بلاخره بعد از کلی امتحان تعطیلات تابستان شروع شده بود، نگار تصمیم گرفته بود تا می تواند خوش بگذاراند.
روز گرمی بود، هوس آب تنی به سرش زده بود، به دوستش رها زنگ زد و به زور راضیش کرد تا با هم به استخر برن.
وارد محوطه استخر که شدند، چند دختر با پوست های برنزه و عینک های گران قیمت و بیکینی های رنگارنگ دور استخر خوابیده بودند، پوستشان زیر آفتاب برق زیبایی داشت. دو زن با مایوهای یک تکه کنار استخر نشسته بودند و باهم حرف می زدند و به بچه هاشون که تو استخر در حال بالا پایین پریدن بودن نگاه می کردن و هر از چندگاهی بهشون اخطار می دادند که مواظب باشند و دوباره مشغول حرف زدن می شدند.
نگار گفت بریم شنا کنیم، داخل آب پریدند، آب تمام تنش رو خنک کرد، چه حس خوبی داشت ... بعد از شنا از آب بیرون اومدن، حوله هاشونو رو زمین پهن کردن و روش ولو شدن . رها از تو کیفش یه روغن درآورد و بهش گفت از این بزن که نسوزی،نگار قوطی روغن رو گرفت و بو کرد ممم چه بوی خوبی می داد مخلوطی از بوی نارگیل و یه بوی دیگه که نمی دونست چه بوییه ...یه بویی مثل بوی آفتاب ... تنشون رو کرم زدن و دراز کشیدن. نگار تابیدن خورشید به پوستش را دوست داشت، هر از چندگاهی نسیمی توی موهاش می پیچید لذت می برد، آخر با این مانتو و روسری نمی شد این حس ها رو تجربه کرد.
مدتی گذشت که صدای جیغ و داد از سمت در ورودی شنیدند. به سمت در ورودی چشم دوخته بودن که یک سری مرد سیاه پوش با نقاب وارد شدند. یکی از مسئولین استخر جلوشون دوید تا مانع ورودشون بشه، یکی از مردها سیلی به گوشش زن زد و پرتش کرد، زن بیهوش یه گوشه افتاد
مردها گنده بودند و فحش می دادند و هر به زنی می رسند به او لگد می زدن، دو نفرشون هم دوربین دستشون بود و فیلم می گرفتند، یکی از مردها موهای دختری رو گرفت و شروع کرد به بدنش دست زدن، دختر دست و پا می زد ولی زورش نمی رسید کاری کند.
نگار و رها ترسیده بودن در حالی که بدن هاشون رو زیر حوله هاشون پنهان می کردند دنبال یه راه فراری می گشتن، هر لحظه جانوران دوپای سیاه پوش بهشون نزدیک می شدن و با هر قدمشون سردی عجیبی در اون روز گرم تن نگار رو فرامی گرفت.
مردها جلو آمدند، یکی از آنها رها را با خودش کشان کشان برد، رها التماس می کرد و گریه می کرد...
مرد دیگری به سمت نگار آمد شروع کرد به سینه هاش دست زدن، نگار انگار لال شده بود، فقط سعی می کرد بدنش را عقب بکشد، مرد نگار را گرفت و به زور او را روی زمین انداخت و هیکل گنده اش رو روی نگار انداخت، مایو را از تنش پاره کرد و شلوارش رو پایین کشید و به جان نگار افتاد... با هر ضربه، دردی تمام ستون فقراتش رو فرا می گرفت به دور و بر نگاه کرد، دو تا مرد به جان یه دختر افتاده بودند، صدای زجه رها می اومد اما نمی دیدش، اشک از چشماش می اومد اما توانایی داد زدن نداشت.
به صورت مرد نقاب پوشی که روش افتاده بود نگاه کرد، مرد با وقاحت تو صورت نگار نگاه می کرد و لبخند می زد و حرف های رکیک می زد... نگار چشمش رو از مرد برداشت وبه آسمان خیره شد، اشک می ریخت، خورشید را پیدا کرد و بهش خیره شد، چشمش جز یک نور تند چیزی نمی دید چشماش هم با ستون فقراتش می سوخت، دیگر صدای رها رو هم نمی شنید، فقط درد بود و صدای هن و هن مرد ...
وقتی بهوش اومد، تو بیمارستان بود، مادرش گریه می کرد، پدرش آرام و قرار نداشت اما سعی می کرد به روی خودش نیاورد.
پرسید رها کجاست؟ مادرش گفت مادر و پدرش ساعتی پیش او را به بیمارستان دیگری بردند.
همه از او سوال می پرسیدند، پلیس ها، خبرنگارها ... بلاخره به خانه برگشت، هر چه سعی کرد با رها تماس داشته باشه موفق نشد.
بعدا شنید که رها در خارج از ایران زندگی می کند و خانواده اش تمام تلاششان رو کرده اند که اتفاقی که افتاد به گوش کسی نرسد و خود رها به ظاهرا زندگی خوبی دارد.
زخم های تن نگار کم کم خوب می شد، تعداد سوال ها کمتر می شد و از پلیس ناامید تر می شد واوضاع به حالت عادی بر می گشت اما چند چیز تغییر کرده بود.
او خودش را هرگز به خاطر اصراری که به رها کرد که آن روز به استخر بروند نبخشید، هرچند شنیده بود رها زندگی خوبی دارد، اما باور نکرده بود. عشق بازی و در آغوش مرد بودن دیگر برای نگار معنی قبل رو نداشت.از استخر بیزار بود، تابستان دیگر مثل قبل نبود، آفتاب همان آفتاب نبود و نارگیل دیگر بوی خوب نمی داد کرمهای آفتاب دیگر او را به یاد بوی آفتاب نمی انداختند، بلکه یاد آور هن و هن های حریصانه ی مردی بود که زندگی اش را برای همیشه عوض کرد.
روز گرمی بود، هوس آب تنی به سرش زده بود، به دوستش رها زنگ زد و به زور راضیش کرد تا با هم به استخر برن.
وارد محوطه استخر که شدند، چند دختر با پوست های برنزه و عینک های گران قیمت و بیکینی های رنگارنگ دور استخر خوابیده بودند، پوستشان زیر آفتاب برق زیبایی داشت. دو زن با مایوهای یک تکه کنار استخر نشسته بودند و باهم حرف می زدند و به بچه هاشون که تو استخر در حال بالا پایین پریدن بودن نگاه می کردن و هر از چندگاهی بهشون اخطار می دادند که مواظب باشند و دوباره مشغول حرف زدن می شدند.
نگار گفت بریم شنا کنیم، داخل آب پریدند، آب تمام تنش رو خنک کرد، چه حس خوبی داشت ... بعد از شنا از آب بیرون اومدن، حوله هاشونو رو زمین پهن کردن و روش ولو شدن . رها از تو کیفش یه روغن درآورد و بهش گفت از این بزن که نسوزی،نگار قوطی روغن رو گرفت و بو کرد ممم چه بوی خوبی می داد مخلوطی از بوی نارگیل و یه بوی دیگه که نمی دونست چه بوییه ...یه بویی مثل بوی آفتاب ... تنشون رو کرم زدن و دراز کشیدن. نگار تابیدن خورشید به پوستش را دوست داشت، هر از چندگاهی نسیمی توی موهاش می پیچید لذت می برد، آخر با این مانتو و روسری نمی شد این حس ها رو تجربه کرد.
مدتی گذشت که صدای جیغ و داد از سمت در ورودی شنیدند. به سمت در ورودی چشم دوخته بودن که یک سری مرد سیاه پوش با نقاب وارد شدند. یکی از مسئولین استخر جلوشون دوید تا مانع ورودشون بشه، یکی از مردها سیلی به گوشش زن زد و پرتش کرد، زن بیهوش یه گوشه افتاد
مردها گنده بودند و فحش می دادند و هر به زنی می رسند به او لگد می زدن، دو نفرشون هم دوربین دستشون بود و فیلم می گرفتند، یکی از مردها موهای دختری رو گرفت و شروع کرد به بدنش دست زدن، دختر دست و پا می زد ولی زورش نمی رسید کاری کند.
نگار و رها ترسیده بودن در حالی که بدن هاشون رو زیر حوله هاشون پنهان می کردند دنبال یه راه فراری می گشتن، هر لحظه جانوران دوپای سیاه پوش بهشون نزدیک می شدن و با هر قدمشون سردی عجیبی در اون روز گرم تن نگار رو فرامی گرفت.
مردها جلو آمدند، یکی از آنها رها را با خودش کشان کشان برد، رها التماس می کرد و گریه می کرد...
مرد دیگری به سمت نگار آمد شروع کرد به سینه هاش دست زدن، نگار انگار لال شده بود، فقط سعی می کرد بدنش را عقب بکشد، مرد نگار را گرفت و به زور او را روی زمین انداخت و هیکل گنده اش رو روی نگار انداخت، مایو را از تنش پاره کرد و شلوارش رو پایین کشید و به جان نگار افتاد... با هر ضربه، دردی تمام ستون فقراتش رو فرا می گرفت به دور و بر نگاه کرد، دو تا مرد به جان یه دختر افتاده بودند، صدای زجه رها می اومد اما نمی دیدش، اشک از چشماش می اومد اما توانایی داد زدن نداشت.
به صورت مرد نقاب پوشی که روش افتاده بود نگاه کرد، مرد با وقاحت تو صورت نگار نگاه می کرد و لبخند می زد و حرف های رکیک می زد... نگار چشمش رو از مرد برداشت وبه آسمان خیره شد، اشک می ریخت، خورشید را پیدا کرد و بهش خیره شد، چشمش جز یک نور تند چیزی نمی دید چشماش هم با ستون فقراتش می سوخت، دیگر صدای رها رو هم نمی شنید، فقط درد بود و صدای هن و هن مرد ...
وقتی بهوش اومد، تو بیمارستان بود، مادرش گریه می کرد، پدرش آرام و قرار نداشت اما سعی می کرد به روی خودش نیاورد.
پرسید رها کجاست؟ مادرش گفت مادر و پدرش ساعتی پیش او را به بیمارستان دیگری بردند.
همه از او سوال می پرسیدند، پلیس ها، خبرنگارها ... بلاخره به خانه برگشت، هر چه سعی کرد با رها تماس داشته باشه موفق نشد.
بعدا شنید که رها در خارج از ایران زندگی می کند و خانواده اش تمام تلاششان رو کرده اند که اتفاقی که افتاد به گوش کسی نرسد و خود رها به ظاهرا زندگی خوبی دارد.
زخم های تن نگار کم کم خوب می شد، تعداد سوال ها کمتر می شد و از پلیس ناامید تر می شد واوضاع به حالت عادی بر می گشت اما چند چیز تغییر کرده بود.
او خودش را هرگز به خاطر اصراری که به رها کرد که آن روز به استخر بروند نبخشید، هرچند شنیده بود رها زندگی خوبی دارد، اما باور نکرده بود. عشق بازی و در آغوش مرد بودن دیگر برای نگار معنی قبل رو نداشت.از استخر بیزار بود، تابستان دیگر مثل قبل نبود، آفتاب همان آفتاب نبود و نارگیل دیگر بوی خوب نمی داد کرمهای آفتاب دیگر او را به یاد بوی آفتاب نمی انداختند، بلکه یاد آور هن و هن های حریصانه ی مردی بود که زندگی اش را برای همیشه عوض کرد.