Friday, June 15, 2012

مخلوق بیچاره

از صبح تا حالا این بغض لعنتی داره بیچاره ام می کنه
آدمیزاد بد ساخته شده، موجود های وابسته به هم، نیازمند محبت، نیازمند خواسته شدن
انقدر بد ساخته شدیم که یک جمله می تونه حالت رو زیر و رو کنه، می تونه از عرش اعلا با مغز پرتت کنه رو زمین جوری که نتونی حالا حالاها پاشی
زندگیت ریزه ریزه با آدم های دور و برت قاطی می شه و یکهو می فهمی اگر یکی از این دور و بری ها نباشه انگار یه تیکه از زندگیت نیست، یه تیکه از وجودت نیست. و وقتی می فهمی اون آدم ها هم چنین احساسی بهت دارن اون موقع است که از لذت "های" می شی
و این لذت الان داره من رو اذیت می کنه، حال اُوِردوز بهم دست داده
شاید بهتر باشه هیچ وقت ندونی اطرافیانت دقیقا چه حسی بهت دارن،اینجوری آسون تر با دوری ها و نزدیکی هاشون کنار می آیی
آدمیزاد انقدر بد ساخته شده که جنبه دونستن زیاد رو نداره 

Saturday, June 9, 2012

National Visa Center's Email

 ساعت 5 صبح خسته و کوفته و مست رسیده بودم خونه.
با شیوا و امیر رفته بودیم مهمونی و تا صبح خوردیم و خوندیم و حرف زدیم. آقای ست آپ مجبورم کرد که یه آهنگ بخون و من چون مست بودم خوندم، سر اومد زمستون رو خوندم.
ماجرای آقای ست آپ که منتفی شد چون چند روز دیگه می ره سربازی.
بعد از مهمونی رفتیم و کله پاچه ای زدیم و راهی خونه هامون شدیم.صبح جمعه بود، تهران رو هیچ وقت انقدر ساکت ندیده بودم، آسمون آبی و خاکستری و خنکی صبح رو خیلی دوست داشتم.
رسیدم خونه گلدون ها رو آب دادم و برای رفتن به رختخواب آماده شدم، گفتم قبل از خواب موبایلم رو بزنم به برق چون باید 10 بیدار می شدم، دیدم ایمیل دارم، وقتی چکش کردم، ایمیلی که سال ها منتظرش بودم اومده بود
وقت سفارت بهمون داده بودن... 12 جولای، تقریبا یک ماه دیگه...بعد از مدت ها بلاخره تکلیفم داره معلوم می شه.تو چند سال گذشته هر تصمیمی می خواستم بگیرم تحت تاثیر این لنگ در هوایی بود
رفتم مامان و بابا رو بیدار کردم و خبر رو بهشون دادم و رفتم با خیال راحت تو جام غش کردم.
از دیروز تا حالا موج احساسات مختلف هی داره بهم هجوم می آره، ترکیب خوشحالی و هیجان و ترس و غم و نگرانی و هزار تا حس جدید دیگه.
مدام کارهایی که باید انجام بدم یادم می آد و باید لیست تهیه کنم.
هنوز به کسی نگفتم، دارم می رم به نیکی بگم،می خواستم تو دوستام اولین نفری باشه که این خبر رو می شنوه.
 

Tuesday, June 5, 2012

ارتهالیدی هم تمام شد.
با دلی آرام و قلبی مطمئن و کبدی داغون و ریه ای به فنا رفته  به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوی روزمرگی سفر میكنم.
بعد از تقریبا یک هفته ولگردی طبیعی است که امروز حالم غریب باشه.یک هفته تحت تاثیر علف و عرق بودن چیز کمی نیست! (حداقل برای من) 
 برنامه هایی که ریختم باید امروز استارت بخوره... از گِل بازی شروع می کنم.