نره!
 

Saturday, April 9, 2011

ویزا ردی

 
 
اگر الان از من بپرسید که چه می کنم، جوابی براتون ندارم. اما اگر پارسال از من همین سوال رو می پرسیدید، یک ربع برایتان حرف می زدم...
کلا شور و حالی داشتم مدام در حال جمع کردن مدارک و ترجمه و کپی برابر اصل و تماس با خاله در آمریکا و تماس با دوستم در فرانسه و برنامه ریزی بودم، هر مدرکی که آماده می شد ، به ترتیب اهمیت در پوشه ای می گذاشتم.
نیکی، دوست صمیمی ام در آمریکا را که نگو! حال و هوایی داشتیم با هم برنامه می ریختیم با هم که من می آم اونجا اول به مادر بزرگم سر می زنم و سریع می آم پیش تو، مدتی در همان استدیو با هم هستیم اما سریع می رویم و خانه دو خوابه می گیریم
حتی فکر این را هم کرده بودیم که مامان هامون می آیند بهمون سر می زنند و باید چه کنیم...
از شما چه پنهان پسری هم در آمریکا بود که  از سفر قبلی اش به ایران شدیدا با هم تیک می دادیم و امیدوار بودیم دیدار بعدیمان در آمریکا باشد.
رفتن به بهترین دانشگاه ها تو سرم بود، کتاب های زبان لازم رو خریده بودم که سریع بعد از گرفتن ویزای آمریکا شروع کنم به خواندن برای جی آر ای. برنامه ام این بود که ویزای توریستی بگیرم و بعد از ورود به خاک آمریکای جهان خوار از طریق ازدواج الکی، گرین کارت بگیرم و مشغول به درس شوم. راه دانشجویی را انتخاب نکردم چون خرجش به مراتب بیشتر می شد.
شنیده بودم اگر از اروپا اقدام کنم، امکان گرفتن ویزام بیشتر هست و با چند نفرکه این کار را کرده بودم صحبت کردم و گفتند باید آن کارمند مربوطه مجاب شود که من می رم و برمی گردم.
 ما هم شروع کردیم به جمع آوری مدارک،به خیال خودم مو لای درز نقشه ام نمی رفت،ساپورت مالی سفت داشتم، موجودی حساب بانکی خوبی هم داشتم ( که پولش مال خودم نبود، دوستی موقتا آن را به حسابم ریخته بود تا من بروم و برگردم واِلا ما را چه به این غلط ها )، قرار داد کاری داشتم، بیمه هم بودم(باز همان دوست، من رو به عنوان کارمندش بیمه کرده بود)، ویزای شنگن هم داشتم که گویا از نظر سفارت چیان چیز مهمی است ... خلاصه قوی و محکم راهی بلاد فرانس شدم...
قرار سفارت هم روز تولدم انتخاب کردم که خودم را لوس کنم و بگم امروز تولدم هست و با من مهربان باشید ...
روز موعود فرا رسید، با دلی محکم و قدم های استوار به سمت سفارت راه افتادم بعد از شماره گرفتن و انگشت نگاری منتظر ماندم تا شماره ام خوانده شود، که خوانده شد... دیدم دختری بلوند که بیشتر شبیه خود آمریکایی ها بود تا فرانسویی ها پشت شیشه نشسته، دو سه تا سوال که شغلت چیست و پدر مادرت کجا هستند پرسید و من جواب دادم گفت برای چه کاری می خواهم بروم و من گفتم برای سر زدن به مادربزرگ پیرم ، بدون اینکه سرش را بلند کند یک چیزهایی با سرعت تایپ کرد و من منتظر این طرف شیشه به صدای چرق چرق تایپش گوش می دادم، سرش را بلند کرد و گفت نمی دانم چه می خواهی بکنی! گفتم می خواهی دعوت نامه ام را ببینی یا مدارک دیگرم را؟؟ گفت مدارکت را نزد خودت نگه دار و دوباره سرش را پایین انداخت و چرق چرق تایپ کرد، کم کم داشت دمای بدنم از حالت نرمال خارج می شد یک جاهایی یخ می کرد و یک جاهایی بی اندازه داغ می شد، اختلاف دما داشت اذیتم می کرد تا بلاخره خانم سر بلند کرد و برگه ای دستم داده بود که مضمونش این بود: ریدی بابا ! و بهم گفت "نمی تونم بهت ویزا بدم" . گفتم شما سوالی از من نپرسیدی او گفت "ساری" و اسپیکرش را خاموش کرد... حتی مهلت ندادم بگم بابا تو دِی ایز مای برتدی بِچ!
من هم مات و مبهوت از سفارت بیرون آمدم و تو پارک جلو سفارت رو چمن های خارجکی نشستم و به نیکی زنگ زدم که می دونستم منتظر زنگم هست، از الو گفتنم تا ته ماجرا را خواند و ...
الان هم که در خدمت شما هستم، سال بدی داشتم این ماجرا بدجوری نا امیدم کرد و باعث شد رابطه ام با آن پسر مذکور تمام شود. مدت زیادی طول کشید تا به حالت عادی برگردم. هنوز فکر فرار کردن از سرم نیوفتاده اما ترسی به جونم افتاده که پارسال نداشتم. این که ما ایرانی ها رو جایی راه نمی دن برام خیلی گران تمام شد و ترس رد شدن از جای دیگر و کشور دیگر جلوی تلاشم رو می گیره

Friday, April 1, 2011

به و به


یکی از فواید آمدن بهار، میوه های رنگارنگشه . الان یه پنج ماهی می شه که هر وقت در یخچال رو باز کردم فقط پرتقال و نارنگی دیدم
اما .. اما ... از الان به بعد هر وقت در یخچال رو باز کنی یه چیز جدید می بینی، گوجه سبز، گیلاس، آلبالو، هلوووو
هر چند که دیگه هیچ کدوم مزه ی قدیم رو ندارن اما از توپ های نارنجی و پلاسیده و تکراری بهترن 

Friday, March 25, 2011

New Family Member




اسمش لوبیای سیاه هست، یه درختچه چینیه
ما تو خونه جعفرصداش می کنیم

Saturday, March 12, 2011

خون آشام شهر ما



حس می کنم یه سیاه چاه هست که همه داریم توش می افتیم
زن و مرد
پول دار و فقیر
خودی و غیر خودی
یه سری اون بالا وایسادن خون خوارن انگار هرچی آدم بیشتر بیوفته تو اون سیاه چال بیشتر لذت می برن
دونه دونه آدما رو می گیرن و پرت می کنن اون تو
اونا حتی به خودشون هم رحم نمی کنن هر کی خون خوارتر باشه و زورش بیشتر اون بالا می مونه بقیه همه جاشون ته سیاه چالِ
بعضی ها که پرت می شن تلاش می کنن به دیواره ها چنگ می زنن
بعضی ها هم راحت تسلیم می شن و مقاومتی نمی کنن
اما آخرش همه سقوط می کنیم و می افتیم ته سیاه چال
اونجا ته سیاه چال خیلی بدِ
همه گشنن، همه به هم بی اعتمادن
مردم همدیگه رو دوس ندارن
اون جا خبری از خنده، رقص، نقاشی، تئاتر، فیلم، اینترنت، علم، دانشگاه هیچی نیس ...
هیچ کی اون جا حرف نمی زنه کتاب  نمی نویسه آواز نمی خونه
چون اونی که بالای سیاه چال وایساده نمی ذاره.
 اگه کسی جیکش در بیاد خونش رو می خوره ...


هدیه عید




دیروز تو میرداماد داشتم راه می رفتم یه صدا جیغ شنیدم یه کم دور و برم رو نگا کردم چیزی ندیدم. دوباره سر وصدا اومد که متوجه شدم بالای پل عابر پیدا یه زن جوون خم شده و گریه می کنه یه مرده هم که دو سه تا کیسه خرید دستش بود بالا سرش ایستاده هی تهدید می کنه که حالا وایسا برسیم ... بقیه حرفاش واسم نا مفهوم بود. مرد به زن با دست اشاره کرد که برو، اما زنه همین جور خم وایساده بود و گریه می کرد، مرده دست زن رو از پشت گرفت و پیچوند ( پلیس چه جوری دست کسی رو که دست گیر می کنه رو از پشت می گیره؟ همون جوری) زن هم از جاش کنده شد رفت یه کم جلوتر دوباره شروع کرد به گریه کردن.
همین طور که داشتم نگاه می کردم و فکر می کردم چه کار می شه کرد، یه خانوم جا افتاده ای از پایین داد زد ولش کن ... مرده هم از بالای پل تا تونست به خانومه فحش داد.
دیدم دیگه وایسادن اونجا فایده که نداره هیچ ممکنه مرده هم بیشتر قاطی کنه سر زنه خالی کنه.
 سرم رو انداختم پایین و رفتم تو کوچه ...
الان هم نه می خوام شعار بدم نه نصیحت کنم نه فمینیست بازی در بیارم داستان رو بخونید و ببینید ته دلتون چی حس می کنید
 

Thursday, March 3, 2011

شیخ در خواب ما


دیشب خواب کروبی رو دیدم یه جا نشیته بودیم گل می گفتیم و گل می شنفتیم
یهو یه شوخی خرکی کرد یادم نیس چی بود اما بهم برخورد. بهش گفتم ناراحت شدم از دستت، گفت بابا رفیقیم ناراحت نشو. گفتم اوکی.
اومدم خونه به خودم گفتم این بنده خدا یه منظور دیگه داشته من نفهمیدم. برگشتم پیشش گفتم چی می خواستی بهم بفهمونی؟؟
گفت بیا این فلش مموری رو بگیر خیلی مهم هستش،برو فرانسه این رو هم با خودت ببر. خانومش هم گفت یه خلبان آشنا داشتی با اون برو! منم گفتم چشم! ( تو خواب داشتم خوب). بهم گفتن تا رسیدی اونجا سریع اطلاعات رو پخش می کنی دیگه همه چیز حل می شه
سریع اومدم خونه یه دست لباس گرم برداشتم و تو کمدم گشتم یه کم پول جم کرده بودم برم مسافرت، اونو برداشتم. از خونه که اومدم بیرون از خواب بیدار شدم ...
وقت نشد تو فلش مموری ببینم چیه حتی!


Friday, February 18, 2011

What's Going On




Mother, mother
There's too many of you crying
Brother, brother, brother
There's far too many of you dying
You know we've got to find a way
To bring some lovin' here today - Ya

Father, father
We don't need to escalate
You see, war is not the answer
For only love can conquer hate
You know we've got to find a way
To bring some lovin' here today

Picket lines and picket signs
Don't punish me with brutality
Talk to me, so you can see
Oh, what's going on
What's going on
Ya, what's going on
Ah, what's going on

In the mean time
Right on, baby
Right on
Right on

Father, father, everybody thinks we're wrong
Oh, but who are they to judge us
Simply because our hair is long
Oh, you know we've got to find a way
To bring some understanding here today
Oh

Picket lines and picket signs
Don't punish me with brutality
Talk to me
So you can see
What's going on
Ya, what's going on
Tell me what's going on
I'll tell you what's going on - Uh
Right on baby
Right on baby

Friday, February 11, 2011

اندر احوالات مصر





حس غریبی دارم ... مخلوطی از

امید ونا امیدی

شادی و غم

ترس و شجاعت

حسادت ودگرخوش‌خواهی
 

Friday, January 28, 2011


به اندازه کافی مشکلات هست،خبرای بد مث اعداما، سقوط هواپیما، زلزله، نداشتن امنیت، مسائل مالی، ترس از حکومت همه این ها
اما از تو دوستم دیگه توقع ندارم ... اگه بخوای دنیا مو تاریک کنی جلوت وای می ستم !
اون بیرون هنوزم قشنگه ! نمی ذارم کاری کنی که از دستش بدم
خلاصه حواست باشه !   

Monday, January 24, 2011

یار قد بلندم


می گه وقتی از یکی خوشت می اد نباید دست دست کنی ... اما من این کارو کردم، نمی دونم ... فکر کنم ترسیده بودم
گاهی یاد موقعیتا می افتم می گم ای داد ! چه قدر شل برخورد کردم ...
آخرشم دیر شد انقدر وا دادم !
یاد اون شب افتادم که خم شد و یواشکی گردنمو بوس کرد، خودشم کرم داشت ها !!
هه ! دنیا که به سر نیومده، فقط تو افتادی اون ور زمین من موندم این ور! ای تو روح باعث و بانیش

Thursday, January 20, 2011

دلم داره می میره

 
 
تا حالا دل کسی رو تا حالا نشکستم اما بارها دلم رو شکوندن
به کسی خیانت نکردم اما بهم خیانت کردن
به پسری که دوست دختر داره تیک ندادم اما دخترا به دوست پسرام تیک دادن
دروغ نگفتم اما دروغ شنیدم
هر چی جلو مشکلات مقاومت کردم، مشکلاتم بیشتر شد
هر چی لبخند زدم غم هام بیشتر شد
هر چی به دورو بری هام مهربونی کردم اونا متوقع تر شدن
سنگ صبور و مشکل گشای همه بودم اما هیچ کی سنگ صبور و مشکل گشام نبود
به "کارما" اعتقاد دارم و هنوز منتظر یه چیز خوبم که لایق من باشه اما کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یا بیخودی منتظرم یا اینکه باید اعتقادم رو عوض کنم

Tuesday, January 18, 2011

مامان






یه زمانی .. چند سال پیش... دیگه به جایی رسیده بودم که انقدر فحش به زمین و زمون داده بودم، بد دهنی شده بود جزو حرفای عادیم ...
اون موقع ها یادمه یه بار گفتم فلان چیز تخمیه ! مامانم کلی شاکی شد. می گفت این چه طرز حرف زدنه! مگه تو "چاله میدونی" هستی؟!!!
سال ها گذشت و ما هی فحش دادیم.. اولا مامانم دعوا می کرد بعد قهر می کرد ... بعدا دیگه عادت کرد تفلک! دیگه "به تخمشم نبود" که یک دونه دخترش چه جوری حرف می زنه ... تا یه روز یعنی امروز ... مامان پاستوریزه ما در حالی که داشت سریال خارجکی می دید، گفت : " من می دونم آخرش این پسره این دخترو می کنه!!!!!"
امروز فهمیدم مامانم چه حالی داشت وقتی اولین بار دیده بود من فحش دادم !
اما ای ول ! از این به بعد مامانم می شه پایه ، می شینیم با هم جلو عقب همه رو یکی می کنیم

Saturday, January 15, 2011

Black Dahlia


"بلک دالیا" رو می شناسی؟؟ یا فیلمش رو دیدی؟؟
الیزابت شرت دختری 24 ساله بود که 15 ژانویه مثل امروز جنازش رو پیدا کردن در حالی که از بدنش از کمر به دو قسمت شده بود و لبهاش با چاقو تا نزدیک گوشش بریده شده بود



بعد از مرگش بهش لقب "گل کوکب سیاه" یا  همون "بلک دالیا" رو دادن





  رمانی درباره الیزابت شرت توسط جیمز الروی به اسم "بلک دالیا" نوشته شده که از روی اون فیلمی هم به همین اسم ساخته شد



از فیلم که بگذریم نقاشی های زیادی از الیزابت شرت کشیده شده


 The Black Dahlia by Nico Claux


Elizabeth Short as Snow White by Marilyn Manson


Elizabeth Short as Snow White (A smile II)  by Marilyn Manson




Elizabeth Short as Snow White, “And Now A Special Sort of Death for no one so Fair”
by Marilyn Manson



Elizabeth Short as Snow White, "You're sure you will be comfortable?"
by Marilyn Manson




پ.ن : امروز ما هر کاری کردیم این اسما رو انگلیسی بنویسیم نشد که نشد!! هی جا به جا شد، آخر سر فارسی نوشتیم.






Friday, January 7, 2011

مسابقه مسابقه




 خاله شبنم برگزار می کند :

مسابقه بزرگ ترین عوضی
از این رو از تمامی شما داوطلبین تقاضا می شود، افراد عوضی واجد شرایط  را شناسایی نموده و تا می توانید به آن ها بشاشید !
عوضی ها را می توانید از میان دشمنان دوست نما، دوستان دختر یا پسر چه قدیمی چه کنونی، چماغ بدستان، دار و دسته ا.ن، ا.ن، اقوامی که جولوتون قربون صدقتون می رن اما پشتتون صفحه می ذارن و به طور کلی هر کسی یه جوری براتون عوضی بازی در آورده انتخاب کنید.
به افرادی که به تعداد بیشتر عوضی ها بشاشند، یک عدد دل خنک به رسم یاد بود هدیه داده می شود.
مهلت ارسال : فعلا وقت هست عجله نکنید یه وقت کسی از قلم نیوفته    

Thursday, January 6, 2011

بکش بیرون ....



ببین ! بی رو دربایستی بهت بگم اگه می خوای اینجا پول در بیاری باید شیتیلی بدی  ! اون سسی که ریختی امشب رو غذات، صاحبش شیتیلی داده، اون آب میوه ای که گاهی هوس می کنی می خری، اون مارک لباسی که از نمایندگیش خرید می کنی، لوازم آشپزخونت، دستشوییت، فلان مارک رژ لبت (یا دوست دخترت) همه اینا صاحبش شیتیلی داده 
مهران مدیری هم شیتیلی داده که به اینجا رسیده ... حالا خودت می دونی می خوای تحریم کن می خوای نکن؛ اما جون عزیزت طرفداری تلویزیون های گدا و آشغال خارجی رو نکن !!! اینقدر هم لینک مربوط به اینا شیر نکنید.
بابا !!! دارن مردم بی گناه رو می کشن، شکنجه می دن اون وقت یه عده نشستن تو سر هم می زنن که مدیری یا تلویزیون های خارجی؟؟؟ واقا مشکلت همینه ؟؟؟ راه حلش اینه >>>> چیزه عمه جفتشون! !

Saturday, January 1, 2011

آخ حبابم



من یه حباب دور خودم کشیدم هر کسی رو توش راه نمی دم، اختیارشم دس خودمه،از بین اونایی که راشون می دم،  بعضیا اجازه ورود دارن که بیان سری بزنن و برن، بعضیا اجازه اقامت دارن...
بعد از اندی اومدی گفتی منم بیام اونجا اقامت کنم؟ منم دیدم سابقت زیاده واست جا باز کردم که یار شفیقم باشی، گفتم پس فردا می خوام با یکی حرف بزنم خوب با تو می زنم ... هر چی باشه خودت دست رفقات دراز کرده بودی ....
حالا خیلی وقته جات تو حبابم خالیه، خوب خودت می گی دلیلش اِلِ بِلِ، اَرَس اورَس شمسی کورَس ...
خوب، همش نیم وجب جاس... سخته ! حق داری... شاید خودتم نمی دونستی این کاره نیستی