Saturday, March 12, 2011

خون آشام شهر ما



حس می کنم یه سیاه چاه هست که همه داریم توش می افتیم
زن و مرد
پول دار و فقیر
خودی و غیر خودی
یه سری اون بالا وایسادن خون خوارن انگار هرچی آدم بیشتر بیوفته تو اون سیاه چال بیشتر لذت می برن
دونه دونه آدما رو می گیرن و پرت می کنن اون تو
اونا حتی به خودشون هم رحم نمی کنن هر کی خون خوارتر باشه و زورش بیشتر اون بالا می مونه بقیه همه جاشون ته سیاه چالِ
بعضی ها که پرت می شن تلاش می کنن به دیواره ها چنگ می زنن
بعضی ها هم راحت تسلیم می شن و مقاومتی نمی کنن
اما آخرش همه سقوط می کنیم و می افتیم ته سیاه چال
اونجا ته سیاه چال خیلی بدِ
همه گشنن، همه به هم بی اعتمادن
مردم همدیگه رو دوس ندارن
اون جا خبری از خنده، رقص، نقاشی، تئاتر، فیلم، اینترنت، علم، دانشگاه هیچی نیس ...
هیچ کی اون جا حرف نمی زنه کتاب  نمی نویسه آواز نمی خونه
چون اونی که بالای سیاه چال وایساده نمی ذاره.
 اگه کسی جیکش در بیاد خونش رو می خوره ...


No comments:

Post a Comment