Sunday, November 18, 2012

امروز توانایی بیرون اومدن از تختم رو ندارم، دیروز همش شل و ول بودم. این روزها تمام تلاشم اینه که نگذارم ناراحتی رفتن روزهام رو خراب کنه.
روزهای اولی که با آقای کمرنگ معاشرت می کردم به اطلس گفتم پسر خوبی است، باهاش معاشرت می کنم اما من که دارم می رم، اتفاقی نخواهد افتاد. هیچ وقت فکر نمی کردم، همین آدم باعث بشه که نخوام برم.
رابطه راحتی داریم، اختلاف سلیقه کمی داریم و شباهت های زیاد. هر جا باشیم بهمون خوش می گذره حتی اگر لوس ترین مهمانی دنیا باشه.از هم کم ناراحت می شویم و اگر هم بشویم به زودی برطرف می شه.
پنج شنبه مهمان برادر آقای کمرنگ بودیم. اول مهمونی خیلی مودب و موذب نشسته بودم اما بعد از مقداری ویسکی برای برادر آقای کمرنگ رقص چاقو کردم و سعی کردم ازش شاباش بگیرم... هنوزم که یادم می افته خجالت می کشم.
هنوز بلیط نگرفتیم، قیمت بلیط روز به روز بالاتر می ره و ما همگی نگران هزینه ها هستیم.
باید از جام بلند شم و برم کلاس بعد از 3 هفته، دست خالی...حوصله غرغر هم ندارم در عین حال بهونه ای ام برای کار نکردن ندارم .چطوره بگم درگیر یک نفر شدم و تمام وقتم رو با اون می گذرونم و وقت طراحی ندارم؟
رفتم کلاس و اومدم خونه. دیشب با حال گرفته خوابیده بودم و صبح هم با همون حال بیدار شدم. تمام مدت کلاس با لب و لوچه آویزون نشسته بودم و نمی تونستم با کسی معاشرت کنم. قبل از اینکه بیام خونه رفتم یه سر پیش آقای کمرنگ. از وقتی دیدمش مثل خل و چل ها خندیدم تا وقتی از هم جدا شدیم. انقدر الکی خندیدم فکر می کرد علف کشیدم، ولی حالم بهتر شد. خیلی بهتر شد...
یا دچار بیماری روانی شدم یا اینکه دیدن آقای کمرنگ لازم داشتم.
امروز یه لیست نوشتم از کسایی که باید باهاشون خداحافظی کنم، خواستم یه مهمونی بگیرم و همه رو یک جا ببینم، اما هم خرجم زیاد می شه هم مهمونی شلوغی می شه و خیلی ها به هم نمی خورن...
خسته ام و کارهای زیادی دارم 

No comments:

Post a Comment