دیروز تو میرداماد داشتم راه می رفتم یه صدا جیغ شنیدم یه کم دور و برم رو نگا کردم چیزی ندیدم. دوباره سر وصدا اومد که متوجه شدم بالای پل عابر پیدا یه زن جوون خم شده و گریه می کنه یه مرده هم که دو سه تا کیسه خرید دستش بود بالا سرش ایستاده هی تهدید می کنه که حالا وایسا برسیم ... بقیه حرفاش واسم نا مفهوم بود. مرد به زن با دست اشاره کرد که برو، اما زنه همین جور خم وایساده بود و گریه می کرد، مرده دست زن رو از پشت گرفت و پیچوند ( پلیس چه جوری دست کسی رو که دست گیر می کنه رو از پشت می گیره؟ همون جوری) زن هم از جاش کنده شد رفت یه کم جلوتر دوباره شروع کرد به گریه کردن.
همین طور که داشتم نگاه می کردم و فکر می کردم چه کار می شه کرد، یه خانوم جا افتاده ای از پایین داد زد ولش کن ... مرده هم از بالای پل تا تونست به خانومه فحش داد.
دیدم دیگه وایسادن اونجا فایده که نداره هیچ ممکنه مرده هم بیشتر قاطی کنه سر زنه خالی کنه.
سرم رو انداختم پایین و رفتم تو کوچه ...
الان هم نه می خوام شعار بدم نه نصیحت کنم نه فمینیست بازی در بیارم داستان رو بخونید و ببینید ته دلتون چی حس می کنید
همین طور که داشتم نگاه می کردم و فکر می کردم چه کار می شه کرد، یه خانوم جا افتاده ای از پایین داد زد ولش کن ... مرده هم از بالای پل تا تونست به خانومه فحش داد.
دیدم دیگه وایسادن اونجا فایده که نداره هیچ ممکنه مرده هم بیشتر قاطی کنه سر زنه خالی کنه.
سرم رو انداختم پایین و رفتم تو کوچه ...
الان هم نه می خوام شعار بدم نه نصیحت کنم نه فمینیست بازی در بیارم داستان رو بخونید و ببینید ته دلتون چی حس می کنید

No comments:
Post a Comment