Saturday, September 22, 2012

اتاق تکانی معمولا خیلی بیش از حد لازم طول می کشد. از هر کشو و کمدی چیزهای فراموش شده سر در می آورن و مدت ها آدم چت خاطراتش می شه.
امروز به دنبال چس مثقال کارت ضبط ماشین، کمد ها رو ریختم بیرون ...  تی شرت مهراد رو دیدم ... اوه ... چند وقت می شه که نپوشیدمش؟؟
یک نامه هم پیدا کردم که آخرین باری که مهراد ایران بود نوشته بودمش ... صفحه اولش رو خوندم و سه صفحه بعدیش رو بیخیال شدم...
پنج شنبه عروسی گیلدا بود، خیلی عروسی خوبی بود. عروس و داماد قد بلند بودن، خیلی قشنگن بودن.
کلی دوستای قدیمی دبیرستان رو دیدم. با یه آقای کمرنگ هم آشنا شدم که مثل چندلر می رقصید... آقای کمرنگ به آقاهایی می گن که موهاشون سیاه نیست.
فکر کنم آقای کمرنگ آقای خوبی باشه.
کارها همچنان روی هم تلنبار شده ...کارها همیشه روی هم تلنبارن و من هر روز تنبل تر از دیروز.
امشب باید حداقل دوتا نقاشی بکشم...چه چیزهای مزخرفی از آب در بیان !

Monday, September 17, 2012

حال و روز خوشی ندارم. دلم گرفته... 
دارم به حال مالیخولیایی ام برمی گردم.همان چیزی که مدت هاس هستم.چند وقتی بود سعی می کردم خودم رو خوب نگه دارم اما کم کم دارد کنترلش از دستم در می رود.
نامزدی آذین نرفتم چون ولیان بودم نمی خواستم برگردم چون اون جا خلوت تر بود.دیوارها کمتر بود درخت ها بیشتر بود و فرصت فکرهای آزاردهنده کمتر.
ترسو شدم، ضعیف شدم و از همه بدتر ناامیدم. امروز موسی گفت عاشق شده و اگر پول داشت ازدواج می کرد. من ته دلم بهش خندیدم و با خودم گفتم الکیه بابا. این ها که می گویند عاشق شدیم و آخ شدیم و اوخ شدیم همه برایم غیر باورست. مگر این روزها کسی عاشق می شود؟ امکان ندارد.
.پنج شنبه عروسی گیلداست... این هایی که دارند فرت وفرت عروسی می کنند، سالهای قدیم با هم آشنا شدند همان سالهایی که عشق و عاشقی وجود داشت و من هم اعتقاد داشتم که وجود دارد.اما این روزها که کسی عاشق نمی شود.
الف رفته رو اعصابم... دلم می خواهد بزنمش. امروز خیلی دلم می خواست ببینمش اما وقتی دیدمش به غلط کردن افتادم.
این ویزای لعنتی هم نمی آید... یازده سال تو نوبت بودن یک طرف؛ این چند ماه یک طرف دیگر.
دست و دلم به کار نمی رود وقتی هم می رود آن چیزی که می خواهم نمی شود.
دلم می خواد صبح ها بروم همان قسمت لواسون که خیلی دوست دارم و کارهام رو اونجا انجام بدم اما می ترسم این آدم گریزی حالم را بدتر کند.
آزمایش های عجیب و غریبی که دکتر به مامان داده رفته رو اعصابم.کمر خودم هم همچنان درد می کند و گاهی دردش تا قفسه سینه و پاهام ادامه پیدا می کند.
اخخخ چه پیرزنی شدم!