Friday, July 20, 2012

بلاخره این هفته هم تمام شد... هفته ی طولانی ای بود، امروز بعد از کلی جنگ تو خونه صلح برپا شد. ظهر با هم رفتیم لواسون و از اونجا زدیم به یه جاده فرعی و ادامه دادیم و از جاجرود سر در آوردیم.
سبزی دره و هوای خنک یه کم دیوانگی همون رو خوابوند و آروم شدیم.
دارم سعی می کنم کارهای ثمیلا رو انجام بدم اما مغزم یاری نمی کنه.

Wednesday, July 18, 2012

کنترل اوضاع از دستم خارج شده، روز دومیست که دارم با بابا دعوا می کنم.
از بحث و جدل خسته شدم، دلم هم نمی خواد بیشتر از این قلدر بازی در بیارم.
امروز با الف رفتیم شهر کتاب مرکزی بعد هم پیاده روی و بعد هم رفتیم شام بخوریم... دست بندی که بهش دادم دستش بود،خیلی داشت خوش می گذشت و خوشحال بودم که داره خوش می گذره که فهمیدم موبایلم رو تو ماشین جا گذاشتم رفتم دیدم 9 تا میس کال دارم و دعوا شروع شد، انقدر اوضاع بد شد که الف در خونه ما پیاده شد و نتونستم برسونمش و هزار چیز دیگه 
با اعصاب خورد اومدم نشستم تو اتاقم، خواستم با نیکی حرف بزنم، مهمون داشت ...خیلی ناراحت شده بودم، آخر سر یه جوینت پیچیدم و کشیدم هنوز هم دارم حرص می خورم که چه جوری امروز از دماغم در اومد.
خیلی داشت امروز هیجان انگیز می شد ولی دم آخری یهو ریده شد وسطش ! 
...
حرص ادامه دارد...

Monday, July 16, 2012

می خوام بنویسم اما نوشتنم نمی آد
می خوام طراحی کنم، اما طراحی کردنم نمی آد
می خوام حرف بزنم، حتی اگه حرف زدنم هم بیاد نمی دونم چی باید بگم
دیشب زیر بارون رقصیدیم،عروسی دیما بود، بارون گرفت و با کفش و لباس های" پلو خوری" زیر شر شر بارون تا تونستیم رقصیدیم
از اسم ویزا و فرم و سفارت حالم بهم می خوره،فک و فامیل هم زنگ می زنن هی سوال می پرسن و نظر می دن، به راحتی می تونم همشون رو خفه کنم
تو سفر آخر فهمیدم دردهایی که همیشه تو پهلوم داشتم و فکر می کردم شاید کلیه درد ناشی از سرما باشه، در واقع کمر درد عجیبی است که نمی دانم از کجا آمده، برای همین باید به فکر یک دکتر باشم، اما دکتر رفتنم هم نمی آد
همه اون هایی که من رو درک نمی کنن می گن چرا تا دوشنبه صبر نکردی تا ویزات رو بگیری ... من جمله مامان ...هی بهش می گم بابا اول اینکه یک ماه به وقت خروجمون اضافه شد بعد هم می خواستم مطمئن بشم بابا مجبور می شه بره دنبال کار ویزاش
ولی باز هم حرف خودش رو می زنه
چشم هام سنگین شده، برم چرتی بزنم شاید خوش اخلاق شدم

Friday, July 6, 2012

هنر سخت نگرفتن

قرار نیست همه چیز را بلد بود ...من سخت نگرفتن را بلد نیستم
انقدر مسئله سفر را سخت گرفتم که حواسم پرت شد و تصادف کردم و ماشین به فنا رفت
انقدر سخت گرفتم که الف برام معضل شد
از امروز... یعنی از امشب دیگر سخت نمی گیرم
ببینیم چه می شود