حال و روز خوشی ندارم. دلم گرفته...
دارم به حال مالیخولیایی ام برمی گردم.همان چیزی که مدت هاس هستم.چند وقتی بود سعی می کردم خودم رو خوب نگه دارم اما کم کم دارد کنترلش از دستم در می رود.
نامزدی آذین نرفتم چون ولیان بودم نمی خواستم برگردم چون اون جا خلوت تر بود.دیوارها کمتر بود درخت ها بیشتر بود و فرصت فکرهای آزاردهنده کمتر.
ترسو شدم، ضعیف شدم و از همه بدتر ناامیدم. امروز موسی گفت عاشق شده و اگر پول داشت ازدواج می کرد. من ته دلم بهش خندیدم و با خودم گفتم الکیه بابا. این ها که می گویند عاشق شدیم و آخ شدیم و اوخ شدیم همه برایم غیر باورست. مگر این روزها کسی عاشق می شود؟ امکان ندارد.
.پنج شنبه عروسی گیلداست... این هایی که دارند فرت وفرت عروسی می کنند، سالهای قدیم با هم آشنا شدند همان سالهایی که عشق و عاشقی وجود داشت و من هم اعتقاد داشتم که وجود دارد.اما این روزها که کسی عاشق نمی شود.
الف رفته رو اعصابم... دلم می خواهد بزنمش. امروز خیلی دلم می خواست ببینمش اما وقتی دیدمش به غلط کردن افتادم.
این ویزای لعنتی هم نمی آید... یازده سال تو نوبت بودن یک طرف؛ این چند ماه یک طرف دیگر.
دست و دلم به کار نمی رود وقتی هم می رود آن چیزی که می خواهم نمی شود.
دلم می خواد صبح ها بروم همان قسمت لواسون که خیلی دوست دارم و کارهام رو اونجا انجام بدم اما می ترسم این آدم گریزی حالم را بدتر کند.
آزمایش های عجیب و غریبی که دکتر به مامان داده رفته رو اعصابم.کمر خودم هم همچنان درد می کند و گاهی دردش تا قفسه سینه و پاهام ادامه پیدا می کند.
اخخخ چه پیرزنی شدم!
No comments:
Post a Comment