Sunday, April 24, 2011

به کدامین گناه


بعد از خرداد 88 اون رو هم مثل خیلی های دیگر به هیچ دلیل گرفته بودند. از خودش که بگذریم، می گفت یه روز آمدند دم سلول و دختری که به جرم بهایی بودن و بر سر اعتقادش ماندن دستگیر کرده بودند رو، صدا زدند برای بازجویی.
گفت: هر چی دنبال مقنعه اش گشت پیداش نکرد، یکی از هم سلولی ها مقنعه خودش رو به دختر داد تا سرش کنه...
گفت: خبری ازش نشد تا سه روز بعد یکی از زندانبان ها مقنعه رو که از اشک خیس بود، آورد و به صاحبش داد و بعد از اون دیگه هیچ کس نه دختر رو دید نه خبری ازش شنید.

پ.ن: امروز عجیب یاد این داستان بودم، هی گفتم فردا می نویسمش، اما خوابم نمی برد...

No comments:

Post a Comment