Tuesday, April 26, 2011

Monday, April 25, 2011

دلم برای بالین آشنا تنگ می شه

امشب قراره سرم را روی یه بالشت نو بذارم، بالشت پر قوی فرد اعلا و بسیار خارجی، با یه رو بالشی نوی ارغوانی که بوی گل های بهاری می ده، اما می دونم تا صبح خوابم نخواهد برد، چون من عادت به بالشت پنبه ای زوار در رفته ای دارم که می شه رد خط چشمم را روش پیدا کنی، می تونی رد اشکام رو روش ببینی و بفهمی چند صد شب من روش انقدر اشک ریختم تا بیهوش شدم

Sunday, April 24, 2011

به کدامین گناه


بعد از خرداد 88 اون رو هم مثل خیلی های دیگر به هیچ دلیل گرفته بودند. از خودش که بگذریم، می گفت یه روز آمدند دم سلول و دختری که به جرم بهایی بودن و بر سر اعتقادش ماندن دستگیر کرده بودند رو، صدا زدند برای بازجویی.
گفت: هر چی دنبال مقنعه اش گشت پیداش نکرد، یکی از هم سلولی ها مقنعه خودش رو به دختر داد تا سرش کنه...
گفت: خبری ازش نشد تا سه روز بعد یکی از زندانبان ها مقنعه رو که از اشک خیس بود، آورد و به صاحبش داد و بعد از اون دیگه هیچ کس نه دختر رو دید نه خبری ازش شنید.

پ.ن: امروز عجیب یاد این داستان بودم، هی گفتم فردا می نویسمش، اما خوابم نمی برد...

یه دل خوش


دلم می خواد یه روز آرامش داشته باشم، آرامش واقعی ها !
صبح پاشم شاد و سر حال، بیام از اتاق بیرون ببینم همه با لبخند می گن سلام
منم بگم سلام و لبخند بزنم
خیالمم از هفت دولت آزاد باشه
نه خبر بدی، نه سوال بی جوابی
نه غمی، نه غصه ای
نه نگرانی ای، نه بی قراری ای
نه دل شکسته ای، نه بغضی
نه تنگی نفسی، نه ضربان قلب نامنظمی
آروم آروم هر کاری که دوس دارم انجام بدم
شب هم راحت بخوابم بدون اینکه خوابای بد ببینم
فقط یه روز

Saturday, April 23, 2011

I Put A Spell On You

اون روزی که این ورژنش رو شنیدم حالی شدم ... رو هوا بودم، ریختمش رو فلش و اومدم پیشت..
گفتم گوش کن ...گوش دادی بعد هم رفتی تو فکر که مال گیلمورش رو قبلا شنیدی یا نه
  :D اما من هدفم این نبود، تو نگرفتی موضوع رو ...حالا بعدا می فهمی

Thursday, April 14, 2011

بچه که بودم


یادم هست قدیم ها یه دستگاه پخش ویدیو داشتیم، خیلی گنده بود شاید هم من خیلی کوچک بودم، خلاصه این دستگاه نسل قبل از بتا مکس بود...
چیز باحالی بود خیلی دلم می خواست هنوز هم داشتیمش ...
یه "نوار" یادم هست داشتیم که اولش چندتا آهنگ معین بود بعد یه خانوم پاکستانی می اومد و یه آهنگ می خوند که :
آی انار انار بیا به بالینم
"شبنم" گل ناز بیا به بالینم
و من ذوق مرگ می شدم که تو این آهنگ اسمم را می شنوم...
معین را می خواستم برایتان بگم، آهنگ های قدیمی این آقا را از قدیم ها در گوشم بوده، مادرم طرف دار پرو پا قرصش هست، پدرم هم اگر باشد گوش می دهد و من هم به طبع آهنگ های قدیمی اش را دوست دارم ...
برایم مخلوطی است از خراباتی و نوستالجی ... و برای زمان حال همراه با ته مزه ی جوادیت ...
اما واقعا آهنگ های قدیمی اش خوب است، یکی از نقاط قوتش این است که با ساز های واقعی نواخته شدن،نه ساز های الکترونیکی
البته آهنگ های جدیدش این جور حال و هوا ها را ندارد و آنچنان به من نمی چسبد.
یکی از آهنگ های مورد علاقه ام "کعبه" هست. که یک جا می گوید:
استخاره کردم خوب اومده مبارکه
و من از سال ها فکر می کردم که می گوید : "بو اومده ، مبارکه" و همیشه با خود می گفتم بو انقدر خوشحالی ندارد که ...
از من می شنوی این را گوش کن، امتحانش ضرر ندارد ...

پ.ن : اگه خواستی خیلی بچسبه، عرق یادت نره!
 

Saturday, April 9, 2011

ویزا ردی

 
 
اگر الان از من بپرسید که چه می کنم، جوابی براتون ندارم. اما اگر پارسال از من همین سوال رو می پرسیدید، یک ربع برایتان حرف می زدم...
کلا شور و حالی داشتم مدام در حال جمع کردن مدارک و ترجمه و کپی برابر اصل و تماس با خاله در آمریکا و تماس با دوستم در فرانسه و برنامه ریزی بودم، هر مدرکی که آماده می شد ، به ترتیب اهمیت در پوشه ای می گذاشتم.
نیکی، دوست صمیمی ام در آمریکا را که نگو! حال و هوایی داشتیم با هم برنامه می ریختیم با هم که من می آم اونجا اول به مادر بزرگم سر می زنم و سریع می آم پیش تو، مدتی در همان استدیو با هم هستیم اما سریع می رویم و خانه دو خوابه می گیریم
حتی فکر این را هم کرده بودیم که مامان هامون می آیند بهمون سر می زنند و باید چه کنیم...
از شما چه پنهان پسری هم در آمریکا بود که  از سفر قبلی اش به ایران شدیدا با هم تیک می دادیم و امیدوار بودیم دیدار بعدیمان در آمریکا باشد.
رفتن به بهترین دانشگاه ها تو سرم بود، کتاب های زبان لازم رو خریده بودم که سریع بعد از گرفتن ویزای آمریکا شروع کنم به خواندن برای جی آر ای. برنامه ام این بود که ویزای توریستی بگیرم و بعد از ورود به خاک آمریکای جهان خوار از طریق ازدواج الکی، گرین کارت بگیرم و مشغول به درس شوم. راه دانشجویی را انتخاب نکردم چون خرجش به مراتب بیشتر می شد.
شنیده بودم اگر از اروپا اقدام کنم، امکان گرفتن ویزام بیشتر هست و با چند نفرکه این کار را کرده بودم صحبت کردم و گفتند باید آن کارمند مربوطه مجاب شود که من می رم و برمی گردم.
 ما هم شروع کردیم به جمع آوری مدارک،به خیال خودم مو لای درز نقشه ام نمی رفت،ساپورت مالی سفت داشتم، موجودی حساب بانکی خوبی هم داشتم ( که پولش مال خودم نبود، دوستی موقتا آن را به حسابم ریخته بود تا من بروم و برگردم واِلا ما را چه به این غلط ها )، قرار داد کاری داشتم، بیمه هم بودم(باز همان دوست، من رو به عنوان کارمندش بیمه کرده بود)، ویزای شنگن هم داشتم که گویا از نظر سفارت چیان چیز مهمی است ... خلاصه قوی و محکم راهی بلاد فرانس شدم...
قرار سفارت هم روز تولدم انتخاب کردم که خودم را لوس کنم و بگم امروز تولدم هست و با من مهربان باشید ...
روز موعود فرا رسید، با دلی محکم و قدم های استوار به سمت سفارت راه افتادم بعد از شماره گرفتن و انگشت نگاری منتظر ماندم تا شماره ام خوانده شود، که خوانده شد... دیدم دختری بلوند که بیشتر شبیه خود آمریکایی ها بود تا فرانسویی ها پشت شیشه نشسته، دو سه تا سوال که شغلت چیست و پدر مادرت کجا هستند پرسید و من جواب دادم گفت برای چه کاری می خواهم بروم و من گفتم برای سر زدن به مادربزرگ پیرم ، بدون اینکه سرش را بلند کند یک چیزهایی با سرعت تایپ کرد و من منتظر این طرف شیشه به صدای چرق چرق تایپش گوش می دادم، سرش را بلند کرد و گفت نمی دانم چه می خواهی بکنی! گفتم می خواهی دعوت نامه ام را ببینی یا مدارک دیگرم را؟؟ گفت مدارکت را نزد خودت نگه دار و دوباره سرش را پایین انداخت و چرق چرق تایپ کرد، کم کم داشت دمای بدنم از حالت نرمال خارج می شد یک جاهایی یخ می کرد و یک جاهایی بی اندازه داغ می شد، اختلاف دما داشت اذیتم می کرد تا بلاخره خانم سر بلند کرد و برگه ای دستم داده بود که مضمونش این بود: ریدی بابا ! و بهم گفت "نمی تونم بهت ویزا بدم" . گفتم شما سوالی از من نپرسیدی او گفت "ساری" و اسپیکرش را خاموش کرد... حتی مهلت ندادم بگم بابا تو دِی ایز مای برتدی بِچ!
من هم مات و مبهوت از سفارت بیرون آمدم و تو پارک جلو سفارت رو چمن های خارجکی نشستم و به نیکی زنگ زدم که می دونستم منتظر زنگم هست، از الو گفتنم تا ته ماجرا را خواند و ...
الان هم که در خدمت شما هستم، سال بدی داشتم این ماجرا بدجوری نا امیدم کرد و باعث شد رابطه ام با آن پسر مذکور تمام شود. مدت زیادی طول کشید تا به حالت عادی برگردم. هنوز فکر فرار کردن از سرم نیوفتاده اما ترسی به جونم افتاده که پارسال نداشتم. این که ما ایرانی ها رو جایی راه نمی دن برام خیلی گران تمام شد و ترس رد شدن از جای دیگر و کشور دیگر جلوی تلاشم رو می گیره

Friday, April 1, 2011

به و به


یکی از فواید آمدن بهار، میوه های رنگارنگشه . الان یه پنج ماهی می شه که هر وقت در یخچال رو باز کردم فقط پرتقال و نارنگی دیدم
اما .. اما ... از الان به بعد هر وقت در یخچال رو باز کنی یه چیز جدید می بینی، گوجه سبز، گیلاس، آلبالو، هلوووو
هر چند که دیگه هیچ کدوم مزه ی قدیم رو ندارن اما از توپ های نارنجی و پلاسیده و تکراری بهترن