Wednesday, May 2, 2012

جریان زندگی

خوب تولد 28 سالگی هم تموم شد. یکم متفاوت با سال های گذشته.
یاد پارسال افتادم، حالم اصلا خوب نبود مشغول درست کردن کاغذ دودی بودم که اسکایپم زنگ خورد. تمام نگرانی ها و ناراحتی های ماه های قبل بهم حمله کرده بودن. اون پیغام های متظاهرانه فیس بوک، اون "این ا ریلیشن شیپ" دروغی...
دیگه نمی کشیدم، تمام انرژی ام گرفته شده بود. شبنم سابق نبودم اون آدم یک دنده ای که هیچ کسی جلودارش نبود و به هر طریقی کار خودش رو می کرد تبدیل شده بود به یه گریه رو که زندگی اش شده بود یه لپ تاپ و دکمه ی ریفرش. خیره مونده بودم تا این سیرک لعنتی که راه انداخته بود تموم بشه.
با دست و پای ذغالی اسکایپ رو جواب دادم، بعد از سه چهار تا جمله اشکام در اومد، دستام سیاه بود و نمی تونستم اشکام رو پاک کنم شبیه بچه گداهایی شده بودم که با دست و صورت کثیف و دماغ آویزون تو خیابون ها از رو ناچاری گریه می کنن. خلاصه بعد از چند کلمه گفت که تمومش کرده، مثل همون بچه با یه جمله گل از گلم شکفت به خیال خودم فکر کردم همه چیز اوکی شده اما اشتباه می کردم.
شاد و خندان از همون روز شروع کردم به برنامه ریزی برای یک سفر دونفره.
اون سیرک چند ماه دیگه هم ادامه پیدا کرد، ولی بلاخره تموم شد، برنامه سفر دو نفره جور نشد و من یک روز به خودم اومدم و فهمیدم تو چه کثافتی افتاده بودم و مقصر اصلی رو خودم می دونم، خودم اجازه دادم کار به اینجا ها برسه.
این روزها خوبم،کلی آدم هست که دوستشون دارم، کلی کارها هست که با لذت انجامشون می دم.
نه اینکه بگم الان خیلی گل و بلبل است، نه این جوری ها هم نیست، بلاخره همیشه یک سری مشکلات وجود داره، نگران بابا هستم، مشکلات کار و جامعه و ... هم که به قوت خود باقی است. اما خیالم راحته که دستی دستی خودم رو تو هچل نمی اندازم و وقت می کنم کمی به خودم و کارهای عقب افتادم برسم.
چون که داره به 30 نزدیک می شه و وقت بسیار کم است!

No comments:

Post a Comment