از یک سفر دو روزه برگشتم و نتونستم کلاس ثمیلا رو برم. با اینکه کمی ازش دلگیرم اما نرفتن کلاس کلافه ام کرد اما تولد نیکی بود و ممکن بود از اینکه تولدش تنهاش بگذارم ناراحت بشه.
وقتی با 8 نفر می ری مسافرت کمتر فرصتی پیش می آد که بتونی با خودت خلوت کنی.از وقتی رسیدم چپیدم تو اتاق و دارم کیف می کنم. هر چند تنهایی تو طبیعت خیلی لذت بخش تره اما نمی شد...
نمی دونم چرا وقت دعوا مامان و بابا به من می گن که می خواهم اون ها رو بگذارم دم در!! امروز شنیدم که بابام این حرف رو زده و فکرم رو مشغول کرده. من همیشه بهشون گفتم اونی که باید بره منم و بعد از جدا شدن از خونه اون ها تعیین خواهند کرد که چقدر می خوان من تو زندگیشون باشم، اما تو گوششون نمی ره.
کارهام عقب مونده و نگرانم کرده، اما برام جالبه که بعد از مدت ها دغدغه ی کار داشته باشم.
فردا شیوا برمی گرده ایران، احساس می کنم نوه ام می خواد برگرده، حس عجیبی است.
No comments:
Post a Comment