Saturday, April 9, 2011

ویزا ردی

 
 
اگر الان از من بپرسید که چه می کنم، جوابی براتون ندارم. اما اگر پارسال از من همین سوال رو می پرسیدید، یک ربع برایتان حرف می زدم...
کلا شور و حالی داشتم مدام در حال جمع کردن مدارک و ترجمه و کپی برابر اصل و تماس با خاله در آمریکا و تماس با دوستم در فرانسه و برنامه ریزی بودم، هر مدرکی که آماده می شد ، به ترتیب اهمیت در پوشه ای می گذاشتم.
نیکی، دوست صمیمی ام در آمریکا را که نگو! حال و هوایی داشتیم با هم برنامه می ریختیم با هم که من می آم اونجا اول به مادر بزرگم سر می زنم و سریع می آم پیش تو، مدتی در همان استدیو با هم هستیم اما سریع می رویم و خانه دو خوابه می گیریم
حتی فکر این را هم کرده بودیم که مامان هامون می آیند بهمون سر می زنند و باید چه کنیم...
از شما چه پنهان پسری هم در آمریکا بود که  از سفر قبلی اش به ایران شدیدا با هم تیک می دادیم و امیدوار بودیم دیدار بعدیمان در آمریکا باشد.
رفتن به بهترین دانشگاه ها تو سرم بود، کتاب های زبان لازم رو خریده بودم که سریع بعد از گرفتن ویزای آمریکا شروع کنم به خواندن برای جی آر ای. برنامه ام این بود که ویزای توریستی بگیرم و بعد از ورود به خاک آمریکای جهان خوار از طریق ازدواج الکی، گرین کارت بگیرم و مشغول به درس شوم. راه دانشجویی را انتخاب نکردم چون خرجش به مراتب بیشتر می شد.
شنیده بودم اگر از اروپا اقدام کنم، امکان گرفتن ویزام بیشتر هست و با چند نفرکه این کار را کرده بودم صحبت کردم و گفتند باید آن کارمند مربوطه مجاب شود که من می رم و برمی گردم.
 ما هم شروع کردیم به جمع آوری مدارک،به خیال خودم مو لای درز نقشه ام نمی رفت،ساپورت مالی سفت داشتم، موجودی حساب بانکی خوبی هم داشتم ( که پولش مال خودم نبود، دوستی موقتا آن را به حسابم ریخته بود تا من بروم و برگردم واِلا ما را چه به این غلط ها )، قرار داد کاری داشتم، بیمه هم بودم(باز همان دوست، من رو به عنوان کارمندش بیمه کرده بود)، ویزای شنگن هم داشتم که گویا از نظر سفارت چیان چیز مهمی است ... خلاصه قوی و محکم راهی بلاد فرانس شدم...
قرار سفارت هم روز تولدم انتخاب کردم که خودم را لوس کنم و بگم امروز تولدم هست و با من مهربان باشید ...
روز موعود فرا رسید، با دلی محکم و قدم های استوار به سمت سفارت راه افتادم بعد از شماره گرفتن و انگشت نگاری منتظر ماندم تا شماره ام خوانده شود، که خوانده شد... دیدم دختری بلوند که بیشتر شبیه خود آمریکایی ها بود تا فرانسویی ها پشت شیشه نشسته، دو سه تا سوال که شغلت چیست و پدر مادرت کجا هستند پرسید و من جواب دادم گفت برای چه کاری می خواهم بروم و من گفتم برای سر زدن به مادربزرگ پیرم ، بدون اینکه سرش را بلند کند یک چیزهایی با سرعت تایپ کرد و من منتظر این طرف شیشه به صدای چرق چرق تایپش گوش می دادم، سرش را بلند کرد و گفت نمی دانم چه می خواهی بکنی! گفتم می خواهی دعوت نامه ام را ببینی یا مدارک دیگرم را؟؟ گفت مدارکت را نزد خودت نگه دار و دوباره سرش را پایین انداخت و چرق چرق تایپ کرد، کم کم داشت دمای بدنم از حالت نرمال خارج می شد یک جاهایی یخ می کرد و یک جاهایی بی اندازه داغ می شد، اختلاف دما داشت اذیتم می کرد تا بلاخره خانم سر بلند کرد و برگه ای دستم داده بود که مضمونش این بود: ریدی بابا ! و بهم گفت "نمی تونم بهت ویزا بدم" . گفتم شما سوالی از من نپرسیدی او گفت "ساری" و اسپیکرش را خاموش کرد... حتی مهلت ندادم بگم بابا تو دِی ایز مای برتدی بِچ!
من هم مات و مبهوت از سفارت بیرون آمدم و تو پارک جلو سفارت رو چمن های خارجکی نشستم و به نیکی زنگ زدم که می دونستم منتظر زنگم هست، از الو گفتنم تا ته ماجرا را خواند و ...
الان هم که در خدمت شما هستم، سال بدی داشتم این ماجرا بدجوری نا امیدم کرد و باعث شد رابطه ام با آن پسر مذکور تمام شود. مدت زیادی طول کشید تا به حالت عادی برگردم. هنوز فکر فرار کردن از سرم نیوفتاده اما ترسی به جونم افتاده که پارسال نداشتم. این که ما ایرانی ها رو جایی راه نمی دن برام خیلی گران تمام شد و ترس رد شدن از جای دیگر و کشور دیگر جلوی تلاشم رو می گیره

No comments:

Post a Comment