کف کرده بودم... مثل گوشت اضافه افتاده بودم رو تخت.رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم، بابا کلی سوال پرسید که کجا و یعنی چی هیچ جا و ... و من داد زدم.مامان هم پرید وسط که بریم دبنهامز گفتم اصلا. تنهایی سوار ماشین شدم و راه افتادم انداختم تو رسالت رو پلی که به سمت صیاد می ره جوینتم رو روشن کردم و یواشکی چند تا پوک زدم، هنوز افطار نشده بود، حتی اگه افطار هم شده بود سیگار کشیدن پشت فرمون ممنوع شده.
افتادم تو صیاد و بعد هم بابایی.. افتادم تو جاده داشت خوش می گذشت، تنها بدون صدای تلویزیون و اطرافیان.رفتم سمت لواسون، تا تهش رفتم و پیچیدم تو افجه ... یکمی رفتم که اطلس زنگ زد و گفت که کس خلم که تنهایی این کار رو کردم و گفت که دور بزنم و برم پیشش. دیگه هوا هم داشت تاریک می شد و دیگه فایده ای نداشت. دور زدم و برگشتم به سمت تهران.
تو راه برگشت هوس کردم از جاده تلو بیام آسفالت افتضاح و بود و جاده خیلی خلوت بود.چون یک جاهایی پرنده پر نمی زد و کمی هم ترسیده بودم ولی خوب همچنان خوش می گذشت.
بعد از تموم شدن مسیری که طولانی تر از اون چیزی که بود فکر می کردم با یه محاسبه اشتباه افتادم توی بابایی شرق ... دم شهرک امام(!) از یه آقای ریش داری آدرس پرسیدم گفت مستقیم بری بعد از بعد از اون .. نظامی یه دور برگردون هست.
دنبال یه دکه نیروی انتظامی بودم که تابلو دور برگردون رو دیدم، رفتم جلو دیدم به به ... یه در هست که تا آسمون رفته و اون بالا هم نوشته وزارت دفاع و نیروی های مسلح ! برای بار چندم پشمام ریخت و دور زدم و بلاخره به خونه رسیدم.
الانم که چتی ام پریده ولی این خل و چل بازی باعث شد هم حالم خوب شه هم یه فکرهای بدجنسی ای به ذهنم خطور کنه، هم اینکه آدرنالینم بره بالا و کلی سرحال بیام.
No comments:
Post a Comment