می خوام بنویسم اما نوشتنم نمی آد
می خوام طراحی کنم، اما طراحی کردنم نمی آد
می خوام حرف بزنم، حتی اگه حرف زدنم هم بیاد نمی دونم چی باید بگم
دیشب زیر بارون رقصیدیم،عروسی دیما بود، بارون گرفت و با کفش و لباس های" پلو خوری" زیر شر شر بارون تا تونستیم رقصیدیم
از اسم ویزا و فرم و سفارت حالم بهم می خوره،فک و فامیل هم زنگ می زنن هی سوال می پرسن و نظر می دن، به راحتی می تونم همشون رو خفه کنم
تو سفر آخر فهمیدم دردهایی که همیشه تو پهلوم داشتم و فکر می کردم شاید کلیه درد ناشی از سرما باشه، در واقع کمر درد عجیبی است که نمی دانم از کجا آمده، برای همین باید به فکر یک دکتر باشم، اما دکتر رفتنم هم نمی آد
همه اون هایی که من رو درک نمی کنن می گن چرا تا دوشنبه صبر نکردی تا ویزات رو بگیری ... من جمله مامان ...هی بهش می گم بابا اول اینکه یک ماه به وقت خروجمون اضافه شد بعد هم می خواستم مطمئن بشم بابا مجبور می شه بره دنبال کار ویزاش
ولی باز هم حرف خودش رو می زنه
چشم هام سنگین شده، برم چرتی بزنم شاید خوش اخلاق شدم
No comments:
Post a Comment