دیروز از در خونه ی مادر بزرگم رد شدم، خیلی دلم براش تنگ شد، هیچ وقت نتونستم بهش بگم دوسش دارم، آخه همیشه ابراز علاقه کردن برام سخت بود، اما ته دلش حتما می دونست...
مامان بزرگم رو همه مامانی صدا می زدن،با اینکه جنوبی بود پوست خیلی سفیدی داشت، تپل بود و نرم.قرتی هم بود، اصلا لباس مشکی نداشت، اگر هم ما لباس تیره می پوشیدیم بهمون می گفت برو لباس رنگی بپوش. اهل کتاب و شعر خوندن هم بود.
مهمترین چیزی که خیلی من رو تحت تاثیر قرار می داد، مقاومت این زن در برابر مشکلات بود.مامانی از دوران جوونیش همیشه درگیری های مختلف داشت، دو تا برادرش در عرض یک ماه فوت کرده بودند،پدر بزرگم هیچ وقت همسر خوبی براش نبود، بچه هاش رفتن دنبال سیاست وهمین باعث شد مدت زیادی از عمرش رو دم در زندان ها بگذرونه و بچه های یکیشون رو مدت ها پیش خودش نگه داشت و آخر سر هم یکی از بچه ها برای همیشه مجبور شد از ایران بره و یکی دیگه هم کشته شد و مامانی حتی نتونست براش ختم بگیره.
بعد از اون پدربزرگم از غصه بچه اش مرد، خواهر زاده هاش رو هم گرفتن و یکیشون رو کشتن. دو تا از خواهرهاش رو از دست داد.برادر بزرگشم فوت کرد.یکی از نوه هاش فوت کرد.اما تمام مدت می گفت زندگی همینه و برای هیچ کس بیشتر از چند روز لباس سیاه نمی پوشید،اصلا تو ختم ها جیغ و فریاد نمی کرد.بگذریم از بدجنسی دو تا از عروس ها که چقدر اذیتش کردن.
روزی فهمیدم که پشت این چهره ی قوی و بشاش این آدم چه غمی هست که رفته بودیم بهشت زهرا، سرش رو گذاشته بود رو قبر پسرش و گریه می کرد، بعد از بیست سال! طوری که ما مجبور شدیم بلندش کنیم که حالش بد نشه. انگار اون جا تنها جایی بود که نقاب قوی بودنش می شکست.
سال 84 بود که یکی دیگه از برادراش فوت کرد، خیلی با هم نزدیک بودن، ما رفتیم مسجد، نشسته بود و هر آشنایی می آمد لبخند می زد، طبق معمول گاهی آروم اشکی می ریخت، به عمه ام گفت من بعد از این دیگه نمی مونم، دیگه خسته شدم.
سی-سی و پنج روز از اون روز گذشت، داشتم برای آخر هفته از قزوین می اومدم تهران، نزدیکای کرج مامانم زنگ زد گفت رسیدی ترمینال سریع بیا خونه، جایی نرو چون مامانی بیمارستانِ.
برای دوستم ماجرا رو تعریف کردم، گفت یعنی حالشون بده؟؟ گفتم خوب می شه آدم مقاومیه
اومدم خونه من رو نشوندن و گفتن که مامانی صبح فوت کرد.
واقعا خسته شده بود، خودشم گفته بود.مراسمش رو هم همون جور که خودش می خواست گرفتیم با پولی که خودش برای این کار کنار گذاشته بود و کارهایی که خودش از قبل سفارش کرده بود. فقط هم چند روز برای راضی نگه داشتن مهمون ها لباس سیاه پوشیدیم.
مامان بزرگم رو همه مامانی صدا می زدن،با اینکه جنوبی بود پوست خیلی سفیدی داشت، تپل بود و نرم.قرتی هم بود، اصلا لباس مشکی نداشت، اگر هم ما لباس تیره می پوشیدیم بهمون می گفت برو لباس رنگی بپوش. اهل کتاب و شعر خوندن هم بود.
مهمترین چیزی که خیلی من رو تحت تاثیر قرار می داد، مقاومت این زن در برابر مشکلات بود.مامانی از دوران جوونیش همیشه درگیری های مختلف داشت، دو تا برادرش در عرض یک ماه فوت کرده بودند،پدر بزرگم هیچ وقت همسر خوبی براش نبود، بچه هاش رفتن دنبال سیاست وهمین باعث شد مدت زیادی از عمرش رو دم در زندان ها بگذرونه و بچه های یکیشون رو مدت ها پیش خودش نگه داشت و آخر سر هم یکی از بچه ها برای همیشه مجبور شد از ایران بره و یکی دیگه هم کشته شد و مامانی حتی نتونست براش ختم بگیره.
بعد از اون پدربزرگم از غصه بچه اش مرد، خواهر زاده هاش رو هم گرفتن و یکیشون رو کشتن. دو تا از خواهرهاش رو از دست داد.برادر بزرگشم فوت کرد.یکی از نوه هاش فوت کرد.اما تمام مدت می گفت زندگی همینه و برای هیچ کس بیشتر از چند روز لباس سیاه نمی پوشید،اصلا تو ختم ها جیغ و فریاد نمی کرد.بگذریم از بدجنسی دو تا از عروس ها که چقدر اذیتش کردن.
روزی فهمیدم که پشت این چهره ی قوی و بشاش این آدم چه غمی هست که رفته بودیم بهشت زهرا، سرش رو گذاشته بود رو قبر پسرش و گریه می کرد، بعد از بیست سال! طوری که ما مجبور شدیم بلندش کنیم که حالش بد نشه. انگار اون جا تنها جایی بود که نقاب قوی بودنش می شکست.
سال 84 بود که یکی دیگه از برادراش فوت کرد، خیلی با هم نزدیک بودن، ما رفتیم مسجد، نشسته بود و هر آشنایی می آمد لبخند می زد، طبق معمول گاهی آروم اشکی می ریخت، به عمه ام گفت من بعد از این دیگه نمی مونم، دیگه خسته شدم.
سی-سی و پنج روز از اون روز گذشت، داشتم برای آخر هفته از قزوین می اومدم تهران، نزدیکای کرج مامانم زنگ زد گفت رسیدی ترمینال سریع بیا خونه، جایی نرو چون مامانی بیمارستانِ.
برای دوستم ماجرا رو تعریف کردم، گفت یعنی حالشون بده؟؟ گفتم خوب می شه آدم مقاومیه
اومدم خونه من رو نشوندن و گفتن که مامانی صبح فوت کرد.
واقعا خسته شده بود، خودشم گفته بود.مراسمش رو هم همون جور که خودش می خواست گرفتیم با پولی که خودش برای این کار کنار گذاشته بود و کارهایی که خودش از قبل سفارش کرده بود. فقط هم چند روز برای راضی نگه داشتن مهمون ها لباس سیاه پوشیدیم.
No comments:
Post a Comment