متاسفم
متاسفم از این که مرا درک نکردی
دردم را نفهمیدی
وقتی گفتم حالم بد است نمیتوانم نفس بکشم، درکم نکردی
قرار بود رفیقم باشی
هم صحبتم باشی
اما نتونستی، تا تونستم سعی کردم، صبر کردم و منتظر موندم تا تو هم تلاش کنی اما سر بزنگاه شونه خالی کردی
جایت بسیار خالیست
نامهای پیدا کردم که فقط تو میتونی ته و توهش رو در بیاری
کلی نقاشی کشیدم، حیف که نیستی ببینی
من تلاشم رو کردم
و وقتی منتظر موندم تا تو هم تلاش کنی
...
کپهای خورد و ریز جم کرده بودم که برات بفرستم اما الان دارن گوشه اتاق خاک میخورن
نگران اون روزی هستم که نبودنت تبدیل به روزمرگی بشه
No comments:
Post a Comment