امروز حال ما بهتر است. بعد از سه چهار روز عصبانیت از اوضاع کار و رفقا احساس آرامش بیشتری می کنم. با مامان برای نهار به مهمانی رفتیم، وسط راه سر دستمال کاغذی (!) دعوایمان شد و مامان گریه کرد.بعد سر آدرس دعوایمان شد ولی این بار کسی گریه نکرد. خوشبختانه در مهمانی بهمان خوش گذشت و یادمان رفت دعوا کردیم و به خوبی و خوشی برگشتیم سر خانه و زندگی مان.
سری به فیس بوک زدم؛ دوست پسر 17 سالگی پیغام داده ! دلم می خواد بهش بگم "آخه تو رو کجای دلم بگذارم؟" هنوز جوابش رو ندادم؛ولی نمی خوام براش چسی بیام.برایم بی تفاوت تر از این حرفاست که برایش ادا در بیاورم، بیشتر موضوع برایم خنده دار است تا هر چیز دیگر ....
از آن طرف عذاب وجدان گرفتم و یاد این افتادم که جواب دوست پسر(اغراق) 12 سالگیم رو ندادم لذا جوابش را دادم.
من اعتقاد دارم که هر بلایی سر کسی بیاری، همان بلا سرت خواهد آمد. برای همین وقتی کسی جوابم را نمی دهد فوری یاد این می افتم که من فلان روز جواب فلان کس را ندادم...
خوشبختانه در حال حاضر همه جوابم را می دهند.
امشب شدیدا هوس پیاده روی کرده بودم اما برنامه جور نشد.هوس کافه انجمن خوشنویسان رو هم کرده ام. دلم آب شد خوب !
برم تبوله درست کنم و با عرق بزنم به بدن. بابا زنگ خانه را زد، به به پایه هم جور شد.
سری به فیس بوک زدم؛ دوست پسر 17 سالگی پیغام داده ! دلم می خواد بهش بگم "آخه تو رو کجای دلم بگذارم؟" هنوز جوابش رو ندادم؛ولی نمی خوام براش چسی بیام.برایم بی تفاوت تر از این حرفاست که برایش ادا در بیاورم، بیشتر موضوع برایم خنده دار است تا هر چیز دیگر ....
از آن طرف عذاب وجدان گرفتم و یاد این افتادم که جواب دوست پسر(اغراق) 12 سالگیم رو ندادم لذا جوابش را دادم.
من اعتقاد دارم که هر بلایی سر کسی بیاری، همان بلا سرت خواهد آمد. برای همین وقتی کسی جوابم را نمی دهد فوری یاد این می افتم که من فلان روز جواب فلان کس را ندادم...
خوشبختانه در حال حاضر همه جوابم را می دهند.
امشب شدیدا هوس پیاده روی کرده بودم اما برنامه جور نشد.هوس کافه انجمن خوشنویسان رو هم کرده ام. دلم آب شد خوب !
برم تبوله درست کنم و با عرق بزنم به بدن. بابا زنگ خانه را زد، به به پایه هم جور شد.
No comments:
Post a Comment