نشستم مثل احمق ها با انگشتام سنم رو حساب کردم، دوبار شمردم شد بیست و نه، بیست ونه تمام. بعد گفتم حتما اشتباهی شده و شعور خودم رو برای بار سوم زیر سوال بردم و رفتم تقویم رو نگاه کردم تا شاید هنوز سال نود و یک باشه.
فکر می کردم بیست و هشت سالم تمام می شه و میرم تو بیست و نه سال... وای چقدر من بیشعورم ! خوب درسته دیگه رفتم تو بیست و نه سال...ای وای نه بیست ونه سالم تموم می شه... فردا می شه بیست و نه سال و یک روز!
خوب فکر کنم بلاخره به نتیجه رسیدم... آخرین شب "بیست و نه سالگی" رو می خوام با خوردن شراب و سوشی بگذرونم و اسمی از سی سالگی ... اه ! لعنتی ! مجبور شدم بگم ... و اسمی از هی هالهی نمی آرم.
برای اینکه بیشتر از این خرابکاری نکنم بحث رو عوض می کنم.
به کار عادت کردم، روتین صبح زود پاشدن و آماده شدن، برام عادت شده و حتی گاهی از اینکه قبل از کار قهوه و شیرینی برای صبحانه می خرم لذت می برم.
برای گرفتن حقوقم روز شماری می کنم و در یک چشم بهم زدن همه را خرج شکمم می کنم.آخه این هم شد حقوق؟ با سه چهار وعده غذا تموم می شه.
از نوع کار و اندازه حقوق راضی نیستم اما خوشحالم که کار می کنم و پولی در می آرم.
امروز نارضایتی از نوع کار و اینکه من می تونم جای بهتری باشم رفته بود رو مخم که مدیرمون، از همه جا بی خبر بهم گفت نمی خواهد کسانی مثل من که "روحیه لیدری" دارن یک مغازه دار ساده بمونن و می خواهد بعد از یک امتحان ده روزه من رو به کمپانی معرفی کنه تا شغل بهتری بهم بدن. اگه بگم از این حرف خوشحال نشدم و به تخمم بود، دروغ گفتم! چون این شغل برای من مهم نیست فقط یه منبع درآمد چسکی به حساب می آد اما شروع کار جدی تر یعنی شروع زندگی جدی تر.
اما اگر برم ایران چی؟ خوب این موقعیت رو از دست می دم. اما خاله ام و دخترش دارن دیوانه ام می کنن و تنهایی ... ای امان از تنهایی ... نزدیک ترین دوست بهم دوساعت با اتوبوس باهام فاصله داره، مثل تهران تا قزوین...
به آقای کمرنگ فکر نمی کنم. درش رو بستم و کنار گذاشتم.رفقات رو زیر سوال برد و خیلی ازش ناامید شدم و همه اعتمادم بهش رو از دست دادم.
کار دیگه ای نمی کنم ... باید طراحی رو شروع کنم امروز رفتم با حقوق خودم کمی خرت و پرت خریدم شاید به ذوق اون ها کار رو شروع کنم.
باید گواهینامه هم بگیرم... چه آمریکا بمونم چه ایران این دو کار باید انجام بشه، طراحی و گواهینامه.
فعلا تا وقتی بابام بیاد اینجا هستم، اواسط تیر، اون موقع تصمیم می گیرم.
فعلا می می گساریم و به آیین هر سال می خونیم ای دل دیگه بال و پر نداری، داری پیر می شی و خبر نداری
No comments:
Post a Comment