Friday, August 3, 2012

عجب هفته ای بود...
کم کم دارم فکر می کنم روزهای بد شده پترن زندگیم. فکر می کردم با درست شدن کار رفتنم بیوفتم روی غلطک اما اشتباه بود، تصادف کردم، بیمه، پول رو نصفه داد، یه هفته بعد ماشین دوباره خراب شد، باز خرج گذاشت رو دستمون.
دوشنبه اتفاقی افتاد که باعث شد دیدم نسبت به رفاقت و دوستی ها کاملا عوض بشه،جزئیات ماجرا رو تکرار کردن فایده ای نداره، فقط همین کافی است که پای من بی دلیل به ماجرایی کشیده شد که توش هیچ کاره بودم و کلی بهم بی احترامی شد و بهم تهمت زده شد، بعد از ساعت ها اعصاب خوردی، فهمیدم که دوستی که دیگر آنقدرها نازنین نیست با عوض کردن یک نقل قول پای من رو به یک ماجرا کشیده و بعد هم با دوستی دیگر تصمیم گرفتن که من فردی هستم که دهنم چفت و بست نداره و من رو محکوم به صد کار نکرده کردن.
حق با احمد بود، وقتی زیادی محبت می کنی، توقع ها بالا می ره و فکر می کنن که وظیفه ات رو انجام می دی.
دیشب هم خونه صالح جمع شده بودیم که الف با دوست دخترش اومده بود.اومد و برنامه ی شیطنت های ما رو به هم ریخت.
صورتک های شو تقریبا آماده شده، این هفته رو جلد دفترها کار می کنم، تنها چیزی که می مونه تی شرت ها خواهد بود.
دلم دشت و دمن می خواهد.

No comments:

Post a Comment