Monday, October 29, 2012

جدی جدی دارم می رم...

امروز ویزای بابا اومد. خیالم راحت شد، درگیری های ذهنیم روز به روز بیشتر می شد.
دیشب تا 5 صبح تو جام بیدار بودم و فکر می کردم. به رفتن و کارهایی که مونده و اوضاع خانه و آقای کمرنگ.
می خواهیم بریم سفر، آخرین روزهایی هستن که می تونیم با هم باشیم. شیوا به امیر گفته که می خواد روزهای آخر با من بیاد سفر. احمد می خواد کلاسش رو جا به جا کنه تا بتونه پنج شنبه رو نره، آقای کمرنگ داره به هر دری می زنه تا سفر کنسل نشه...
دلم گرفته، نمی خوام مرثیه خونی کنم، هر چی باشه، خیلی وقته که منتظر چنین فرصتی بودم و جای بدی هم نمی رم که بخوام ننه من غریبم بازی در بیارم. می رم درسی که دوست دارم می خونم، بعد از چند وقت هر کشوری دلم بخواد می تونم برم.
ولی خوب دلتنگی رو هم نمی تونم نادیده بگیرم.
سعی می کنم دیگه روز شماری نکنم اما چهل روزی بیشتر نمانده

No comments:

Post a Comment