Wednesday, July 18, 2012

کنترل اوضاع از دستم خارج شده، روز دومیست که دارم با بابا دعوا می کنم.
از بحث و جدل خسته شدم، دلم هم نمی خواد بیشتر از این قلدر بازی در بیارم.
امروز با الف رفتیم شهر کتاب مرکزی بعد هم پیاده روی و بعد هم رفتیم شام بخوریم... دست بندی که بهش دادم دستش بود،خیلی داشت خوش می گذشت و خوشحال بودم که داره خوش می گذره که فهمیدم موبایلم رو تو ماشین جا گذاشتم رفتم دیدم 9 تا میس کال دارم و دعوا شروع شد، انقدر اوضاع بد شد که الف در خونه ما پیاده شد و نتونستم برسونمش و هزار چیز دیگه 
با اعصاب خورد اومدم نشستم تو اتاقم، خواستم با نیکی حرف بزنم، مهمون داشت ...خیلی ناراحت شده بودم، آخر سر یه جوینت پیچیدم و کشیدم هنوز هم دارم حرص می خورم که چه جوری امروز از دماغم در اومد.
خیلی داشت امروز هیجان انگیز می شد ولی دم آخری یهو ریده شد وسطش ! 
...
حرص ادامه دارد...

No comments:

Post a Comment