بعد از خرداد 88 اون رو هم مثل خیلی های دیگر به هیچ دلیل گرفته بودند. از خودش که بگذریم، می گفت یه روز آمدند دم سلول و دختری که به جرم بهایی بودن و بر سر اعتقادش ماندن دستگیر کرده بودند رو، صدا زدند برای بازجویی.
گفت: هر چی دنبال مقنعه اش گشت پیداش نکرد، یکی از هم سلولی ها مقنعه خودش رو به دختر داد تا سرش کنه...
گفت: خبری ازش نشد تا سه روز بعد یکی از زندانبان ها مقنعه رو که از اشک خیس بود، آورد و به صاحبش داد و بعد از اون دیگه هیچ کس نه دختر رو دید نه خبری ازش شنید.
پ.ن: امروز عجیب یاد این داستان بودم، هی گفتم فردا می نویسمش، اما خوابم نمی برد...
گفت: هر چی دنبال مقنعه اش گشت پیداش نکرد، یکی از هم سلولی ها مقنعه خودش رو به دختر داد تا سرش کنه...
گفت: خبری ازش نشد تا سه روز بعد یکی از زندانبان ها مقنعه رو که از اشک خیس بود، آورد و به صاحبش داد و بعد از اون دیگه هیچ کس نه دختر رو دید نه خبری ازش شنید.
پ.ن: امروز عجیب یاد این داستان بودم، هی گفتم فردا می نویسمش، اما خوابم نمی برد...

No comments:
Post a Comment